گوهری از گنجینه شعر حضرت استاد دکتر فضل اله ناظم
گذر از کوچه وپس کوچه تو عادت نیست در خماری به خیابان تو من معتادم
دو لب را چو بر عیب ما واکنید نگاهی به آدم به حوا کنید
گنه کار گر همچو ما نیستید برای خدا دست بالا کنید
راهی نمانده است بجز دوری و فرار وقتی دوعهد کرده به هم پشت میکنند
تصویر در سکوت همان لحظه بشکند وقتی به چشم آینه انگشت میکنند
شاعران برتر
«حسین منزوی» شاعری است که نامش با عشق در آمیخته. «نام من عشق است، آیا میشناسیدم؟» عشق در آثار او که اغلب غزل است، چنان زنده و پویاست که منزوی را به «شاعر همیشگی عشق» بدل کرده است. او خود درباره عشق در غزل میگوید: «هرچند پایگاه تغزل را عشق و عاشقی دانستهاند، ولی به گمان من، تغزل میتواند هر نوع حدیث نفسی را در بربگیرد، حتا اگر اجتماعی و عرفانی باشد.» با این حال، حسین منزوی بیتردید از قلههای غزل معاصر فارسی به شمار میآید.
زندگی و آثار منزوی حسین منزوی اول پاییز سال ۱۳۲۵ در زنجان به دنیا آمد. پدرش معلم روستاهای زنجان بود. او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و کتاب «حنجره زخمی تغزل»، نخستین مجموعه شعرش در سال ۱۳۵۰ از سوی نشر بامداد به چاپ رسید.
با همین کتاب بود که برنده نخستین دوره جایزه شعر «فروغ فرخزاد» شد. در همین زمان، منزوی وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه «ادب امروز» به سرپرستی زندهیاد «نادر نادرپور» به فعالیت پرداخت. چندی بعد، تهیهکنندگی برنامههای رادیو و تلویزیونی متعددی را برعهده گرفت که از آن میان میتوان به برنامههای «کتاب روز»، «یک شعر و یک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آیینه و ترازو» و «آیینه آدینه» اشاره کرد. علاوه بر برنامهسازیهای منزوی در رادیو و تلویزیون، او در سرایش نزدیک به ۱۵۰ ترانه با آوازخوانان و هنرمندان ایران از جمله «داریوش اقبالی» و «محمد نوری» همکاری داشت.
هم اکنون نیز دو آلبوم موسیقی براساس ترانه های منزوی در دست انتشار است. همچنین اشعار او راشهرام ناظری و «علیرضا افتخاری» نیز خواندهاند. در کنار همه این فعالیتها، وی چندی مسؤول صفحه شعر مجله ادبی «رودکی» بود. در سال نخست انتشار مجله «سروش» نیز با این نشریه همکاری داشت. مسؤولیت صفحه شعر روزنامه محلی «امید زنجان» نیز بر عهده او بود.
در اولین مجموعه شعر منزوی، غزلهایی نظیر«دریای شور انگیز چشمانت» هرچند بسیار کم تعداد، خبر از تغییری عمده در غزل فارسی میدادند؛ تغییری که میتوانست آن را به کمال برساند. خود منزوی با اشاره به غزل « لبت صریحترین آیه شکوفایی است» میگوید: «نخستین غزلی که از من چاپ شد در حال وهوای تازهای از غزل است.» این غزل درمجله فردوسی سال ۱۳۴۷ منتشر شده است. «از شوکران و شکر»، «عشق در حوالی فاجعه»، «ازکهربا وکافور» ترجمه منظومه ترکی «حیدر بابا»ی «محمد حسین شهریار» به شعر نیمایی، «سیاوش از آتش»، «از ترمه و تغزل»، «به همین سادگی»، «با عشق تاب میآورم»، «این کاغذین جامه»، «خاموشیها و فراموشیها» و «تغزلی در باران» از دیگر آثار اوست.
چند کتاب دیگر نیز از منزوی در دست ناشران گوناگون باقی مانده که به دلایل نامعلومی هنوز چاپ نشدهاند. برای نمونه، «دومان» (شعرهای ترکی منزوی)، «صفیر سیمرغ» (شعرهای سی تن از شاعران زنجان از نسل اول تا ششم شعر آن دیار)، «دیوار در متن یک شعر» (بررسی تحلیلی شعر معاصر) و «خونه آقا گنجشکه» (مجموعه داستان کودکان) به این سرنوشت دچار شدهاند.
منزوی از دید دیگران مرحوم منوچهر آتشى درباره حسین منزوی مىگوید: «من با حسین منزوی در جوانی آشنا شدم. او در آن زمان جوانی لاغر و حساس بود که غزلهایی درخشان میسرود. او بعدها استعداد و توانایی خود را با سرودن مجموعه شعرهایی به اثبات رساند.» وی میافزاید: «وقتى غزلهاى او را خواندم احساس کردم که فضاى تازهاى در غزلسرایى ایران به وجود آمده.» آتشى مجموعه اول او را با نام «حنجره زخمى غزل» بى نظیر میداند و این خصلت را همچنان در مجموعه دوم هم لحاظ مىکند. آتشی اضافه میکند: «من حشر و نشر زیادی با منزوی داشتم و او را کسی میدانم که برای شاعرشدن آفریده شده بود. درگذشت او غافلگیرکننده بود. من رفتنش را باور ندارم و فکر میکنم درباره او به بهانه چاپ اثری جدید صحبت میشود.»
زندهیاد «م.آزاد» نیز معتقد بود: «حسین منزوى غزل را به شیوهاى شبیه به شعر نو مىسرود و نظم فاخرى را دنبال مىکرد.» علی باباچاهی هم درباره منزوی میگوید: «وقتی حنجره زخمی غزل منتشر شد، من از جمله افرادی بودم که نقدی بر آن نوشتم که در مجله تهران مصور آن سالها به چاپ رسید. در آن نوشته، نوید دادم که شاعری با طراوت و غنای روحی پا به عرصه گذاشته است. این پیشبینی درست از آب درآمد. اما او با وجودی که دستی در شعر مدرن داشت ذوق و قریحه خود را به حوزه غزل هدایت کرد. و به جای این که در حوزههای شعر مدرن دست به ابداع بزند از نوآوران عرصه غزل شد.»
علی موسوی گرمارودی نیز درباره دوست قدیمی خود اظهار میکند:«چاپ اولین کتاب شعر منزوی در غزل نو حادثهای بود و آنچه منزوی را به پایه بالایی در شعر امروز رساند، از غزلهای این کتاب شروع شد.» وی با تاکید بر اینکه منزوی گرچه در قالب قدیمی غزل شعر میگفت، اما شاعری معاصر بود. «یکی دیگر از رازهای ماندگاری غزل منزوی عشق است که موضوع تمام غزلهای اوست و البته موضوع عشق وقتی در غزل ریخته میشود، نمیتواند به تنهایی معاصر بودن را تضمین کند، بلکه مستلزم نگاه معاصر شاعر نیز هست.» موسوی گرمارودی که از سال ۱۳۴۴ و شروع دوران تحصیلش در دانشگاه با حسین منزوی دوستی داشته، ادامه میدهد: «آنچه غزل منزوی را معاصر میکند، زبان و بیان ویژه، صور خیال، نگاه متفاوت و مضامین معاصر اوست.»
همایون خرم نیز درباره منزوی بیان میکند: «هر شاعری در شعر فارسی هر چقدر که آشناییاش با موسیقی بیشتر باشد، شعرش دلنشینتر و روانتر خواهد بود. حسین منزوی نیز سخت تحت تاثیر موسیقی بود و این به روانی و موسیقایی بودن کلامش کمک زیادی کرده است.»
همچنین عباس سجادی با بیان این که حسین منزوی تئوری مرگ غزل را برهم زد و پلی بزرگ و محکم شد تا شاعران بعد از او بگذرند و خودش بهعنوان یک پیشرو همیشه خواهد ماند، میگوید: «او آنقدر زیبا غزل میگفت و تغزل در غزلهایش موج میزد که شعر سپیدش را تحتالشعاع قرار میداد.» کامیار عابدی –شاعر- نیز درباره حسین منزوی تصریح میکند: «در جریان غزل نویی که در اواخر دههی ۴۰ و اوایل دههی ۵۰ وجود داشت، دو شاعر به لحاظ کمیت شاعرانه و انرژی شاعرانهای که مصرف غزل نو کردهاند، برجستگی بیشتری یافتند، این دو شاعر حسین منزوی و محمدعلی بهمنی هستند. بنابراین، اینها از حیث وارد کردن ذهنیت نیمایی و کمیت آثار خود پیشاپیش دیگران قرار میگیرند.»
محمدرضا روزبه میگوید: «حسین منزوی تصاویر تغزلی را در یک متن زبانی شفاف و جاندار ارائه داد. غزل منزوی گر چه همواره از حیث ذهن، زبان و گرایشهای فکری با نوسان روبهرو بود اما تاثیر بسیاری بر شاعران پس از خود گذاشت و به نوعی فضای تازهای در غزل معاصر ایجاد کرد و جسارتی به غزلسرایان جوانتر داد.»
علیرضا قزوه –شاعر- در باب اشعار منزوی اظهار میکند: «حسین منزوی مرد غزل روزگار ماست، گرچه شعر آزاد و سپید هم بسیار سروده و این قالبها را هم جدی گرفته است. اما این اشعار در سایهی غزلهای با شکوه او نتوانستند عرض اندامی بکنند. شاعران بزرگ روزگار، افرادی هستند که اشعارشان به صورت مثل رواج مییابد. منزوی این خصوصیت را داشت و شعرهایش در زبان مردم جاری شد. حال آنکه یکی از مشکلات غزل امروز ما این است که نمیتواند به صورت ضربالمثل در حافظه مردم جای بگیرد.» وی ادامه میدهد: «روزگار جوانی منزوی از سالهای ۴۵ تا ۵۷، روزگار رویکرد به مسائل اجتماعی و سیاسی بود.
در آن روزگاری که غزل مهجور بود، کار منزوی و امثال او، کاری کارستان به شمار میرفت. امروز غزل گفتن شاید چندان دشوار نباشد، اما در آن دوره، زنده کردن غزل، کاری سترگ به شمار میرفت. حسین منزوی در شاخهی غزل عاشقانه موفق بود و غزل عاشقانه نیز تنومندترین شاخهی غزل ماست و از آنجا که جامعهی ایرانی، جامعه عشق است، ذات ما نیز به غزل نزدیکتر است.
اما ای کاش منزوی در چاپ آثارش کمی سنجیدهتر عمل میکرد. در اشعارش کارهایی هست که در آن تفکر به چشم میخورد و نوعی رندی حافظگونه را به یاد میآورد،همچنین در این مجموعهها اشعار متوسطی نیز هستند.» سیمین بهبهانی نیز وقتی خبر درگذشت منزوی را میشنود، با اظهار تأثر میگوید: «هرچند منزوی در مقدمه «از شوکران و شکر» ۱۵ صفحه ناسزاهایی به من نسبت داده است، اما من دوستش داشتم و بسیار از رفتنش متأثرم. او غزل بسیار درخشانی داشت اما خودش قدر خود را ندانست.» شمس لنگرودی از راهگشا بودن او در غزلسرایی سخن میگوید. وی معتقد است اگرچه پیش از منزوی قدمهای اولیه را فروغ با غزل «چون سنگها صدای مرا گوش میکنی/سنگی و ناشنیده فراموش میکنی» برداشته است اما راهگشای جدی غزل نو منزوی است. لنگرودی میگوید: «غزل منزوی ترکیبی است از زیباییشناسی سینمایی و تمهیدات شاعرانه حافظ.»
مرگ منزوی، مرگی منزوی
حسین منزوی، مثل شعرهایش زندگی کرد و مثل نامش مرد. او چهارشـنبـه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳، در سـن ۵۸ سالگی بــر اثــر عــارضــه قــلـبــی و بـیمـاری ریوی در بیمارستان شهید رجایی تهران درگذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشییع شد. اما مرگ منزوی هیچگاه باورپذیر نخواهد بود، و اکنون که شصتمین سالروز تولدش را گرامی میداریم، او با کمک جادوی خیال و عشق در اشعارش زنده است
گزیده اشعار حسن منزوی
چند شعر از مجموعه از کهربا تا کافور
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی
تمام طول خط از نقطه ی كه پر شده است
از ابتدا كه تویی تا به انتها كه تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما كه منم تا من و شما كه تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا كه تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا كه تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
كسی نشسته در آنسوی ماجرا كه تویی
نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها كه تویی نانوشته ها كه تویی
مرا ندیده بكیرید و بگذرید از من
كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی بركت
كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد كه نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما كه قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما كه با غم من آشناترید از من
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوی اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ، علمزدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم
چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در كنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن
غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من
تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم
كه خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان كن
من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن
تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی
كه اكنون گشته در آوازهای تو طنین افكن
نیستان های یك آواز در صد ها و صدها نی
نیستان های یك جان در هزاران و هزاران تن
غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو
چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن
به خوابت دیده ام ز آن پیش كاین بیداری مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن
همین تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف
به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن
گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم
كه از باغ نخستین از وطن سخت است دل كندن
ولی كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم
چه مهری! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن
دل آكندم ز مهر خاك و افسون های رنگینش
فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن
زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر كه از هر جا به سوی
غربت خود می كشد دامن
زنی كه غم سبد های بهانه می برد پیشش
كه پنهانی برایش پر كند از گریه و شیون
زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته
زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن
زنی كز عشق می میرد ولی با حجب می گوید
نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینك من
ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست ، دوست
این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق
از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟
تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
یعنی طناب دار تو زین رشته های موست
یك گام دور گشتی و نزدیك تر شدی
عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست
سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی
صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست
ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست
با گردباد باش كه تا آسمان روی
بالا پسند نیست نسیمی كه هر زه پوست
مرداب و صلح كاذب او ،غیر مرگ نیست
خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
با دیرو دوری از سفرش دل نمی كند
مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست
تا همدم كسی نشود دم نمی زند
نی ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست
این بار هم نشد كه ببرم كمند را
و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را
این بار هم نشد كه به آتش در افكنم
با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را
این بار هم نشد كه كنم خاك راه عشق
در مفدم تو ،منطق اندیشمند را
این بار هم نشد كه ز كنج دهان تو
یغما كنم به بوسه ای آن نوشخند را
تا كی زنم دوباره به گرداب دیگری
در چشم های تو دل مشكل پسند را ؟
پروایم از گزند تعلق مده كه من
همواره دوست داشته ام این گزند را
من با تو از بلندی و پستی گذشته ام
كوتاه گیر قصه ی پست و باند را
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست
هر رود را اهلیت دریا شدن نیست
از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست
باید سرشت باد جز غارت نباشد
تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست
در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما
با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست
وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد
طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست
با ریشه ها در خاك ، بی چشمی به افلاك
این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست
آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر
با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست
سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش
از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی
آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد
راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست
نقش های كهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من كه در مثل
رنگ آب راكد اند اگر آبی اند و آسمانی اند
از كف و كفن گرفته اند رنگ های من سفید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یك نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای كشیده ام از حضور دوست - مرتعی
كه در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی كه روز آفتابی اش یك نگاه روشن است و باز
قوس های با شكوه آن جفتی ابروی كمانی اند
طرح تازه ای كه صاحبش فكر می كند كه رنگ هاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای كشیده ام از دو چشم مهربان دوست
كه تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند
من خود نمی روم دگری می برد مرا
نابرده باز سوی تو می آورد مرا
كالای زنده ام كه به سودای ننگ و نام
این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟
عمری است پایمال غمم تا كه زندگی
این بار زیر پای كه می گسترد مرا
شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا
قسمت كنیم آنچه كه پرتاب می شود
شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد
به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد


بیا به کوچه ی بن بست غم سری بزنیم