گزیده اشعار رحمان مولایی
آقای میکروفن
بلند کرد سرش را که موج سالن را
گرفت با هیجان و جوید ناخن را
وصندلی که نشست و به میکروفن زل زد
که پاره پاره کند قامت فعولن را
بنالد و همه از ابتداش کف بزنند
وروی کاغذ کاهی سیاه کربن را...
به پا کند و قطار همیشه قافیه اش
جدا کند هیجان سریع واگن را
جناب محترم میکروفن دکورها و....
فضای مرده ولبریز از تعفن را...
....................................
.................................
.................
...وصندلی پر از انتظار و میکروفونی
که بشکند تن نامریی تحصن را
خیالی غزل میکروفن پر از فریاد
سکوت هلهله زد خالی تریبون را
ن
در دایره های تیره آزادی نیست
در طالع این عشیره آزادی نیست
باید بروی و دل به دریا بزنی
پرواز در این جزیره آزادی نیست
مانند حضور یاس دیدن داری
هر ثانیه بی حواس دیدن داری
من محو تو و توبیخیال از همه جا
از پنجره ی کلاس دیدن داری
کوله پشتی
نشست با لزج شاعرانه کالش
وبرق زد لب مستانه کریستالش
وشیک شعر مرا با ادامس نعنایش
جویدتا برسم تاخیال جنجالش
شبیه مبهم گنگی همیشه می ترسید
وموی قهوه ی معصوم داخل شالش
لمیده بود خودش بود وکوشی همراه
وریتم غربی سرگیجه های میسکالش
{میدونم تو هم داری به کوله پشتی فرارم نگاه میکنی...
تاچمدانم را از حیای چشمهای مادرم جمع کنم...}
نه شاعرم یکی از جنس شعرهای سگی
یکی که مثل همه مست میزند حالش
یکی که سوت کشیده گرازهای تنش
یکی که شهوت افعی زده به احوالش
...........................
...........................
..............................................
اتاق وادکلن جوپ وحس حس بودن
ودختری که شکسته فراری بالش
اتاق ودخترو مرفین حرفهای پدر
ومادر کتک وگیس محنت وزالش
وکوله پشتی وجنگ بقای مریم جبر
همان که دست خداهم گذاشته قالش
امامزاده همیشه هواش بارانی ست
درست مثل تو گلدسته هاش بارانی است
خبر رسید که دیشب مناره اش یخ بست
همان که حسرت نام طلاش بارانی ست
امامزاده هیاهو ندارد و گنگ است
برای مادر من که خداش بارانی ست
بیا که با هم از اینجا کمی ورق بزنیم
به هق هق غزلی که فضاش بارانی ست
دمای جو زمین(اینجا توجتونو جلب می کنم گرم شدن
کره ی زمین حتی رو احساسات خوکها هم اثر گذاشته
تا اب دهنشونو انفولانزا کنن تو دهن بشریت)
دمای جو زمین گرم وباز این اطراف
چقدر قحطی حی علی اش بارانی ست
تمام اقیانوسها دارند
خودشان را به سمت من
پر
تا
ب
میکنند
لطفا دستهایتان را قلاب کنید
ماهیها میخواهند پرواز کنند
با چشمهای گنگ گرافیکی اش کشید
ابرو برای باور باریکی اش کشید
یک خانم اسانس فرانسه شبیه من
مغز مرا به خلسه تاریکی اش کشید
من را شبیه قوطی ویسکی مچاله کرد
و لابه لای خنده ی ماتیکی اش کشید
شکل ژکوند خنده ایرانی اش مرا
در گوشه های هق هق نزدیکی اش کشید
ومرد شاعری که به قول خودش فقط
شعر مرا به اوج رمانتیکی اش کشید
هی قرص خورد و گیج،(سرم درد میکند )
من را به روی ذهن ترافیکی اش کشید



بیا به کوچه ی بن بست غم سری بزنیم