گزیده اشعار سعید ظهیری اقلید
یه شعر حماسی با قالب آزاد (غزل ـ مثنوی)...
این شعر رو هدیه میکنم به کسانی که پدرشون رو از چشم های مادرشون زیارت میکنن
و باز بال و پرم را نشانه می گیرد
دقیق دور و برم را نشانه می گیرد
کمین وحشی آهو چرا نمی ترسی؟
از او که چشم ترم را نشانه می گیرد
گلوی سربیتان را پر از گلوله کنید
که سربها پدرم را نشانه می گیرد...
پدر که هستی من بود وهستی ما شد
پدر که صفحه ی کارون قصه ها تا شد
پدر همیشه برای نبرد عاشق بود.
پدر همیشه خودش مثل مرد عاشق بود.
چه خوب شد که پرستوی من کفن شده است
خدای حجب و هیاهوی من کفن شده است
ونیست تا که ببیند چه طعنه ای زده است
غریبه ای که پری روز هم وطن شده است
غریبه ای که بلد نیست تست خون بدهد
عجیب وارث خون شهید من شده است
که باز بال و پرم را نشانه می گیرد
عقیده و نظرم را نشانه می گیرد
من از تحمل این درد تازه می سوزم
که عاشقانه سرم را نشانه می گیرد
عجیب طبل تجاوز به تَپ تَپ افتاده
به دست این هلزون به تِپ تِپ افتاده
دلیر مرد مجاهد! ـ جواب می خواهد
وجنگ صحنه ی پر آب و تاب می خواهد
که باز دل نکند مدعیِ حق بشود
و سرو قامت قرآن ورق ورق بشود...
دلم برای نگاهی دوباره لک بزند
و مادرم هیجان مرا کلک بزند
دوباره وعده ی روزی که بر نمی گردی
پدر چه می شده اصلا سفر نمی کردی؟
به سادگی او دل بستم
. . . به سادگی
دلم را شکست.
من از واژه های سخت یک کتاب
«تنها ترم»
و چشمهای تو..
من را نمی خواند.
من با واژه های بکر و دست نخورده
فراموش می شوم...
چون گرگهای تازه به دوران رسیده اند!
از عشق های گرم شما دل بریده اند!
اینجا هوس به تیزی دندان کشیده است
حرص و مرض به باد و زمستان کشیده است
دل ها شبیه چشمه ی خورشید ـ تشت خون
دارد که موج می زند از چشمه ها جنون
...تنها مسافر این پهن دشت زشت
این شعر را به مقصد مریخ می نوشت:
من را رها کنید از افیون قرن دود
روی زمین خبر از زندگی... نبود.
۱)
هی تیر شدی که باورم را بزنی
بر دل دل عاشقانه ام پا بزنی
...هر روز قرارمان بهم می ریزد
ای دل! نکند که آخرش جا بزنی
۲)
این قالب عاشقانه را تا کردم
این شعر پر از ترانه را تا کردم
من از حرکات سایه ام می ترسم
چون باور بچّگانه را تا کردم...
با عقل چقدر سازگاری داری؟
من منتظرم تو هم قدم برداری..
وقتی که زمین شتاب رفتن دارد
خورشید هوای گر گرفتن دارد
پاییز جنون من! شکفتن داری
از عشق تو هم هوای گفتن داری
پاییز منم که زیر پا افتاده
پاییز که دل به باد و طوفان داده
ـ تقدیر چقدر صحنه سازی داری
تا یک وجب از میان ما برداری ـ
من زرد شدم چرا نمی فهمی عشق!
نفرین به بزرگیت... چه بی رحمی عشق.
از کجا باید بفهمم...
با کدامین باد
خاک برچشم پر از امید من پاشید؟
وقتی ازبیخ نفسهایم ...
صدای خش خش خون!
میچکد تا شعرهای ناسروده
شعرهای محو
شعرهای مات و موزونی که دائم گیج احساسات پاییزند.
حق ندارم من! که میپرسم:
راه مردن چیست؟؟؟
باز هم یک پنجره دیوار شد
کل دنیا یک نخ سیگار شد!
دود شد تا مثل من حاشا کند:
آرزوی دیدنت هم... تار شد
عاشقی تکرار یک احساس نیست!
حیف شد. یک درد طوطی وار شد!!
دل شکستن کار آسانی نبود!
بین ما افتاد و هی تکرار شد
باز هم تا اطلاع ثانوی...
عشق باتصویب مان انکار ش
از شاخه ی آرزو که گل می چینم
گلبرگ به گلبرگ تو را می بینم
تو حس لطیف آرزوهایم باش
من شاپرکی که روی گل...بنشینم؟
(بدون هیچ بهانه ای)تقدیم به...
دلم را به دستت سپردم دلیل
و هی لحظه ها را شمردم دلیل
نمی خواهم اصلا بپرسم چرا
به چشم تو سوگند خوردم دلیل
نمی خواهم اصلا بفهمی که من
چرا گریه کردم، نبردم دلیل
...الا ای دلیل پرستو شدن
تو را تا دل اوج بردم دلیل
چرا از سکوتم نفهمیده ای
دلم را به دستت سپردم دلیل
اگر شک به ایمان من کرده ای
به وقتی که از عشق مردم دلیل
بیا به کوچه ی بن بست غم سری بزنیم