شاعران برتر

 تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

حمید مُصَدِّق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا - درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران) شاعر و حقوقدان ایرانی بود.

حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده‌اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانش‌آموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.

وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره‌های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه‌های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می‌گرفت.

در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.

حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.

نمونه اشعار

  • شعر دشت ارغوان که از مجموعه سالهای صبوری گزیده شده است:
    • « آه چه شام تیره ای، از چه سحر نمی شود»
    • « دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود؟»
    • « سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران.»
    • « ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی شود»
    • « وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان»
    • « چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شودا»
    • « مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو»
    • « بهر تو طعن و تسلیت، گر چه پسر نمی شود»
    • « کودک بینوای من، گریه مکن برای من»
    • « باغ ز گل تهی شده، بلبل زار را بگو:»
    • « از چه ز بانگ زاغها، گوش تو کر نمی شود »
    • « ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من»
    • « بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود »

منظومه‌ها و اشعار

1.     درفش کاویان(۱۳۴۱)

2.     آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳)

3.     در رهگذار باد(۱۳۴۷)

4.     دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸)

5.     از جدایی‌ها(۱۳۵۸)

6.     سال‌های صبوری(۱۳۶۹)

7.     تا رهایی؛ شامل مجموعه‌های فوق(۱۳۶۹)

8.     شیر سرخ(۱۳۷۶)

ویرایش

1.     رباعیات مولانا(۱۳۶۰)

2.     غزل‌های سعدی، با همکاری اسماعیل صارمی(۱۳۷۶)

3.     شکوه شعر شهریار(چاپ نشده)

4.     غزل‌های حافظ، با همکاری اسماعیل صارمی(چاپ نشده)

تالیفات

1.     مقدمه‌ای بر روش تحقیق(۱۳۵۱)

2.     مجموعه قوانین تجارت، مدنی و ...، با همکاری میر قائمی (چاپ نشده)

منابع

کریمی، یوسف، زندگی‌نامهٔ مشهورترین شاعران ایران، تهران: ۱۳۸۵، ص۱

گزیده اشعار حمیدمصدق

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاریست ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت

از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا

مانده ام زنده هنوز!

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی،لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیستدر آمد

آتشی سرکش و سوزنده هنوز 


درآمد
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت

غرور من                                                       

که به ملک سخن خدایی کرد

دریغ در طلب آن آشنایی با تو

وفا و مهر تو را چون گدا

                                  گدایی کرد ...

شاعران برتر

محمدعلی بهمنی

 تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

'محمدعلی بهمنی'

تولد

فروردین ۱۳۲۱
میناب

زمینه فعالیت

شاعر ، غزل سرا و
ترانه سرا

ملیت

ایران

 

محمدعلی بهمنی زادهٔ فروردین ۱۳۲۱ در شهر میناب شاعر و غزل سرای ایرانی است. شعر بهمنی نیز البته شاید با خود او متولد شده باشد ، گرچه بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیما یوشیج ست . نخستین شعر بهمنی در سال ۱۳۳۰ ، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، به چاپ رسید.[۱]

محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید. در سال ۱۳۸۳ با همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان هرمزگان , همزمان با برگزاری ششمین کنگره سراسری شعر و داستان جوان در بندرعباس نکوداشت محمدعلی بهمنی برگزار گردید. در کنگره سراسری شعر دفاع مقدس از او تقدیر شده است. [۲]

مجموعه‌های اشعار

مجموعه‌های اشعار محمدعلی بهمنی: [۲] و [۲] و [۲] و [۲]

پانویس

  1. محمدعلی بهمنی (فارسی). وبلاگ چهره‌های ماندگار. بازدید در تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۰۸.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ خبرگزاری کتاب ایران. تقدیر از "تیمور ترنج" و "محمدعلی بهمنی" در کنگره سراسری شعر دفاع مقدس. سایت خبرگزاری کتاب ایران. بازدید در تاریخ ۱۹ می ۲۰۰۹.

منابع

پیوند به بیرون

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C»

 

 

اشعاری منتخب از محمد علی بهمنی

خون هر آن غزل كه نگفتم بپای تست

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست

 

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی

زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
 به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال
 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال
 خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت ? یا كال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور كن از این پل تماشایی
 به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال
تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال

 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید
به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست
 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست
 انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

غزلی چون خود شما زیبا

با غروب این دل گرفته مرا
 می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سكوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 لحظه هایی كه در فلق گم شدم
 با شفق باز می شود پیدا
 چه غروری چه سرشكن سنگی
 موجكوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینك ? آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو كه گوشت بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی ها

 

بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای كسی نیستم
 آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
 دیرزمانی است كه بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یك صحبت طولانی ام

 

گفتگو

می پرسد از من كسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند
 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 می گویمش گم گشته ای هستم كه در این دور بی مقصد
كاری بجز شب كردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند
می گویمش ? می گویمش ? چیزی از این ویران نخواهی یافت
كاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویمش ? آنقدر تنهایم كه بی تردید می دانم
 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
 آن گونه می خندد كه گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ? چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام كوچه ها را ? یك نفس هم نیست
 شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ? تو كه می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ? بی تو ? تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب

 

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
 بدیناسن خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب
 تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

 

این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
 هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
 دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
 بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی
ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان
 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان
 این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان
 گر ندارد زبانی كه تو را شاد كنند
 بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان
شكر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

شاعران برتر

سهراب سپهری

تولد

۱۵ مهر، ۱۳۰۷

/ ۷ اکتبر، ۱۹۲۸
کاشان، ایران

مرگ

۱ اردیبهشت، ۱۳۵۹ (۵۱ سال)

/ ۲۱ آوریل، ۱۹۸۰
تهران، ایران

مدفن

امامزاده سلطان‌علی، مشهد اردهال

زمینه فعالیت

شاعر، نقاش

ملیت

ایرانی

محل زندگی

کاشان، تهران

نهاد مرتبط

دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران

پیشه

مدرّس هنرستان هنرهای زیبا


سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

زندگی‌نامه

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

درگذشت

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

 

 

زندگی سهراب به روایت خودش

سهراب سپهری نقاش و شاعر، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. خود سهراب میگوید : ...مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است...(هنوز در سفرم - صفحه ۹)

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر. وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد. ...کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۰)

درگذشت پدر در سال ۱۳۴۱

مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنین میگوید : ...خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت.برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۰)

سال ۱۳۱۲، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان. ...مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد....(اتاق آبی - صفحه ۳۳) ...در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم. بی آنکه خدایی داشته باشم ...(هنوز در سفرم)

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید : ...آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد...

خرداد سال ۱۳ ۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی. ...دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم....(هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان. ...در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۲) از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی و احمد مدیحی سال ۱۳۲۰، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند. سال ۱۳۲۲، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد. ...در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم.اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود...(هنوز در سفرم- صفحه ۱۲) سال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به کاشان بازگشت. ...دوران دگرگونی آغاز میشد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد...(هنوز در سفرم)

آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد. ...شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت...(هنوز در سفرم) سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام "در کنار چمن یا آرامگاه عشق" در ۲۶ صفحه منتشر شد. ...دل به کف عشق هر آنکس سپرد جان به در از وادی محنت نبرد زندگی افسانه محنت فزاست زندگی یک بی سر و ته ماجراست غیر غم و محنت و اندوه و رنج نیست در این کهنه سرای سپنج... مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است. سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده‌ها یاد نمیکرد.

سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه‌های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد. ...آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم...(هنوز در سفرم)

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید. در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.

در سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در "هشت کتاب" تجدید چاپ شد. بخشهایی حذف شده از " مرگ رنگ " : ...جهان آسوده خوابیده است، فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ چنان که من به روی خویش...

سال ۱۳۳۲، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. ...در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی‌های این اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خیر قربان و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم.... (مرغ مهاجر صفحه ۶۷) اواخر سال ۱۳۳۲، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگی خوابها" با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه منتشر شد.

تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید. در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

فروردین ماه سال ۱۳۳۷، شرکت در نخستین بی ینال تهران خرداد همان سال شرکت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.

در سال ۱۳۳۹، ضمن شرکت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر می‌کند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد : ...از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر. و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر میکند. پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد. در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند. در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود. تیرماه سال ۱۳۴ ۱، فوت پدر سهراب ...وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم...

تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. فروردین سال ۱۳۴۳، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل. در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. منظومه "صدای پای آب" در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد. سال ۱۳۴۹، سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند و پس از ۷ ماه اقامت در نیویورک، به ایران باز میگردد. سال ۱۳۵ ۱ برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.

تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون. دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر می‌کند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال ۱۳۵۹... اول اردیبهشت... ساعت ۶ بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران... فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد: به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

...کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا  ماندگار خواهم شد... و سهراب .... ماندگار شد....

نامه به مادر

دهلی ، ۲ فروردین مادر عزیزم پریشب با هواپیما وارد شدم یعنی شب عید به خاک هندوستان رسیدم. در توکیو بالاخره توانستم یک سفر بروم به کیوتو و نارا. این دو شهر سابقا پایتخت ژاپن بوده اند . بهترین آثار هنری در همین دو شهر است . بدون دیدن آنها ، انگار ژاپن را ندیده ام . یک سفر هم رفتم به کاما کورا که از توکیو دور نیست ، خلاصه ژاپن را آنطور که می خواستم دیدم.... ...قصد من این است سه ماه در هند بمانم... بعد از راه کشمیر و پاکستان و افغانستان به ایران می آیم.خوشبختانه به ایران نزدیک شده ام . اولا نامه زود می رسد.،ثانیا از راه هوا یا زمین مسافرت آسان است . با هواپیمای جت تا تهران سه ساعت راه است بنابراین غصه ای ندارد، (تا پول هست می‌شود ماند). اما راجع به این سرزمین ، هنوز چیزی نمی توانم بنویسم ، چون بیش از یک روز نیست که در اینجا هستم . دهلی شهر بزرگی است . دیروز همه اش در شهر گشتم. هیچ کجا به این اندازه باغهای بزرگ ندیده ام ، خیال دارم دو چرخه کرایه کنم و همه جا را بگردم . اینجا همه سحر خیز هستند ، حتی گنجشکها . صبح هنوز هوا تاریک بود که گنجشکها جیر جیر می کردند ، رنگ کلاغها یک کمی با رنگ کلاغهای ما فرق دارد، یعنی سر آنها دم به بنفشی می زند ، البته مهم نیست ، باید یک کمی گذشت داشت ، یک موش الان دارد وسط اطاق راه می رود. اینجا موجودات عجیب و غریب پیدا می‌شود ، مار فراوان است ، ولی من هنوز ندیده ام. گاوها وسط کوچه و خیابان هستند و هیچ کس حق ندارد آنها را کنار بزند ... دهلی قدیم وضع بسیار بدی دارد. به قدری مردم بد بخت و گرسنه و مریض هستند که تماشای آن اسفناک است. الان صبحانه آوردند و من خوردم. این کارها فداکاری لازم دارد... باری من خیال دارم یک چند وقت در اینجا بمانم . من با جدیت مشغول یاد گرفتن انگلیسی هستم . جون بدون دانستن این زبان نمی شود در اینجا زندگی کرد ، شاید یک اکسپوزیسیون ترتیب بدهم ، امروز می روم چند گالری را ببینم...

سفرهای خارج از کشور

نمایشگاه‌های نقاشی

از جمله نمایشگاه‌های نقاشی که سهراب سپهری در آن‌ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

آثار ادبی

سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است. بعدها سبک او دستخوش تغییراتی می‌شود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:

 

منابع

پیوند به بیرون

 

آثار سهراب سپهری

آثار به نظم

هشت کتاب (مجموعه اشعار) شامل:  • مرگ رنگ  • زندگی خواب‌ها  • آوار آفتاب  • شرق اندوه  • صدای پای آب  • مسافر  • حجم سبز  • ما هیچ، ما نگاه

آثار به نثر

اطاق آبی

نقاشی‌ها

تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

چند شعر از سهراب سپهری

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است

 

مرگ رنگ

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است 


 

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

دلنوشته

                                         دوست دارم به اندازه عرش خدا فریاد بزنم"ای خدا مگه من از تو چی خواستم؟خواستم لیاقت خاکبوسی آستان ملکوتی خودت رو نصیبم کنی!این خواسته ی زیادی بود؟خواستم آدمم کنی!یعنی من لایق آدم شدن هم نبوده و نیستم؟باشه!!!!خدایا شکرت!!!!!"نتایج قرعه کشی حج دانشجویی این دوره هم اعلام شد!باز هم لایق نبودم!"خدایا بزرگیتو شکر.

شاعران برتر

هوشنگ ابتهاج

امیر هوشنگ ابتهاج

تولد

۶ اسفند ۱۳۰۶
رشت

لقب‌ها

ه.الف سایه

زمینه فعالیت

شاعر و موسیقی پژوه

ملیت

ایران

محل زندگی

مقیم شهر کلن از سال ۱۹۸۷

امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶)، معروف به «ه.الف سایه»، شاعر متخلص به سایه و موسیقی‌پژوه ایرانی است.

زندگی

او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.

ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود.[۱] تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده‌است.

ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود.

نمونه شعر و ترانه

دیریست گالیا!

در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

 

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو

بر پرده‌های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیریست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،

در دخمه‌های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه

زودست گالیا!

در من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

زودست گالیا! نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من ....

 

شعر مرجان نمونه فوق العاده‌ای از  اشعار اوست است.

سنگی است زیر آب

در گود شب گرفته دریای نیلگون

تنها نشسته در تک آن گور سهمنک

خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش

از یاد رفته‌ای ست در آن دخمه سیاه

هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود اگر به سینه دلدار می نشست

گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت...


از دیگر غزلیات سایه است:

پیش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم

که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همین پردهٔ راست

تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم

صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین

عاقبت مژدهٔ نصرت رسد از پیرهنم

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند

آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت

کی بود باز که شوری به جهان درفکنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟

من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم

بی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفی

باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

 درد گنگ

نمیدانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است وافسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج وگمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود

نمیدانم چه می خواهم بگویم

نمیدانم چه می خواهم بگویم

 

آثار

سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد.

سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که می‌توان گفت تعدادی از غزل‌های او از بهترین غزل‌های این دوران به شمار می‌رود.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

نمونه‌ای از اشعار او:

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

مجوعه‌های شعری

این مجموعه‌ها بر این پایه‌اند:[۱]

ویژگی اشعار

غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلکش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌ترکیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی کنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»

اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتکاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتکاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده‌است.

در شعر پس از نیما در حوزهٔ غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته‌اند انجام داده‌اند که در این بین نام‌هایی چون هوشنگ ابتهاج، منوچهر نیستانی، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می‌خورد.

پانویس

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ستایشگر، ۱۹

منابع

  • ستایشگر، مهدی. نام نامهٔ موسیقی ایران زمین جلد سوّم. چاپ اوّل، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶، ISBN 964-423-377-8(جلد ۳). ‏
  • گیلان در قلمرو شعر و ادب، ابراهیم فخرایی.
  • شعر معاصر ایران از بهار تا شهریار، حسنعلی محمدی. ناشر: مؤلف/ صد شاعر، خسرو شافعی.

 

هنر هیچ بایدی را نمی پذیرد

   

"سيمين بهبهاني چهره شناخته شده‌ي شعر امروز است. او كه «بانوي غزل ايران» لقب گرفته متولد 1306  تهران است و تاكنون مجموعه‌هاي شعر بسياري از او به چاپ رسيده است. نگاه او در شعرهايش نگاه كدبانويي است كه بايد خانه تكاني كند و هر چيز پوسيده ومندرس و كم ارج را به دور افكند:

جامي، كوزه‌يي ، روي اندازي و گلداني و ... اما با هريك خاطره‌يي دارد.

شعرهايش در مجموعه‌هايي با نام‌هاي جاي پا، چلچراغ، مرمر، رستاخيز خطي ز سرعت و از آتش، دشت ارژن و يك دريچه آزادي، گرد آمده است. و به تازگي نيز مجموعه‌يي از آنها را در يك كتاب بنام «جاي پا تا آزادي» تدوين كرده است.

 

در گفتگو با سيمين بهبهاني بانوي غزل ايران:

     چشم انداز شعر امروز را چگونه مي‌بينيد ؟ و فكر مي‌كنيد شعر امروز تا چه حد به معيارها، ارزشها و مرزبندي‌هاي انديشه‌گاني اهميت مي‌دهد؟

  • روي هم رفته شعر امروز بيشتر وابستگي‌هاي خود را با شعر گذشته قطع كرده است. وزن و قافيه و فصاحت و احساس و تخيل نشناخته‌يي كه همراه با تفكر در شعر كلاسيك بود در شعر امروز كمتر خودنمايي مي‌كند. شايد علت آن است كه معيارهاي شناخت جهان امروز با ديروز فرق كرده است. هرچه رايانه‌ها بيشتر جا باز مي‌كنند نياز به تفكر از نوع گذشته كمتر مي‌شود. امروز كامپيوترها همه برآينده‌هاي مظاهر زندگي را دقيق و خالي از اشتباه در دسترس مي‌گذارند. همين امر موجب مي‌شود كه تخيل كمتر مجال عرضه پيدا كند. بنيان تخيل بر اشتباه است. وقتي شما ابر را به حرير تشبيه مي‌كنيددر واقع مرتكب اشتباه مي‌شويد، خواه عمدي باشد يا غير از آن. اما اين اشتباه در كامپيوترها هرگز رخ نمي‌دهد.

مسئله ديگر پرده برداري از واقعيات است. روزگاري ماه و ستاره و خورشيد براي انسان اين قدر شناخته نبودند. اين نقطه‌ها و صفحه‌هاي نوراني  آن قدر زيبا و مرموز بودند كه بشر به نيايش آنها مي‌پرداخت و همين موجب تخيل مي‌شد. امروز كجاي اين كرات خاكي و پر از سنگ و خالي از آب و هوا ستودني است ؟

دنياي امروز با سر و صداي منظم ابزار و ماشين‌ها و ترن‌ها و كارخانه‌ها، بشر را از هر گونه نظمي بيزار كرده است.

قافيه و وزن نظمي است كه انسان ديروز در برابر آزادي و بي‌نظمي صداهاي طبيعت، مشتاق شنيدن آن بود و انسان امروز در برابر نظم يكنواخت دنياي  ماشين از آن مي‌گريزد.

به اين ترتيب مي‌بينيد كه وزن و قافيه كه از عناصر شعر كلاسيك بودند جاي خود را به خشونت و واقعيت‌هاي دنياي ماشين سپرده‌اند. ديگر شعر، آغوش بازي براي پذيرفتن اين گونه عناصر ندارد و اگر داشته باشد از نوعي ديگر است، با زباني تازه‌تر .

شعر كلاسيك بايد خيلي حرف براي گفتن و خيلي زيبايي براي عرضه كردن داشته باشد تا در پسند اين خلق بي‌حوصله آشفته حال واقع شود.

     نيما به عنوان پايه‌گذار نوعي نوگرايي در ادبيات كه در درجه اول شكست قالبها را رواج داده به نظر شما هيچ فكر مي‌كرد كه شعر به چنين درجه‌يي برسد؟

  • نيما در حياتش گفته بود كه صداي كف زدن‌هاي شنوندگان را پس از مرگم مي‌شنوم. در واقع نيما مرد تجربه بود، تجربه‌هايش در شعر كلاسيك او را راضي نمي‌كرد. خوشبختانه همين امر موجب شد كه دم به دم دست به آزموني نو بزند و سرانجام توفيق يافت. نيما را بايد در جايگاه يك متفكر ادبي و يك گشاينده راه تلقي كرد. او بنيانگذار مكتبهاي نو بود از هر شكل و هر دست.

     چرا غزل امروز كمتر به عشق پرداخته است و محملي شده است براي مسائل اجتماعي و سياسي كه هيچ نسبتي با تعريف اصلي آن يعني عشق ندارد. لبّ كلام اين كه چه بلايي سر عشق آمده است ؟

  • اين طور نيست. غزل هميشه جاي مناسبي براي بيان مسائل عاطفي و از جمله عشق بوده است. آنچه هم از سياست و فسلفه و جامعه يا مسائل ديگر در شعر بيابد، بايد رابطه‌يي با نوعي احساس لطيف داشته باشد. در غير اين صورت غزل نمي‌شود. هيچ بلايي هم به سر عشق نيامده جز آنكه طرز عشق بازي و تلقي از آن تغيير كرده است. ديگر عاشق به دنبال كجاوه معشوق نمي‌رود و عاشق و معشوق در هجران و وصل هيچ محملي جز خواست شخصي ندارند. ديگر عشق چيزي دور از دست و رويايي نيست.

         پس نيما حق داشت به حافظ بگويد كه "حافظا اين چه كيدو دروغي است

كز زبان مي و جانم ساقي ست

نالي ارتا ابد باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

من بر آن عاشقم كه رونده است"

  • نيما در اين شعر تعارض ميان ايستايي و پويايي را مطرح مي‌كند. يك بحث فلسفي را به ميان مي‌كشد كه در كل شعر افسانه جريان دارد. نيما عاشق حركت است. رو به سوي او دارد. تطوري كه در شعر او آشكار است گوياي ديناميسم تفكر اوست.

•         جريان روشن فكري امروز را چه گونه مي‌بينيد؟ چه دليلي دارد كه روشنفكران كمتر با مردم همراه و مانوس‌اند.

  • من هيچ نشانه‌يي از جدايي ميان روشنفكران و مردم نمي‌بينم. نهايت اينكه روشنفكر از ديد خاص خود بهره‌مند است كه با ديد عامه مردم فرق دارد، آينده‌نگر و ژرفانگر و واقعيت‌نگر است . وظيفه‌اش نيز هشدار دادن و به راه آوردن است. اينها دليل جدايي نيست. امروز بيشتر از هر زمان ديگر ميان روشنفكران و مردم همبستگي هست.

     تا چه حد تجريد و انتزاع بايد وارد شعر امروز بشود تا گريز از آن خردگرايي (كه شعر قاجار و مشروطيت بر ما تحميل كرده است) آسان باشد؟

  • مي‌گويند: "خرد‌گرايي را شعر قاجار و مشروطيت بر ما تحميل كرده است." بهتر بود مي‌گفتيد شرايط زمان و مكان اين خردگرايي را بر شعر قاجار و مشروطيت تحميل كرده است. هيچ هنري به ويژه شعر، بي‌تاثير از شرايط محيط شكل نمي‌گيرد. اصلا شرايط محيط، نوع هنر را مشخص مي‌كند. شعر هر دوره از تاريخ ادبيات ما مختص اين شرايط است حتي زبان شعر در ادوار مختلف متفاوت مي‌شود. زبان خشن و پرخاش جوي دوران ساماني و سلجوقي و غزنوي با زبان مصلحت انديش و محافظه كار و عارفانه قرن هفتم و هشتم و نهم ، و زبان زبون و ستم پذير و عوام پسند دوران صفويه با زبان به قول شما خردگرا و به قول من آزادي طلب و شعارگونه زمان مشروطيت، كاملا فرق دارد. تنها تطبيق شعر چند شاعر از اين دوران‌ها مطلب را مدلل مي‌كند.

اما درباره تجريد و انتزاع كه مي‌گوييد: "بايد وارد شعر شود" خدمتتان عرض كنم كه هنر و خصوصا شعر، هيچ بايدي را نمي‌پذيرد. اگر لازم باشد خود به خود وارد مي‌شود. اما اساساً شعر با هنرهاي ديگر فرق دارد. شعر هنر كلامي است و كلام به صورت محض "آبستره" يا تجريدي وجود ندارند. زيرا هيچ كلامي متنزع از مفهوم نيست. لتريست ها و دادائيست‌ها در اوايل قرن سعي كردند چنين مقصودي را به ثمر برسانند، اما نتوانستند. شعر تا آن حد توانسته به تجريد نزديك شود كه خواننده يا شنونده را در تلقي از مفهوم آزاد بگذارد. به عبارت ديگر هر كس بتواند برداشت خاصي از آن داشته باشد. يعني سرنخي به دست شنونده بدهد كه به فراخور ذهنيات خود بتواند آن را به مفهومي هدايت كند. شما اگر حتي واژه‌ها را به تصادف انتخاب كنيد و عبارتي بسازيد قطعا مفهومي را القا خواهد كرد.

     با شعري كه در قالب كهن سروده شده باشد مي توان انتزاعي سخن گفت اما مشكل قالب، راه را براي رسيدن به يك زبان كه ويژه شعر باشد بسته است – در واقع "سنت شعر كهن قافيه سالاري بود كه گشايند بدين وادي پيچ و خما"

يعني اين قافيه و وزن است كه باعث لذت مخاطب از متن مي‌شود. غزل امروز اين را چگونه توجيه مي‌كند؟

  • البته وزن و قافيه نوعي موسيقي براي كلام است. كلام همراه با موسيقي شعرتر مي‌شود چون موسيقي يكي از عوامل موثر ايجاد تخيل است. امروز نوعي ديگر از موسيقي كه برخاسته از خوش نواختي واژگان است جانشين وزن و قافيه سنتي شده است. در شعر شاملو و بعضي شاعران ديگر اين موسيقي قابل تشخيص است. در شعر بسياري از مقلدان هم ناكام مانده است. به اين معني كه اگر هر واژه را از شعرشان برداري و در جاي ديگر بگذاري يا مترادفي به جاي آن بنشاني تفاوتي حاصل نمي‌شود. در شعر شاملو برداشتن يا تعويض يك واژه به اصل شعر لطمه مي‌زند. من از كساني هستم كه موسيقي واژگان را براي تشخيص شعر از نثر لازم مي‌دانم. اما اگر كساني باشند كه واقعاً معتقد به تجريد و انتزاع شعر از همه عناصر شناخته شده، از جمله موسيقي آن، باشند، نمي دانم علائم مشخصه‌ي شعر را چگونه معين مي‌كنند و تمايز آن را از نثر برچه مبنا شرح مي‌دهند.

     بعضي‌ها ممكن است از واژه‌هايي استفاده كنند كه تازه است اما هماهنگي لازم را با متن ندارد. بين تازگي و زيبايي غالباً ملازمه‌يي نيست و چنان نيست كه هر نويي زيبا باشد به نظر شما استفاده از اين شگرد مي‌تواند هم نوآوري را كه يك اصل پسنديده و لازم است و هم زيبايي را در خود مجموع داشته باشد؟

  • بايد در نظر داشت كه تازگي تعبيرات فقط يكي از لوازم شعر است، و خوش آهنگي و القاء مفهوم و تناسب و سازگاري الفاظ و معاني و انسجام كل شعر از لوازم ديگر آن. شعري كه  تعبيرات تازه و زيبا دارد اما تناسب ميان اجزاء آن وجود ندارد، بي‌انسجام است و فاقد قدرت القاء مفهوم .

ممكن است شنونده در نخستين بار شنيدن، شيفته آن شود اما وقتي پاي دوباره خواندن به ميان آيد شعر سقوط مي‌كند .اصلا شعر مورد پسند من آن است كه در هر بار خواندن يا شنيدن چيزتازه يي به شنونده عرضه كند و زيبايي‌هاي نهفته خود را آشكار كند. به قول حافظ هزاران نكته مي‌بايد ...

         تا چه حد سعي كرده‌ايد زبان را درگير اتفاقات تازه كنيد. چون وزن را دچار اين اتفاقات كرده‌ايد؟

  • براي من زبان و قالب و محتوا بر روي هم شكل شعر را به وجود مي‌آورند.قالب شعر من غزل است اما شكل آن غزل نيست زيرا  در زبان و محتوا تصرف كرده‌ام. زبان شعر من زبان امروز و رايج زمان است. البته بيشتر از نوع زبان ادبي و نه محاوره‌يي. اضافه كنم كه گاه زبان محاوره را نيز به كار گرفته‌ام. محتواي آن نيز اعم از عاشقانه يا اجتماعي و سياسي در حول و حوش رويدادهاي زمانه دور مي‌زند، و آن محتواي آشناي معمول كه بر عشق و عرفان و تغزل بسنده مي‌كرد، در شعر من به تشريح اوضاع روزگار يا احوال امروز خود و امثال خودم مخصوص شده است. وزن را تابع نخستين پاره‌ي شعر خود كرده‌ام و رابطه‌ي آن را با عروض سنتي گسسته‌ام. اين وزن‌ها با نخستين پاره موضوع متولد مي‌شوند. بنابراين تناسب آنها با محتوا بيشتر خواهد بود ضمنا نا آشنايي آنها با گوشها آن الفت منظم ديرينه را تداعي نمي‌كند و آن نظم ضربي قديم را كه با زمان امروز تناسبي ندارد به كار نمي‌گيرد. شعرم سرشار از مسائل و مشكلاتي است مربوط به مردم و زماني كه اول روح و قلب خود مرا زير تاثير گرفته و بعد به صورت شعر بر كاغذ نشسته است.

                          

سيمين بهبهاني در گفتگو با مجله توانا                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":   م.الف.صوفی                        

هنر کلک و ادب

 

شاعران برتر

نیما یوشیج

تولد

۲۱ آبان ۱۲۷۴
یوش ، مازندران

مرگ

۱۳ دی ۱۳۳۸
شمیران ، تهران

آرامگاه

امامزاده عبدالله تهران سپس حیاط خانه‌اش در یوش

نام دیگر

علی اسفندیاری

زمینه فعالیت

شاعر ، نویسنده ، منتقد و نظریه‌پرداز ادبی

سبک

شعر نو

همسر

عالیه جهانگیر

فرزندان

شراگیم

والدین

ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه

 


علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ [۱] خورشیدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ [۲] خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.

نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

زندگی

کودکی

نیما در سال ۱۲۷۷ هجری شمسی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[۳] پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.[۴]

نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را آزار می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد.[۵]

اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.[۶]

فعالیت‌های اجتماعی

دوران نوجوانی و جوانی نیما مصادف است با توفانهای سهمگین سیاسی - اجتماعی در ایران نظیر انقلاب مشروطه و جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان، روح حساس نیما نمیتوانست از این توفان‌های اجتماعی بی تاثیر بماند. نیما از نظر سیاسی تفکر چپگرایانه داشت، و با نشریه ایران سرخ یکی از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) [۷] [۸] که برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر میشد همکاری قلمی داشت. از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. [۹] دیرتر در دهه بیست خورشیدی در نخستین کنگره نویسندگان ایران عضو هیات مدیره کنگره بود و اشعار وی در نشریات چپگرای این دوران منتشر می گردید.

تشکیل خانواده

در سال ۱۳۰۵ با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.[۱۰] درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.[۱۱] در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.[۱۲] وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد.[۱۳]

ترک تهران

به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۴]او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

تغییر نام

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.[۱۵]

آغاز شاعری

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.[۱۶] این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

شعر نیمایی

نوشتار اصلی: شعر نیمایی

 

آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.[۱۷] بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می‌کند.[۱۸] چنان که خطاب به حافظ می‌گوید:

حافظا این چه کید و دروغ است

کز زبان می و جام ساقی است

نالی ار تا ابد باورم نیست

که بر آن عشق بازی که باقی است

من بر آن عاشقم کو رونده است

{{{2}}}

(افسانه)

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله‌گو افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می‌کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است.[۱۹] با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.[۲۰] ای شب نیز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.[۲۱]

زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند.[۲۲]پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.[۲۳] نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.[۹]

سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد . همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.[۲۴] حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در آمریکا زندگی می‌کند . شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.[۲۵]

خانه نیما

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‌رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‌فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‌شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

 

مرگ

نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش ، بهجت‌الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

کتاب‌شناسی

اشعار

  • قصه رنگ پریده
  • منظومه نیما
  • خانواده سرباز
  • ای شب
  • افسانه
  • مانلی
  • افسانه و رباعیات
  • ماخ اولا
  • شعر من
  • شهر شب و شهر صبح
  • ناقوس قلم انداز
  • فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ
  • آب در خوابگه مورچگان
  • مانلی و خانه سریویلی
  • مرقد آقا (داستان)
  • کندوهای شکسته (داستان)
  • آهو و پرنده‌ها (شعر و قصه برای کودکان)
  • توکایی در قفس (شعر و قصه برای کودکان)

آثار تحقیقی، نامه‌ها و یادداشت‌ها

  • دونامه
  • ارزش احساسات
  • تعریف و تبصره و یاددااشت‌های دیگر
  • دنیا خانه من است
  • نامه‌های نیما به همسرش - عالیه جهانگیر
  • حرف‌های همسایه
  • کشتی توفان
  • مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز)

آثار درباره نیما

پانویس

  1. (نیما، زندگی و آثار او، نوشته ضیاء هشترودی صفحه ۱۱۷)
  2. (تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، جلد ۱، صفحه ۹۰)
  3. (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۶)
  4. (نیما، زندگانی و آثار او،صفحه ۴۶۷)
  5. (نیما، زندگانی و آثار او، جلد 2، صفحه ۴۶۷)
  6. (نامه‌های نیما، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۲۲)
  7. پیدایش حزب کمونیست ایران، تقی شاهین، تهران، ۱۳۶۲
  8. مطبوعات کمونیستی ایران در سالهای 1296 - 1311 ،سولماز توحیدی، 1985 ، ص. 59
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ (پیشین)
  10. (یادمان نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۴۰)
  11. (نامه‌های نیما، صفحه ۲۰۵)
  12. (گزیده اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)
  13. (بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج، نوشته مهدی اخوان ثالث، صفحه ۱۹)
  14. (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)
  15. (اسنادی درباره نیمایوشیج، به کوشش علی میرانصاری، چاپ اول، انتشارات سازمان اسناد ملی، صفحه ۷۳)
  16. (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۳)
  17. (از صبا تا نیما، جلد 2 صفحه ۴۶۷)
  18. (نظریه ادبی نیما، دکتر منصور ثروت، صفحه 11)
  19. (نظریه ادبی نیما، صفحه 12)
  20. (از صبا تا نیما، جلد 2، صفحه ۴۶۸ تا ۴۶9)
  21. (چشم‌انداز شعر نو فارسی، نوشته حمید زرین‌کوب، صفحه ۴9)
  22. (گزینه اشعار نیما یوشیج، به کوشش یداله جلالی پنداری، صفحه ۱۳)
  23. (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۷)
  24. (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۵)
  25. (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۲۴)

پیوند به بیرون

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC»

رده‌های صفحه: شاعران معاصر اهل ایران | نویسندگان اهل ایران | منتقدان ادبی اهل ایران | اهالی نور | زادگان ۱۲۷۴ | درگذشتگان   ۱۳۳۸                                                                                                                                                                                                                                                   تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

پژوهش روز

رمز و راز و دلایل شراب نوشی حافظ

محمدحسین بهرامیان

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان                                                                                                                       


                                          تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی         


درآمد

نام حافظ در ادب فارسی و ادبیات غنایی با عشق و شراب و رندی در آمیخته است. بی سبب نیست که او خود این هر سه را مجموعه مراد می داند و مجمع معانی:

عشق و شراب و رندی مجموعه مراد است // چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

 این سه عنصر اساسی اندیشه حافظ آنچنان در هم تنیده است که هریک را می توان بجای دیگری بکار برد. عشق حافظ ازلی و ابدی است آنچنان که مستی او از باده الست و باز همچنانکه خواستاری قسمت ازلی بر تعلق رندی بر وی. اینهمه ازلی اند و بی شک آنچه ازلی است  ابدی خواهد بود:

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند // هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند // تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

سر زمستی برنگیرد تا به صبح روز حشر // هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

حتی بنابر نسخه ای دیگر از حافظ اگر به جای واژه شراب ، کلمه شباب بکار رفته باشد نیز چیزی از اهمیت شراب و مستی در تفکرات حافظ نمی کاهد چرا که به زعم خواجه، عشق و مستی بایسته جوانی و رندی است. بیش از یک چهارم دیوان حافظ به شراب و متعلقات آن اختصاص دارد یعنی چیزی حدود 1350 بیت از دیوان خواجه. این مقدار آن قدر زیاد هست که بسیاری از کتبی که در شرح اشعار خواجه نگاشته شده است بخشی مبسوط را به این موضوع مهم اختصاص داده باشند. نه تنها بسامد بالای این آب آتش گون در دیوان حافظ بر اهمیت آن افزوده است که نوع استفاده و کیفیت بکار بردن این گروه از واژگان سرمست نیز در دیوان رند شیراز حال و هوایی دیگرگونه تر دارد.

تقسیم بندی شراب حافظ به سه گروه مجزا یعنی شراب روحانی، شراب مجازی و شراب زیباشناختی را به گمانم اول بار بهاءالدین خرمشاهی در ذهن و زبان حافظ مطرح کرد و تکرار آن بحث ملال آور خواهد بود. با این حال این نکته قابل ذکر است که بین شراب در انگاره های زیباشناختی و شراب در گونه انشایی تفاوت آشکاری محسوس است که خرمشاهی این دو را در یک مقوله بررسی کرده است. به عنوان مثال در بیت زیر "می" تنها در گونه انشایی جلوه یافته است و بحث در باب وجوه زیباشناختی آن راه به جایی نخواهد برد:

می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

به عکس در بیت زیر جهات زیبا شناختی اثر آن قدر قوت دارد که موارد دیگر را در سایه خود پنهان داشته است. در این بیت، شاعر به تقلید و محاکات ارسطویی نیل یافته و با تقلید از طبیعت، شعری کاملا تصویری و خیال انگیز را خلق کرده است:

چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید // ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

تعدد وجود ابیاتی از این دست، از یکسو بر این موضوع تاکید دارد که حافظ قبل اینکه یک عارف، رند یا منتقد اجتماعی باشد یک شاعر است و بر وجوه استتیک کلام کاملا آگاه  است  و از سوی دیگر بر این موضوع اشاره دارد که حد و مرز چنین ابیاتی تنها به خلق تصاویر شاعرانه منحصر نمی شود و در ادغام با ایهام و کنایه، طنز و تهکم و بسیاری از ویژگی های بیانی و زبانی در حد زیباترین اشعار غنایی فارسی خود را بالا می کشد. گسترش ارجاعات خارج از متن، به درونمایه کلام حافظ و ادغام کلام برتر او با هنجارها و ناهنجاری های اجتماعی و سیاسی و تاریخی نه تنها کمکی به شناخت افکار این شاعر دگر اندیش نخواهد کرد بلکه او را در مظان اتهام و گرایش به نحله های مختلف اجتماعی، دینی، مذهبی، عرفانی و فلسفی قرار خواهد داد. باور ما این است که حافظ قبل از هر چیز به وجوه شاعرانگی کلام خود می اندیشد و انگاره های زیباشناسی کلام اوست که در بطن خود معانی مختلف شعری را شکل می دهد. وجود دوگونگی ها و دوگانگی های معهود در شعر حافظ بر این نکته تاکید تمام دارد که دغدغه حافظ "چه گفتن" نیست بلکه همواره "چگونه زیبا تر گفتن" را مد نظر داشته است و شاید به همین دلیل است که بدون ملاحظه و بیم از سرقات ادبی به راحتی موضوعات و معانی شعر دیگران را با برداشتی هنرمندانه تر ارائه می کند.

اینگونه نگاه فرمالیستی به کلام را بسیاری از دوستان و دوستداران حافظ، نوعی بی دردی دانسته و حافظ متفکر و دردمند را شایسته این بی تفاوتی غیرمتعهدانه نمی دانند. مسلما در نگاه این طیف کثیر از دوستان حافظ، درد و تعهد معانی متفاوت دارد و حافظ را آرمانی  و فرازمینی تر از آن می دانند که تنها در تعهد زیبایی و درد بی دردی شاعری باشد. البته شاید حق هم همین باشد چرا که همداستان دانستن حافظ با فرمالیست های بی درد و بی فکر ادبیات امروز و گذشته بسی بی انصافی است. با این حال عدالت شاید این باشد که حافظ از هر دو دیدگاه توامان بررسی شود و صد البته تعلقات زیباپسندانه حافظ در حوزه کلمات و زیباشناسی کلام را، نباید در تحلیل افکار و اندیشه  او از نظر دور داشت.

اینهمه را مقدمه آوردم تا بگویم سهم ابیاتی از حافظ که در آن تنها به وجوه زیباشناختی شراب پرداخته شده است کم نیست و خرمشاهی نیز در کتاب مذکور بر این موضوع - اگرچه نه به این صراحت - تاکید داشته است.

زمان و شراب حافظ :

کنکاش این موضوع نیاز به مقدماتی دارد که تنها اشاره ای فهرستوار به آن موضوعات در اینجا مقدور است. زمان چیست؟ / پدیدار شناسی زمان / نقش زمان در تفکرات کلامی و فلسفی / نقش زمان در شعر و اسطوره / زمان و ادبیات / زمان در تفکرات صوفیانه و عارفانه / چند گونگی زمان در شعر و ادبیات /  زمانهای خطی، دوری، دورانی، شکسته، همسو، همسطح، موازی /  تخیل و زمان / و...

هر کدام از این مقولات خود زیر مجموعه هایی را شامل می شود که جستجو و تفحص در این مباحث از حد و حدود چندین کتاب و مقاله خارج است. با این حال ساده ترین برداشت از زمان شاید همان است که سنت آگوستین در نوشته های روحانی خود مد نظر دارد اینکه : " تا از من در باره زمان نپرسیده اند می دانم که چیست اما همین که می خواهم از زمان بگویم برایم سخت دشوار است انگار هیچگاه از عهده حل مساله زمان بر نمی آیم."

بگذارید ساده بگویم. ذهن و زبان حافظ اگر چه فراتر از زمان و مکان به جهانی آرمانی تر توجه دارد اما کلام او باید رنگی از زمان بگیرد تا برای انسان های محصور در بعد زمان و مکان قابل درک و فهم و دریافت باشد. بدین لحاظ ابتدا ازل را به ابد می پیوندد و مستی خود را ازلی و ابدی می داند با این حال گاه در حوزه مجاز یا حقیقت، با گریز از این ایده آلیسم صرف، واقع گرایانه تر به تحلیل امور می پردازد و اوقات و زمان هایی را برای مستی برمی گزیند. با مرور همه ابیاتی از حافظ که به این زمانمداری ویژه تن در داده است می توان فهرستی از زمان های شراب نوشی را فراهم آورد. اما با کنار هم قرار دادن این زمان های سرمست، در نهایت انسان به این دریافت می رسد که اگر حافظ در جنون کلمات و در فراغت از عقل مصلحت اندیش به بیان این موضوع بپردازد هیچ زمانی را مغایر با مستی نمی داند. او از ازل تا ابد را فرصتی می داند برای یک مستی مدام.

سر زمستی بر ندارد تا به صبح روز حشر // هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

با اینحال گاهی قدری منطقی و عاقلانه تر به تحلیل این موضوع می پردازد و انسان را از افراط و تفریط در این باره باز می دارد:

نگویمت که همه سال می پرستی کن // سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

حافظ گاه مستی را اتصالی کوتاه به منبع فیض می داند و از آن به دم یا آنی کوتاه در وصال تعبیر می کند با این حال عارف را از طمع کردن در این وصال و مداومت خواهی آن پرهیز می دهد:

در بزم دور یک دو قدح در کش و برو // یعنی طمع مدار وصال دوام را

حافظ گاه  بیش از آنچه گفته شد خود را به زمین می آلاید و از این منظرگاه زمان شراب نوشی را پیشنهاد می دهد:

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز // دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

این بیت از جنون مولوی وار حافظ خالی است و در واقع بیش از آنکه یک بیت عارفانه باشد بیتی اخلاقی است. انگار این چهره متفاوت و البته قدری اخلاقی چندان به حافظ نمی آید. دوستداران حافظ انگار توقع چنین اندیشه های اخلاقی را از سعدی و سنایی و امثال آنها دارند تا حافظ. با این حال این یک بیت را هم به مجموعه همه دوگونگی  ها و دوگانگی های کلام حافظ بیفزایید. بیتی دیگری در ادامه بیت بالا می آید که اگر چه بر فحوای آن بیت تاکید دارد اما نوعی بازی لفظی و نگاهی زیبا شناسانه در خلق آن ملحوظ است که تامل در زمان را قدری به بازی می گیرد.

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شام // گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

آمیزش شراب و زمان گاهی به گونه ای است که در کلماتی مثل "صبوح"، "مدام"، "دور" و ... یک رویه از سکه معنا زمان است و روی دیگر سکه شراب. البته این کلمات دو رویه خلق حافظ نیست و در ادبیات فارسی به شدت مورد استفاده قرار گرفته است. اما استفاده ایهامی از این چند واژه قدری با استفاده ای که دیگران از این کلمات برده اند متفاوت است. به عنوان مثال کلمه دور در بیت زیر حداقل در چهار معنی متفاوت مورد استفاده قرار گرفته است:

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ // که همچو دور بقا هفته ای بود معدود

اگر شراب صبح در کلمه صبوح مستتر است و از صبوح به شراب صبح نوش تعبیر شده است بر خلاف واژه کم بسامد دیگری چون غبوق که شراب عصرگاهی است. اما در شعر حافظ در چندین جایگاه در استفاده از آن در زمان های دیگر خصوصا شب تاکید شده است. از جمله در بیت زیر :

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن // سر خوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود

کلمه مدام علاوه بر اینکه به معنی شراب است در ورای معنی خود ناگسستگی شراب نوشی و مداومت در مستی را فرایاد می آورد و حافظ در ابیاتی گوناگون با توجه به این دو رویه متفاوت از واژه مدام آن را غالبا به شکلی ایهامی مورد استفاده قرار داده است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم // ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

جهت گریز از اطناب و درازه گویی، تنها فهرست وار به مهمترین قیود و اسامی زمان که در ابیات متفاوت مورد استفاده حافظ قرار گرفته است اشاره کرده و خواننده گرامی را بر این موضوع ترغیب می کنیم که خود از این مجمل حدیث مفصل بخواند و اوقات شرعی و نا شرعی شراب نوشی حافظ را در همین کلمات ساده گویا جستجو کند. مهمترین اسامی و قیود زمان که راوی زمان شراب نوشی حافظ است عبارتند از:

موسم گل، موسم طرب، دور گل، وقت گل، وقتی خوش، گه گه، یکچند، پنج روزی، آخرالامر، شب قدر، رمضان، شعبان، روز نخست، روز حشر، نیمه شب، دوش، دیشب، اکنون، حالیا، هر دم، مدام، ازل، ابد، دی ، قدیم، هزار سال، عمری، همه عمر، دوساله، سالخورد، دیرینه، پیشینه، روز مرگ، شبگیر، شام، سحر، صبح، بهار، فروردین، اردیبهشت، آزار، بهمن، دی، نوبهار، نوروز، عید صیام، بامداد، روز واقعه، هلال عید، طلوع خورشید، فرصت عیش، روز اجل، روز الست، چهل سال، رستاخیز، قیامت، روزبازخواست، همه ساله، علی الصباح، صبحدم، صباح الخیر، هرشب، آخر و.....( ادامه این مبحث را از اینجا بخوانید)

 

دلایل شراب نوشی حافظ :

عنوان این بخش قدری غلط انداز است و استفاده از این عنوان قدری خطر کردن دارد. چرا که بی شک آنان که حافظ را مافوق شاعر می دانند قطعا هاله ای از تقدس دور سر او می کشند و او را از هر چه ناپسند بدور می دارند. هرگاه چیزی از زاویه امور مقدس نگریسته می شود قضاوت و نقد را کمی دشوار می کند. تنها با برداشتن این هاله تقدس از گرداگرد وجود حافظ است که می توان به برداشتی منطقی تر از او دست یافت. هر چند گاهی بسیاری از منتقدان حافظ از آن طرف بام فرو افتاده و برداشتی کاملا متفاوت و غالبا ناصحیح از او ارائه کرده و او را در حد یک رند و لولی یک لاقبای راه نشین بی قید و بند پایین آورده اند. با همه این احوال دلیل قاطعی بر رد یا قبول شراب نوشی حافظ نمی توان ذکر کرد وانگهی اثبات این موضوع چه لزومی دارد و چه دردی از مشکلات انسان معاصر امروز دوا خواهد کرد؟ به عقیده خدشه پذیر حقیر آنچه اهمیت دارد زیر ساخت های ذهن و زبان و اندیشه حافظ است که می تواند راهگشا باشد. توجه به صورت اول تنها نگاهی عوامانه به حافظ است و جالب اینکه وجه قالب بسیاری از حافظ شناسی ها در همین محدوده رخ نمایانده است.

آنان که قصد ارائه دلیلی بر عدم شراب نوشی حافظ می آورند تنها مدرک موثق شان این است که اگر حافظ به صراحت به نیالودن دامن لب به ام الخبائث اشاره نکرده است اما هستند شاعرانی که در خمریات و مغانیات و بزم سروده های سراسر عیش و نشاط و طرب گوی سبقت از حافظ برده اند با این حال خود واضح و صریح بر عدم شراب نوشی خود اذعان کرده اند. از جمله حکیم گنجه که خود در ابیاتی کوتاه اما ماندگار برای همیشه تاریخ از خود رفع اتهام کرده است :

مپنـــــداری ای خـضــــــر پیـــــروز پـی       کـه از مـــــــی مــــرا هسـت مقصـود می

از آن مـــــی همـه بیــــخودی خواســـتم       بـه آن بیـــخـودی مجـلـــس آراســـــــــتم

مــــــرا ســـــاقی آن فــــــره ایـزدی است       صبوح آن خرابی، می آن بیخودی است

و گــــر نـه - بـه ایزد - کـه  تـا  بـوده ام       بــه مـــــی دامــــــــن لــب نیــــالــوده ام

گــــر از مــــی  شـــــدم هرگز آلـوده جام       حــلال خـــــدا بــــاد بــر مـــن حـــــــرام

این ابیات صریح را از کسی دلیل می آورند که متهم به آشکار ترین اندیشه های تن کامگی و اروتیسم در ادبیات کهن است. کسی که تصاویر برهنه از زنان را در چشمه شیرین و هفت گنبد به تصویر می کشد. کسی که معاشقه های عواریس او در ادبیات غنایی فارسی معروف است و حتی با تاملات حکیمانه او چنین عاشقانه هایی هیچگاه رنگ و بوی عارفانه به خود نگرفته است. حال چطور ممکن است کسی که از اوان شاعری به حفظ قرآن و موانست با کلام وحی مفتخر بوده و به لسان الغیب شهرت یافته است دامن لب را به این مجاز آلوده باشد؟

این دلیل با اینکه ظاهرا منطقی به نظر می رسد اما حقیقتا خالی از استدلالی عمیق و منطقی است چرا که حساب عمرو و زید کاملا از هم جداست و نمی توان عصمت این را بر پاکی آن دیگر دلیل آورد. وانگهی بیهوده سخن به این درازی نیست و وجود بیش از 1350 بیت از حدود 5000 بیتی که در دیوان اشعار او بر شمرده می شود در حال و هوای شراب و مستی است و نمی توان اینهمه تصریح را نادیده انگاشت و از کنار آن به راحتی گذشت. حتی عارف مسلک ترین شارحان حافظ نیز از الصاق تعابیر عرفانی به برخی از سروده های شرابی حافظ عاجز مانده اند. به عنوان مثال چگونه تعبیری می شود از بیت پر ماجرای زیر که در غالب نسخ حافظ موجود است ارائه کرد؟

باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک // نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

حق با شماست. شاید از همین بیت هم بتوان تعابیری عارفانه ارائه داد اما فراموش نکنید که این بیت از یکی از غزلیات مدحی حافظ انتخاب شده است که در ابیات دیگر آن غزل به صراحت از عیش و نوش مجلسی بزم به وضوع سخن می راند که بنا بر مفاد همین ابیات خود از مدعوین این بزم پر ریخت و ریز وزیر شیخ ابو اسحاق اینجو یعنی حاجی قوام بوده است:

عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام // مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن // همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی // دلبری از حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دلنشان جون قصر فردوس برین // گلشنی پیرامنش چون روضه دار السلام

باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک // نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن // بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه // وانکه آن مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

وجود بیش از پنجاه غزل یا قصیده مدحی حافظ، بارها او را به باده گساری هایی از این دست فرا خوانده است و چشم بستن بر چنین امر واضحی خود نادیده انگاشتن واقعیت هایی در زندگی شاعر خواهد بود.

جدای  از این موضوع، اندیشه های حافظ در محل تلاقی تفکرات عارفانه و تفکرات فلسفی خیامی راوی دو منش متفاوت و ناهمگون است. این موضوع بارها و بارها مورد تحلیل منتقدان حافظ قرار گرفته است. تعابیری چون اغتنام وقت، حیرت، فنا و مباحثی از این دست از هر دو دیدگاه به شکل متفاوتی بیان می شود. به عنوان مثال آنچه در تعابیر عرفانی "فنا" نامیده می شود منتهای مراتب روح انسانی است که خود را در ذات احدیت حل می کند تا به بقا و جاودانگی متعاقب آن نایل آید چونان قطره ای که خود را در دریای بینهایت منحدم و منعدم می گرداند تا به بیکرانگی دریا نیل یابد:

قطره دریاست اگر با دریاست // ورنه او قطره و دریا دریاست

فنای در اندیشه های فلسفی از نوع خیامی کاملا با آنچه در نظرگاه عرفانی مورد تدقیق قرار گرفت متفاوت است. در تفکر اخیر فنا به معنی نابودی؛ نیستی و زوال آدمی است. در این دیدگاه تنها راه گریز از بی اعتباری دنیا و کوتاهی عمر صرف اوقات به کامجویی و لذت است که انسان را از بار گران مرگ و اندوه مدام کوتاهی عمر نجات بخشد. در واقع نوعی اندیشه اپیکوریستی در اینجا رخ می نماید که از نوعی جبر و به تبع آن گونه ای یاس و دلزدگی و حیرت فلسفی حکایت دارد. حافظ نقطه تلاقی چنین اندیشه متباعد و متفاوت است و شاید به همین دلیل است که اظهار نظری جزم و قاطع در باب نگرش و تفکرات حافظ دشوار و حتی گاه غیر ممکن است. شراب حافظ نیز از این دو آبشخور در پیاله کلام او ریخته می شود و گاه کاشف اسرار است و از راز و رمز عالم غیب او را با خبر می کند و گاه شرابی تلخ مردافکن است که برای نجات او از بار حوادث روزگار به یاری اش می آید:

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش // که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

آنچه در باب شاعری و توجهات زیباشناختی حافظ  در مقدمه گفته شد را بر این مجموعه بیافزایید تا به این موضوع انکار ناپذیر نیل یابید که جستجوی واقعیت امر در میان تشتت آراء و اندیشه های حافظ تا چه میزان دشوار و دیریاب است.

جدای از همه آنچه گفته شد در شعر حافظ شرابی جریان دارد که بی وقفه نوشیده می شود و کسی در اشعار او همواره وجودی آشکار دارد که پیوسته در طلب شرب مدام است. او می تواند حافظ یا هر انسان دیگری باشد که در هیاتی اسطوره ای، لب به جرعه جام می آلاید و از مستی و بدمستی ابایی ندارد. گاه همه مقدسات را در پای خم شراب می ریزد و دانه های تسبیح را در قدمگاه ساقی فرو می تکاند. گاه سجاده را به شراب لعل رنگین می کند و گاه با نوشیدن جرعه ای از سر قضا آگاهی می دهد. گاه این آب آتشناک را در لب می گون یار می یابد و گاه در جام لاله عطشی ازلی و داغی ماندگار را به تصویر می کشد. گاه در پیاله عکس رخ یار می بیند و گاه در عکس رخ یار تموج امواج سرخ رنگ شراب را. راستی آن وجود سر مست کیست که چند قرن اخیر در میخانه کلام حافظ باده ها نوشیده است وعربده ها کشیده است و بدمستی ها کرده است؟

ابیات متعددی که در خاتمه بحث خواهد آمد تنها توجیهات، بهانه ها و دلایلی است که حافظ ( یا اوی همیشه سرمست اشعار او ) برای شراب نوشی خود می آورد؛ دلایلی که گاه تنها یک توجیه و بهانه آشکارست و گاه رنگ و بویی عمیق، منطقی و جامع تر به خود گرفته و در قالب فلسفه ای نامکشوف خود را بروز می دهد.

دلایل شراب نوشی او گاه تناقضی آشکار است چنانکه گاه می نوشد تا خود را از وسوسه عقل مصلحت اندیش برهاند:

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را // دمی ز وسوسه عقل بر حذر دارد

 و گاه عقل را مستشار موتمنی می یابد که وی را به شرب مدام فرا می خواند :

مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش // ساقیا می ده به قول مستشار موتمن

 

گاه می نوشد تا اسرار لم یزل را دریابد و رمز و راز جهان نامکشوف را باز نماید:

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا // که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

 و گاه می نوشد چرا که ز آغاز و ز انجام جهان نا آگاه است و عقل و درایت هیچ حکیمی بر گشایش این راز ناگشوده و حیرت مدام تعلق نگرفته است که:

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو // کسی نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

گاه می نوشد چرا که عشق و سرمستی و بس طور عجب را شایسته شباب و جوانی می داند و گاه در مقام پیری جهان دیده می نوشد تا خامی جوانی را از سر بگذراند و بار دیگر عشق و شور و حال شباب را تجربه کند و جوانی  از سر گیرد.

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز //  بس طور عجب لازم ایام شباب است

جامی بده که باز به شادی روی شاه //  پیرانه سر هوای جوانی است در سرم

 

گاه شراب را قسمت ازلی و حق موروث خود می داند و گاه در نظرگاهی جبری خود را در نخوردن شراب مختار نمی داند و بی پرده اذعان دارد که نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت.

 گاه ناهنجاری های اجتماعی او را به خوردن شراب دعوت می کند تا خود را از غم جامعه ای سراسر سالوس و ریا برهاند و گاه خود به این ظاهر فریبی تن در می دهد و در مجلسی حافظی می کند و در محفلی درد نوشی.

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی // بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

وجود چنین پارادکس ها و اندیشه های دو گونه و دوگانه ای نشان گر این است که حافظ بی بهانه شراب می خواهد. دلیل قاطعی بر شراب نوشی خود دارد و ندارد وانگهی رند عافیت سوز را با مصلحت بینی چه کار ؟ او با طنزی آشکار قائل است که تنها کشور داری، مصلحت اندیشی و عاقیت نگری می خواهد که "کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش" نه شراب نوشی و رندی

پرسش از چند و چون شراب نوشی حافظ و کند و کاو دلایل او بر این کار، پایان نخواهد داشت چرا که حافظ بی بهانه شراب می خواهد. دلایلی که گاه تنها یک دلیل است و گاه تنها بهانه بر ارائه یک دلیل. گاه ساده انگارانه ساده ترین علل را ذکر می کند و گاه در این میان در تناقضی آشکار طنزی ظریف می آفریند و تناقضات وجود خود و جامعه ای پر تناقض را که در آن روزگار می گذراند به تصویر می کشد. گاه دلایل او از اندیشه ای عمیق فلسفی حکایت دارد و گاه از باوری دور. گاه به تعبیر تازه ای از شرع دست یافته، فتوای شراب می دهد و گاه فتوا بر عدم جامعیت شرع داده و شیخ و زاهد و مفتی شریعت را آلوده ریا می داند:

می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

گاه شراب را عصاره وجود و هستی می داند و گاه آن را تنها به این دلیل که از وجود محبوب و معشوق می آگاهاند در خور تامل می داند. در این دیدگاه مقصود تنها محبوب است و شراب در این میان بهانه ای بیش نیست:

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست // خیال آب و گل در ره بهانه

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست // جز این خیال ندارم خدا گواه من است

تو خانقاه و خرابات در میانه مبین // خدا گواه که هر جا که هست با اویم

خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور هم اند // اینهمه نقش می زنم از جهت رضای تو

نکته قابل تامل و توجه اینکه برخی از دلایل حافظ عام و برخی دیگر تنها خاص اوست. برخی از دلایل در اشعار دیگر شاعران نیز قابل جستجو است و برخی دیگر تنها در ذهن و زبان حافظ است که ارج و قدر می یابد. کشف و جستجوی این دلایل برای راقم این سطور بدان جهت جالب و جاذب است که قصد یافتن این راز و رمز را دارد که حافظ که ترجمان الاسرار است و قرآن را با چهارده روایت در خاطر دارد چگونه برای شراب نوشی خود دلیل می آورد؛ دلایلی که باید بتواند شرب مدام را در جامعه بسته ای که با هزار سالوس و ریا درهای میخانه را بر او بسته است کلید گشایشی باشد. این دلایل از آن جهت برایم قابل تامل است که بدانم طیف مردمی که در تفکرات دینی شان شراب با هزار تصریح ام الخبائث خوانده می شود چگونه توجیهاتی برای شراب نوشی خود خواهند داشت. هر چقدر تحریم شراب جدی تر جلوه می کند دلایل شراب نوشی تامل برانگیز تر خواهد بود خاصه اگر با منطقی آمیخته با تاملات ادبی همراه باشد و بر گرفته از گونه هایی خاص از حکمت و منطق و استقراء.

 

تاملاتی بر شایع ترین دلیل باده نوشی در دیوان حافظ :

حافظ با ارائه نمونه های مختلف، افرادی را نام می برد که در شرب مدام ولع تمام دارند اگرچه شاید در ظاهر امر توقعی غیر از این از آنها باشد. حافظ در این منظرگاه افراد و اشخاص نمونه ای برگزیده و به عنوان نمایندگان یک طیف اجتماعی خاص، در مداومت در مستی به نشان می دهد تا به این وسیله شراب نوشی خود را دلیلی آورده باشد. شیخ، صوفی، محتسب، پیر، مفتی و اصناف دیگر حتی فرشتگان و ساکنان عالم بالا را در فضایی اسطوره ای در هلهله مستی نشان می دهد تا خود را از اتهامات تابع مستی تبرئه کند و خویشتن را بقول معروف همرنگ جماعت بداند. حافظ در این میان چونان رندی کافرکیش همه را به کیش خود می پندارد و پیدا و پنهان نوشی همگنان را توجیهی بر شراب نوشی پیدا و پنهان خود می داند. او در این میان گاه به طنزی زیرکانه دست می یابد و پرده از باده نوشی محتسب و شیخ و شحنه و دیگران برمی دارد و گاه خود را از وسوسه زمین جدا کرده و در ملکوت آسمان با ساکنان حرم ستر هم پیاله می شود. او اقشار مختلف زمینی و فرازمینی و حتی طبیعت و اجرام سماوی را در هلهله مستی نشان می دهد اما انگار از این میان تنها زاهد است که او را ذوق باده خواهد کشت و گرنه همگان آشکارا عطش جان را با این آب لعل فام فرو می نشانند. بنا بر بیت معروف ( گر حکم شود که مست گیرند // در شهر هر آنچه هست گیرند) اقشار مختلف اجتماع به گونه ای در یک ناهشیاری مدام بشر می برند. انگار عقیده حافظ نیز این گونه است. پروین اعتصامی نیز در شعر معروف مست و هشیار و در مقطع آن قطعه اجتماعی ماندگار از زبان مست چنین دیدگاهی را اشاعه داده است که: (گفت باید حد زند هشیار مردم مست را // گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست). ذکر ابیاتی از حافظ در این باب مکمل موضوع خواهد بود:

1.      ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد // کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند

2.      نه من سبو کش این دیر رند سوزم و بس // بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

3.      زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت // عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

4.      زاهد خام که انکار می و جام کند // پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

5.      ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند // امام شهر که سجاده می کشید به دوش

6.      صوفی مجلس که دوش جام و سبو می شکست // باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

7.      صوفی سر خوش از این دست که کج کرده کلاه // به دو جام دگر آشفته شود دستارش

8.      به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید // که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

9.      عشرت شبگیر کن می نوش کاند راه عشق // شبروان را آشنایی هاست با میرعسس

10.  با محتسب ام عیب مگویید که او نیز // پیوسته چو ما در طلب شرب مدام است

11.  ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز // مست است و در حق او کس این گمان ندارد

12.  ثواب روزه و حج قبول آنکس برد // که خاک میکده عشق را زیارت کرد

13.  گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت // ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

14.  به آب روشن می عارفی طهارت کرد // علی الصباح که میخانه را زیارت کرد

15.  امام خواجه که بودش سر نماز دراز // به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

16.  ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت // با من راه نشین باده مستانه زدند

17.  مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت // به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

18.  بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی // کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند

19.  فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد // که می حرام ولی به زمال اوقاف است

20.  به باغ تازه کن آیین دین زردشتی // کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

21.  بیفشان جرعه ای بر خاک و راز اهل دل بشنو // که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

22.  بزمتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم // گر چه جام ما نشد پر می بدوران شما

23.  احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان // کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

24.  گفتا نگفتنی است سخن گر چه محرمی // در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

25.  می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

26.  گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن // شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

27.  دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما // چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

28.  آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت // بر در میکده دیدم که مقیم افتاده است

29.  ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون // روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

30.  واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند // چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

31.  من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه // هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

32.  میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز //  وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

 

به زعم حافظ ،حتی طبیعت با زبانی رمز آمیز، همه را به مستی و عشرت فرا می خواند. طبیعت خود نشانه هایی از این عشرت و طرب را نمود می دهد:

1.      مگر که لاله بدانست بی وفایی دهد // که تا بزاد و بشد جام می زکف ننهاد

2.      بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند // آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

3.      ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد // چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

4.      سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم // دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

5.      کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت // من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

6.      به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ // که همچو دور بقا هفته ای بود معدود

7.      به باغ تازه کن آیین دین زردشتی // کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

8.      چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش // کنون به جز دل خوش هیچ در نمی باید

9.      چون لاله می مبین و قدح در میان کار // این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم

10.  من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها // توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

11.  باد بهار می وزد از گلستان شاه // وز ژاله باده در قدح لاله می رود

12.  لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق // داوری دارم بسی یارب کرا داور کنم

13.  رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست // نهد به پای قدح هر که شش درم  دارد

14.  چو گل گر خرده ای داری خدار را صرف عشرت کن // که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی

15.  ز شوق نرگس مست بلند بالایی // چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

16.  در چمن هر ورقی دفتر حالی گر است // حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

 

فصل الختام و بیان امثال و شواهدی از دیوان خواجه :

ذیلا جهت گریز از اطاله کلام، بی هیچ توضیح اضافه و تنها فهرست وار دلایلی را که حافظ بر شراب نوشی خود ابراز می کند بر می شماریم و از دیوان او شاهد مثال های متنوعی را ذکر می کنیم. در این مجال تنها به بیان شواهدی از دیوان خواجه که در بر دارنده دلایل و توجیهات شراب نوشی اوست بسنده کرده و مباحث بیشتر در این حدود را به فرصتی دیگر وا می گذاریم :

می نوشم تا اسرار غیب و راز و رمز وجود را دریابم که شراب کاشف اسرار و آگاهی بخش است :

1.      می بده تا دهمت آگهی از سر قضا // که به روی که شدم عاشق و از روی که مست

2.      آیینه سکندر جام می است بنگر // تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

3.      سر خدا که عارف سالک به کس نگفت // در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

4.      همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان // پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی

5.      صوفی از پرتو می راز نهانی دانست // گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

6.      گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی // بیا و همدم جام جهان نما می باش

7.      بدین شکرانه می بوسم لب جام // که کرد آگه ز راز روزگارم

8.      پیر میخانه همی خواد معمایی دوش // از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

9.      بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم // به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش

10.  به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات // بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

11.  ز ملک تا ملکوتش حجاب بر گیرند // هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

12.  عشق من با خط مشکیت تو امروزی نیست // دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم

13.  چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی // که جام جم نکند سود وقت بی بصری

14.  راز درون پرده ز رندان مست پرس // کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

15.  گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو // آنگه بگویمت که دو پیمانه سرکشم

16.  پیر میخانه سر جام جهان بینم داد // و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

17.  ببین در آینه جام نقش بندی غیب // که کس بیاد ندارد چنین عجب زمنی

 

می نوشم چون انسان از اسرار خلقت، راز هستی و معمای وجود ناتوان است:

1.      حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو // کسی نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

2.      وجود ما معمایی حافظ // که تحقیقش فسون است و فسانه

3.      ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب // نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

4.      احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان // کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

5.      گفتا نگفتنی است سخن گر چه محرمی // در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

6.      بده کشتی می تا خوش برانیم // از این دریای نا پیدا کرانه

7.      برو ای زاهد خود بین که ز چشم من و تو // راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

 

می نوشم چون عیبی برای من و ضرری برای دیگران ندارد و با نوشیدن جامی شریعت زیر و زبر نمی آید:

1.      چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم // باده از خون رزان است نه از خون شماست

2.      این چه عیب است کزان عیب خلل خواهد بود // ور بود نیز چه شد؟ مردم بی عیب کجاست

3.      چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد // این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست؟

4.      به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست // زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

5.      من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس // حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

6.      مکن به چشم حقارت نگاه در من مست // که آبروی شریعت بدین قدر نرود

 

می خورم اما ریاکاری نمی کنم:

1.      باده نوشی که در او روی و ریایی نبود // بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

2.      حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی // دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

3.      بیار می که به فتوای حافظ از دل پاک // غبار زرق به فیض قدح فرو شویم

4.      می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

5.      می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب // بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

6.      عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه // ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد

7.      دل به می در بند تا مردانه وار // گردن سالوس و تقوی بشکنی

8.      بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز // دلق صوفی به می صاف بشوی

9.      دی عزیز گفت حافظ می خورد پنهان شراب // ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی کنند

10.  اگر به باده مشکین دلم کشد شاید // که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید

 

می خورم چون جوانم و پیری در کمین است:

1.      حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز // بس طور عجب لازم ایام شباب است

2.      چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو // رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

 

می نوشم چون پیرم و می خواهم با این اکسیر جوان شوم:

1.      جامی بده که باز به شادی روی شاه // پیرانه سر هوای جوانی است در سرم

2.      به فریادم رس ای پیر خرابات // به یک جرعه جوانم کن که پیرم

3.      قدح پر کن که من در دولت عشق // جوانبخت جهانم گر چه پیرم

 

شراب زداینده غم هاست. می نوشم تا غم هست و نیست را فراموش کنم و برای لحظه ای خود را از اندوه جهان گذران برهانم:

1.      چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه // تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است

2.      غم کهن به می سالخورده دفع کنید // که تخم خوشدلی این است، مرد دهقان گفت

3.      دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد // گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

4.      گفتم به باد می دهم باده ننگ و نام // گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

5.      بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ // در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

6.      ساقی به مژدگانی عیش از درم درا // تا یکدم از دلم  غم دنیا بدر بری

7.      ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان // چند و چند از غم ایام جگر خون باشی

8.      ساقی به دست باش که غم در کمین ماست // مطرب نگاهدار همین ره که می زنی

9.      اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد // من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

10.  خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه // کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

 

می نوشم چون عقل و خرد انسانی حکم می کند:

1.      مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش // ساقیا می ده به قول مستشار موتمن

2.      حاشا که من به موسم گل ترک می کنم // من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

3.      بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام // حکایتی است که عقلش نمی کند تصدیق

4.      از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک  // امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی

5.      من و انکار شراب این چه حکایت باشد // غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد

 

می نوشم تا از عقل مصلحت اندیش و هشیاری آزار دهنده آسوده باشم :

1.      ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را // دمی ز وسوسه عقل بر حذر دارد

2.      بهای باده ی چون لعل چیست؟ جوهر عقل // بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

3.      صوفی مجلس که دوش جام و سبو می شکست // باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

4.      خرد در زنده رود انداز و می نوش // به گلبانگ جوانان عراقی

5.      کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود // که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

6.      نهادم عقل را ره توشه از می // ز شهر هستی اش کردم روانه

7.      ورای طاعت دیوانگان زما مطلب // که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

8.      ما را زمنع عقل مترسان و می بیار // کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

9.      اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر // چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

10.  به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم // بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

11.  دفتر دانش ما جمله بشویید به می // که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

12.  فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل // مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

 

قسمت و نصیبه ازلی ماست شراب :

1.      کنون به آب می لعل خرقه می شویم // نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

2.      مگر گشایش حافظ در این خرابی بود // که بخشش ازلش در می مغان انداخت

3.      قسمت حوالتم به خرابات می کند // هر چند کاینچنین شدم و آن چنان شدم

4.      بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم // اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

5.      جام می و خون دل هریک به کسی دادند // در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 

مستی من ازلی است و به عهد الست بر می گردد:

1.      نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود // گل وجود من آغشته گلاب و نبید

2.      مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست // که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

3.      برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر // که نداند جز این تحفه به ما روز الست

4.      نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود // زمانه طرح محبت نا این زمان انداخت

5.      بودم آن روز من از طائه درد کشان // که نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان(جامی)

6.      در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت // جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 

می را می پرستم تا خود پرست نباشم:

1.      به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم // که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

2.      در مقامی که به یاد لب او می نوشند // سفله آن است که باشد خبر از خویشتنش

3.      چون ز جام بیخودی رطلی کشی // کم زنی از خویشتن لاف منی

4.      در بحر مایی و منی افتاده ام بیار // می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

5.      با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی // تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

6.      نبندی زان میان طرفی کمر وار // اگر خود را ببینی در میانه

 

در شراب جلوه ای از محبوب سرمست خود را می بینم و بیاد چشم و لب اوست اگر ساغر می گیرم :

1.      ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم // ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

2.      عکس روی تو چو در آینه جام افتاد // عارف از خنده می در طمع خام افتاد

3.      اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود // یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

4.      حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد // اینهمه نقش در آیینه اوهام افتاد

5.      حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه // اگر زو روی تو عکسی به جام ما افتاد

6.      مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است // زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

7.      ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم // ای بی خبر زلذت شرب مدام ما

8.      ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی // عیش بی یار مهنا نشود یار کجاست

9.      تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من // سال ها شد که منم بر در میخانه مقیم

10.  ز شوق نرگس مست بلند بالایی // چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

 

شراب ما حقیقی است نه مجازی:

1.      المنته لله که در میکده باز است // زان رو که مرا با بر در او روی نیاز است

2.      خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی // وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

 

گنج در خرابه پیدا می شود و ما خراب می شویم به امید گنجی:

1.      بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم // مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

2.      تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است // همواره مرا کوی خرابات مقام است

 

بهشت نقد را در همین دنیا برای خود فراهم می سازم:

1.      حافظا روز اجل گر به کف آری جامی // یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

2.      زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار // ما را شرابخانه قصور است و یار حور

3.      زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست // تا این میانه خواسته کردگار چیست

4.      قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند // ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس

5.      فردا شراب کوثر و حور از برای ماست // و امروز نیز ساقی مهروی و جام می

6.      من که امروزم بهشت نقد هست // وعدع فردای زاهد را چرا باور کنم

7.      مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ // چرا که وعده تو کردی او بجا آورد

8.      مفروش به باغ ارم و نخوت شداد // یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی

9.      بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه // که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم

 

اغتنام وقت و وقت شناسی ایجاب می کند که شراب نوشید :

1.      عمر عزیز رفت بیا تا قضا کنیم // عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

2.      نقد دلی که بود مرا صرف جام شد // قلب سیاه بود از آن در حرام شد

3.      قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند // بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

4.      من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس // حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

5.      بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند // به یک پیاله می و صحبت صنمی

6.      کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر // حیف اوقات که یکسر به بطالت برود

 

استغنا و بی نیازی از دیگران:

1.      خوشا آندم کز استغنای مستی // فراغت باشد از شاه و وزیرم

2.      گدای میکده ام لیک وقت مستی بین // که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

3.      ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی // بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

4.      ساقی به بی نیازی رندان که می بده // تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

5.      که برد به کوی مستان زمن گدا پیامی // که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

6.      با من راه نشین خیز و سوی میکده آی // تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

 

شراب روح نواز و زندگی بخش است:

1.      سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم // که من نسیم حیات از پیاله می جویم

2.      بوی جان از لب خندان قدح می شنوم // بشنو ای خواجه اگر زانکه مشامی داری

3.      بر سر تربت من بی می و مطرب منشین // تا زبویت ز لحد رقص کنان برخیزم

4.      می باقی بده تا مست و خوشدل // به یاران بر فشانم عمر باقی

 

شراب کشنده و مرد افکن است. می خورم که بمیرم و از قال و مقال هستی نجات یابم:

1.      شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد // لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

2.      جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت // عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

 

برای اینکه دوستان دغا را نبینم :

1.      جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم // تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

 

بخل و خساست و امساک نمی ورزم:

1.      چه دوزخی، چه بهشتی؛ چه آدمی، چه پری // به مذهب همه کفر طریقت است امساک

2.      برو به هر چه تو داری بخور، دریغ مخور // که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک

3.      بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ // پیاله گیر و کرم ورز والضمان علی

 

حد و حدود را نگاه می داریم :

1.      صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد // ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

2.      آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن // دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

3.      نگویمت که همه سال می پرستی کن // سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

 

مستی و راستی :

1.      از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش // که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد

 

شراب صافی، به دل و باطن صفا و پاکی و آیینگی می بخشد:

1.      صوفی بیا که آینه صافی است جام را // تا بنگری صفای می لعل فام را

2.      دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست // واندران آینه صد گونه تماشا می کرد

3.      آیینه سکندر جام می است بنگر // تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

4.      دل آینه صورت غیب است ولیکن // شرط است که بر آینه زنگار نباشد

5.      می ای دارم  چو جان صافی و صوفی می کند عیبش // خدایا هیچ عاقل را مباد از بخت بد روزی

 

حالا که از تدبیر زاهد و نماز او کاری پیش نمی رود وسیله دیگری را امتحان کنیم :

1.      زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز // تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

 

جبر است و ما هیچکاره ایم:

1.      گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی // عاشقی گفت که تو بنده بر آن میداری

2.      گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ // تو در طریق ادب باش گو گناه من است

3.      نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست // آنچه استاد ازل گفت بکن آن کردم

 

می می خورم اما مال اوقاف را نه:

1.      بیا که خرقه من گرچه رهن میکده هاست // ز مال وقف نبینی به نام من درمی

2.      فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد // که می حرام ولی به زمال اوقاف است

 

زیاده خواه نیستیم و فقط به می و معشوق از همه داشته های عالم خرسندیم:

1.      کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود // عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

2.      مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم // آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

3.      حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا // که برقص آوردم آتش رویت چو سپند

4.      زیادتی مطلب کار بر خود آسان گیر // صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

5.      ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی // عیش بی یازر مهنا نشود یار کجاست

6.      گل در بر می در کف و معشوق به کام است // سلطان جهانم به چنین روز غلام است

7.      در مذهب ما باده حلال است ولیکن // بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

یک زندگی خوب و آرمانی مگر جز این است که می و معشوق را انیس و همدم داشته باشی. همین کافی است اما آرمانی تر این است که از دیگر لوازم طرب نیز بی بهره نباشی:

1.      دو یار زیرک و از باده کهن دومنی // فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

2.      من این مقام به دنیا و آخرت ندهم // اگر چه در پی ام افتند انجمنی

3.      شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی // دلا کی به شود حالت اگر اکنون نخواهد شد

 

نصیحت همه پیران خردمند است:

1.      دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر // از در عیش درا و به ره عیب مپوی

2.      زاهد چو ار نماز تو کاری نمی رود // هم مستی شبانه و راز و نیاز من

3.      می ده که سر به گوش کن آورد چنگ و گفت // خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی

4.      چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی // وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

 

شراب عین نور و روشنی است و دل تیره را جلا می دهد:

1.      ساقی چراغ می به ره آفتاب دار // گو بر فروز مشعله صبحگاه از او

2.      چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید // ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

3.      صوفی از پرتو می راز نهانی دانست // گوهر هرکس از این لعل توانی دانست

4.      به نیم شب اگرت آفتاب می باید // ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

5.      در خرابات مغان نور خدا می بینم // این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

6.      ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر // چرا که طالع وقت آنچنان نمی بینم

 

برای پاک کردن گناه از نامه اعمال خود:

1.      آب به روز نامه اعمال ما فشان // باشد توان سترد حروف گناه از او

 

شراب می خوریم اما به ظاهر آلوده نمی شویم:

1.      دوش رفتم به در میکده خواب آلوده // خرقه تر ، دامن و سجاده شراب آلوده

2.      آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش // گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

3.      شست شویی کن و آنگه به خرابات خرام // تا نگردد زتو این دیر خراب آلوده

4.      پاک و صافی شو و از چاه طبیعت بداری // که صفایی ندهد آب تراب آلوده

5.      گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست // که شود فصل بهار از می ناب آلوده

6.      آشنایان ره عشق در این بحر عمیق // غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

می به انسان جسارت و قدرت و توانایی می دهد:

1.      شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش // که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

2.      بیرون جهیم و سر خوش و از بزم صوفیان // غارت کنیم باده و شاهد ببر کشیم

3.      سر خدا که در تتق غیب منزوی است //  مستانه اش ز رخسار برکشیم

4.      بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم // فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

5.      اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد // من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

6.      گدای میکده ام لیک وقت مستی بین // که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

7.      ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان // می دهند آبی و دلها را توانگر می کنند

8.      پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر // به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

 

چون سفارش پیر مغان است:

1.      نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان // هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

2.      ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست // نان حلال شیخ ز آب حرام ما

3.      فتوی پیر مغان دارم و قولی است قدیم // که حرام است می آنجا که نه یارست ندیم

4.      دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست // واندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

5.      گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است // گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

6.      مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ // چرا که وعده تو کردی او بجا آورد

7.      گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن // شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

8.      پیر مغان  ز توبه ما گر ملول شد // گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم

 

برای خلاصی از ستم چرخ و جور سپهر:

1.      ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی // که رنج خاطرم از جور دور گردون است

2.      به می امارت دل کن که این جهان خراب // بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

3.      خواهم شدن به کوی بتان آستین فشان // زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت

4.      شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش // که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

5.      بیاور می که نتوان شده ز مکر آسمان ایمن // به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

6.      چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو // ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 

دنیا بی اعتبار است پس بنوش تا این اندوه سترگ را فراموش کنیم:

1.      بیا که قصر عمل سخت سست بنیاد است // بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

2.      حاصل کارگه کون مکان اینهمه نیست // باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

3.      می خور که هر که آخر کار جهان بدید // از غم سبک بر آمد رطل گران گرفت

4.      بیا که وضع جهان چنان که من دیدم // گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

5.      جایی که تخت و مسند جم می رود به باد // گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم

6.      آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد // حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

7.      جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد // زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی

8.      به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ // که همچو دور بقا هفته ای بود معدود

 

برای اینکه عمر و زمان در گذر است:

1.      صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن // دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

2.      بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی // فرصتی دان که زلب تا به دهان اینهمه نیست

 

خوردن شراب نشانی از پختگی انسان است. خامان را با این نکته دقیق راهی نیست:

1.      بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند // آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

2.      پیر میخانه چه خوش گفت به درد کش خویش // که مگو حال دل سوخته با خامی چند

3.      زاهد خام که انکار می و جام کند // پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

4.      ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من // در میان پختگان عشق او خامم هنوز

5.      زان می لعل کزو پخته شود هر خامی // گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

 

خداوند رحمت واسعه است و این گناه اندک را با فیض لطف خود می بخشد:

1.      می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی // گوید تو را که باده مخور گو : هو الغفور

2.      به درد و صاف تو را حکم نیست خوش در کش // هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

3.      کمر کوه کم است از کمر مور اینجا // نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

4.      چو پیر سالک عشقت به می حواله کند // بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

5.      هاتفی از گوشه میخانه دوش // گفت ببخشند گنه می بنوش

6.      لطف خدا بیشتر از جرم ماست // نکته سر بسته چه گویی خموش

7.      لطف الهی بکند کار خویش // مژده رحمت برساند سروش

8.      رندی حافظ نه گناهی است صعب // با کرم پادشه عیب پوش

9.      دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع // گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

10.  می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم // نومید کی توان بود از لطف لایزالی

11.  بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است // بیار باده که مستظهرم به همت او

12.  بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب // نوید داد که عام است رحمت او

13.  مکن به چشم حقارت نگاه در من مست // که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

14.  کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ // ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

15.  گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت // ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

16.  ای گدایان خرابات خدا یار شماست // چشم انعام مدارید ز انعامی چند

 

بهار است و دل هوشمند خود را بی بهره از ایام معدود و بی بقای گل نخواهد گذاشت:

1.      مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان // نستدن جام می از جانان گرانجانی بود

2.      ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی // من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

3.      نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی // که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

4.      من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش // که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

5.      در چمن هر ورقی دفتر حالی گر است // حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

6.      حاشا که من به موسم گل ترک می کنم // من لاف عشق می زنم این کار کی کنم

7.      رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید // وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

8.      صفیر مرغ بر آمد بط شراب کجاست // فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

9.      بهار می گذرد دادگسترا دریاب // که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید

 

عید( نوروز و عید فطر) است و عیدی عید مگر بجز شادی و شادنوشی تواند بود؟

1.      عید است و آخر گل و یاران در انتظار // ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

2.      بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد // هلال ماه به دور قدح اشارت کرد

3.      ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی // از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

4.      چو گل گر خرده ای داری خدارا صرف عشرت کن // که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی

 

دلایل متفرقه دیگر :

1.      رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است // حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

2.      گر فوت شد سحور، چه نقصان صبوح هست // با می کنند روزه گشا طالبان یار

3.      چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت // تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود

4.      می دوساله و معشوق چارده ساله // همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

5.      مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی // که گفته اند نکویی کن و در آب انداز

6.      عبوس زهد به وجه خمار ننشیند // مرید خرقه دردی کشان خوشخویم

7.      اگر شراب خوری جرعه فشان بر خاک // از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

8.      من آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم // محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

9.      طبیب عشق منم باده ده که این معجون // فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

10.  ثواب روزه و حج قبول آن کس برد // که خاک میکده عشق را زیارت کرد

11.  ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف // سر و دستار ندانند که کدام اندازد

12.  گوهر جام  جم از کان جهانی دگر است // تو تمنا ز گل کوزه گران می داری

13.  می صبوح و شکرخند صبحدم تا چند // به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

14.  عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو // نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

15.  در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن // سر خوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود

16.  رشته تسبیح اگر بگسست معذورک بدار // دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

17.  بیا که رونق این کارخانه کم نشود // به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

و سر انجام دلیل ساده و صادقانه آخر :

سخن درست بگویم نمی توانم دید //  که می خورند حریفان و من نظاره کنم


پی نوشت:

1- حافظ شیرازی . دیوان اشعار . تصحیح علامه قزوینی، دکتر قاسم غنی، چاپ سوم، تهران: اساطیر، 1370

(ابیات شاهد را از دیوان حافظ به تصحیح قزوینی - غنی  وام گرفته ایم. برای رفع اطناب از ذکر شماره غزل و صفحه خودداری کرده ایم چراکه یافتن ابیات بر اساس حروف الفبایی امکان پذیر است. در مواردی خاص از نسخ دیگری بهره جسته ایم که در پی نوشت مذکور است.)

2- خرمشاهی، بهاء الدین. ذهن و زبان حافظ. چاپ هفتم، تهران: ناهید،1380

3- فرزاد، مسعود. جامع نسخ حافظ. چاپاول، شیراز: انتشارات دانشگاه شیراز،1374

4- پنج گنج( گزیده خمسه حکیم نظامی)، به کوشش حمید شیرازی، چاپ اول، تهران: ارمغان ایران، 1373

4- غنی، قاسم. تاریخ عصر حافظ. چاپ ششم، تهران: زوار، 1374

5- حافظ شناسی. به کوشش سعید نیاز کرمانی، چاپ دوم، دوره 15 جلدی، تهران: پاژنگ، 1369

 

 

شاعران برتر

فریدون مشیری

 

تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها": م.الف.صوفی

تولد

۳۰ شهریور ۱۳۰۵
تهران

مرگ

۳ آبان ۱۳۷۹ (۷۴سالگی)
تهران

مدفن

قطعه هنرمندان، بهشت زهرا

زمینه فعالیت

شعر فارسی، روزنامه‌نگاری

ملیت

ایرانی

محل زندگی

تهران، مشهد

همسر

اقبال اخوان

فرزندان

بهار، بابک

فریدون مُشیری (۱۳۰۵ - ۱۳۷۹) شاعر معاصر ایرانی.

زندگی

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری او به دلیل ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود، و پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد، و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. فریدون مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران انجام داد و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی ... از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی ... در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد. در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد. سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سال‌ها با مجلهٔ سخن به سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.

مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریبا از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او درباره این مجموعه میگوید: «چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می‌گفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم


مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت. علاقه به موسیقی در مشیری به گونه‌ای بوده است که هر بار سازی نواخته می شده مایه آن را می‌گفته، مایه‌شناسی‌اش را می‌دانسته، بلکه می‌گفته از چه ردیفی است و چه گوشه‌ای، و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجسته‌ترین قطعات موسیقی ایران کاملا درست و همراه با دقت تخصصی ویژهای بوده است.

فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به طور بی سابقه ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام‌های بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است. مشیری سال‌ها از بیماری رنج می‌برد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی در تهران درگذشت.

ارزیابی شعر مشیری

عبدالحسین زرین‌کوب در بارهٔ شعر مشیری می‌نویسد:[۱] «در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران می‌سپارد و به قلمرو افسانه‌های قرون روانه می‌کند. چهل سالی بیش و کم – هست که او با همین زبان بی‌پیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد ... زبانی خوش‌آهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خم‌های بیان ادیبانهٔ شاعران دانشگاه‌پرورد و در همان حال خالی از تاثیر ترجمه‌های شتاب‌آمیز شعرهای آزمایشی نوراهان غرب .

با چنین زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون واژه واژه با ما حرف می‌زند. حرف‌هایی را می‌زند که مال خود اوست. نه ابهام‌گرایی رندانه آن را تا حد «هذیان» نامفهوم می‌کند نه شعار خالی از شعور آن را وسیله مریدپروری و خودنمایی می‌سازد. شعر و زبان در سخن او شاعری را تصویر می‌کند که هیچ میل ندارد خود را غیر از آنچه هست، بیش از آنچه هست و فراتر از آنچه هست نشان دهد، شاعری که دوست ندارد خود را در پناه مکتب خاص، جبهه خاص، و دیدگاه خاص از بیشترینهٔ اهل عصر جدا سازد . بی روی و ریا عشق را می‌ستاید، انسان را می‌ستاید و ایران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد .

در دنیایی که حریفانش غزل را فریاد می‌زنند، عشق را فاجعه می‌سازند و زیبایی را بی‌سیرت می‌‌کنند او همچنان نجابت احساس و صدق و صفای شاعرانه‌اش را که شایسته و نشانهٔ هنرمند واقعی است حفظ می‌کند. بی آن‌که به جاذبه آلایش‌های عصر تسلیم شود، بی آن‌که از تعارف‌های مبتذل و ناشی از ناشناخت سخن‌ناشناسان در باره خود دچار پندار شود، بی آن ‌که حنجرهٔ طلایی شاعری را که در درونش نغمه می‌خواند با نعره‌های عربده‌آمیز مستانه مجروح سازد، مثل همان سال‌های جوانی سادگی خود را پاس می‌دارد، عشق خود را زمزمه می‌کند و از دیار دوستی، از دیار آشتی پیام انسانیت را در گوش ما می‌خواند:

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

 

 

آنجا كه فریاد از جگر باید كشیدن

 

 

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

 

 

اما اگر پیكار با نابخردان را

 

 

شمشیر باید می‌گرفتم

 

 

بر من مگیری، من به راه مهر رفتم

 

 

در چشم من شمشیر در مشت

 

 

یعنی كسی را می‌توان كشت»

 

 

دفترهای شعر

منابع

  1. به نرمی باران، ص ۱۱۱
  • به نرمی باران، جشن‌نامهٔ فریدون مشیری، به کوشش علی دهباشی، تهران ۱۳۷۸
  • کریمی، یوسف، زندگی‌نامهٔ مشهورترین شاعران ایران، تهران: ۱۳۸۵، ص۱۱۳.

پیوند به بیرون

 

پریشا دخت شعر معاصر

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

تولد

۸ دی ۱۳۱۳
۱۹۳۵
تهران

مرگ

۲۴ بهمن ۱۳۴۵
۱۹۶۷
تهران

مدفن

گورستان ظهیرالدوله

نام دیگر

فروغ‌الزمان فرخزاد عراقی (اراکی)

زمینه فعالیت

شاعر

ملیت

ایرانی

همسر

پرویز شاپور از هم جدا شدند

فرزندان

کامیار شاپور

والدین

توران وزيری تبار، محمد فرخزاد

فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

زندگینامه

فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند.[۲]

فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

ازدواج با پرویز شاپور

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی[۲] با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.

فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم" منتشر گردید.[۳]

سفر به اروپا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه است» برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

پایان زندگی

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»

آثار

فروغ در آثار دیگران

ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۱ سه فیلم مستند با نام‌های جام جان، اوج موج و سرد سبز[۴] درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده‌است. همچنین در این فیلم عکس‌های منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده‌است.

پانویس

  1. فرخ‌زاد ۵۹۹
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ فروغ بی پايان. لادن پارسی (بر گرفته از بی بی فارسی). بازدید در تاریخ ۲۴ فوریه ۲۰۰۸.
  3. نامه‌های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور
  4. صفحه اصلی فیلم

منابع دیگر

 تهیه برای وب سایت"در خلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

شاعران برتر

 مهدی اخوان ثالث

زندگی نامه

مهدی اخوان ثالث، ازبرجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م. امید در سال 1307 در توس مشهد به دنیا آمد.

وی درسال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد ومعلم شد. دردهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد وبه زندان افتاد.

م.امید نخستین دفتر شعرش راباعنوان ارغنون درسال1330 منتشرکرد. اگرچه اخوان دردهه بیست فعالیت شعری خود راآغاز کرد،اما تا زمان انتشار سومین دفترشعرش، زمستان، درسال1336 درمحافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی داشت. م.امید پس از انقلاب مجموعه تورا ای کهن بوم وبر دوست دارم را منتشرکرد.

مهدی اخوان ثالث در چهارم شهریور سال1369در تهران درگذشت و آرامگاه م. امید درتوس، درکنار آرامگاه فردوسی است،شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید.

 ویژگی سخن

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درون مایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درون مایه ها را به استعاره ونماد مزین می کند. شعرهای اخوان در دهه های 1330و1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری واجتماعی زمان بود وبسیاری از جوانان روشنفکر وهنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث که یکی از شاگردان نیما ست بیشتر ویژگی ها شعر های همچو شعرهای نیما ست . م.امید بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن وسبک نیمایی وسوگ او برگذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص اوبود و اثر عمیق در هم نسلان او ونسل های بعد گذاشت.« نادر نادرپور»

 مجموعه آثار

زمستان،ارغنون،ازآخر شاهنامه، ازاین اوستا ، حیاط کوچک پاییز در زندان ومجموعه تورا ای کهن بوم وبر دوست دارم را می توان به عنوان آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده٬

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست٬

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬

نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.

 

احمد شاملو

 

احمد شاملو در سال 1304 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی او بسیار نا مرتب و در شهرهای گوناگون بوده زیرا پدرش افسر ارتش بود و به همین جهت

خانواده اش همواره در شهرهای مختلف بودند سرانجام دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند

در سال 1323 برای همیشه دست از تحصیل شست و ضمن ادامه مبارزه سیاسی تمام مدت به نوشتن و سرودن پرداخت زندگی احمد شاملو در کار روزنامه نویسی و اداره مجلات ادبی گذشته و

تا کنون شغل دولتی نداشت

اداره مجله هفتگی آشنا کتاب هفته و هفته نامه خوشه با بود

 

دفترهای شعر

آهنگهای فراموش شده تهران 1326

تهران 23

آهن و احساس تهران

هوای تازه نیل 1336

باغ آیینه تهران 1339

آیدا در آینه و لحظه ها وهمیشه تهران 1339

ققنوس در باران نیل 1345

برگزیده اشعار روزن 1347

مرثیه های خاک امیرکبیر 1348

برگزیده شعرها بامداد 1349

شکفتن در مه زمان 1349

ابراهیم در آتش زمان 1352

دشنه در دیس مروارید 1356

ترانه های کوچک غربت نازیار 1359

کاشفان فروتن شوکران ابتکار 1359

 

سرود برای سپاس و پرستش

بوسه های تو گنجشککان پر گوی باغند

و پستانهایت کندوی کوهستانهاست

وتنت رازی است جاودانه

که در خلوتی عظیم با منش در میان می گذارند

تن تو آهنگی است و تن من کلمه ای است

که در آن مینشینند

تا نغمه ای در وجود آید

سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانیهاست

قاصدی که زندگی را خبر می دهد

و در سکوتت همه صداها فریادی که بودن را تجربه می کند

 

بر سرمای درون

همه

ارزش دست و دلم

از آن بود

که عشق پناهی گردد

پروازی نه گریز گاهی گردد

ای عشق ای عشق

چهره آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

ای عشق ای عشق

چهره سرخت پیدا نیست

غبار تیره تسکینی بر حضور وهن

و دنج رهایی بر گزیر حضور

ساهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان

ای عشق ای عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست

 

 

پروین اعتصامی

 مقدمه

پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش تواناییهای ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.

رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علیرغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی که در خورد او بود رسانید.

پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پسر میرزا ایراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.



زندگی نامه

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و
ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند.

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
پروین برای سنگ مزار خود نیز
قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

ویژگی سخن

او در قصایدش پیرو سبک متقدمین بویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوهء را که شیوهء شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .

چاپ اول دیوان که آراسته به دیباچه پر مغز شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .

نمونه اثر

این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب چروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است


قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
پروین اعتصامی بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی) دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
مقدمه دیوان به قلم شادروان استاد محمد تقی ملک الشعرای بهار است که پیرامون سبک اشعار پروین و ویژگیهای اشعار او نوشته است.

سخن آخر

عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می فرمایند در پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد.
سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است .

فریدون مشیری

از شاعران معاصر ایران است (1305 - 1379)

در 30 شهریور ماه سال 1305 در خیابان عین الدوله ( خیابان ایران فعلی )

شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی

را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته

زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت ، اما آن را ناتمام رها

کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه نگاری داشت از همان

جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش

از سی سال در این حوزه کار کرد . سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن

،روشنفکر،سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت . از سال 1324 در وزارت

پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در

سال 1357 بازنشسته شد . در سال 1333 با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و

اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده است .

مشیری در بامداد روز جمعه 3 آبان ماه 1379 شمسی در بیمارستان تهران

کلینیک در سن 74 سالگی درگذشت .

 

دفترهای شعر

تشنه طوفان 1334

گناه دریا 1335

نایافته 1337

ابر 1340

ابر و کوچه 1345

بهار را باور کن 1347

پرواز با خورشید 1347

از خاموشی 1356

برگزیده شعرها 1349

گزینه اشعار 1364

مروارید مهر 1365

آه باران 1367

سه دفتر 1369

از دیار آشتی 1371

با پنج سخن سرا 1372

لحظه ها و احساس 1374

آواز آن پرنده غمگین 1378

تا صبح تابناک اهورایی 1379

 

 

سهراب سپهری

 

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت . در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد . در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت . در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست. وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند .

 

دفترهای شعر

مرگ رنگ 1330

زندگی خابها سپهر 1332

آوار آفتاب تهران 1340

شرق اندوه تهران 1340

صدای پای آب مجله آرش 1344

مسافر مجله آرش 1345

حجم سبز روزن 1346

ما هیچ ما نگاه تهران 1356

هشت کتاب طهوری 1356

منتخب اشعار طهوری 1364

 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسید به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :

بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

و قاف حرف آخر عشق است--آنجا که نام کوچک من آغاز میشود----قیصر

زندگینامه قیصر ادب ایران

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .



در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و ضمن کارهای تحقیقاتی به تدریس پرداخت .قیصر در پاییز ۱۳۸۶ چهره در نقاب خاک کشید

ویژگی سخن




قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر "به قول پرستو" و "مثل چشمه- مثل رود" آوازه خوبی دارند.

در طلیعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:

چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟



قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:چهارپاره – غزل – دو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی


ویژگی های شعری

الف: مضمون بکر

هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)

ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.

مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن

ب: اندیشه های نو

یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.

قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.

در قطعه "راه بالا رفتن" این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.

ج: زبان امروزی

امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر "بال های کودکی" بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.

د: گوناگونی موضوعات

موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.

هـ: وزن

یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.

آثار قیصر امین پور

1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه‏ های ناگهان
6- گل‏ها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11- سنت و نو آوری در شعر معاصر

 

*تهیه برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

کارگاه غزل

چگونگی تأثیرپذیری غزل امروز

 از جریان‌های شعر معاصر                                                                                                                                      تنظیم برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها":م.الف.صوفی

ضرورت آشكار نواندیشی و نوگرایی در ادبیات معاصر و شیفتگی بسیاری از اهل ادب امروز به نوجویی و نوآوری در شعر فارسی، گاهی سوءتفاهمی گزنده را نیز در پی داشته و داوری‌های ناشایستی را در پیوند با ادبیات گذشته‌ی ایران باعث شده است. تا آن حد كه برخی از خام‌اندیشان، ادبیات گذشته‌ی ایران را بی‌ارزش و ناكارآمد انگاشته‌اند. و در برابر آنان، در آن سوی میدان، بسیاری از سنت‌گرایانِ سنگ شده، همچنان در نشئگی غرورانگیز ادبیات گذشته مانده‌اند و از درك بسیاری از ضرورت‌های نوگرایی عاجزند.
پس از دوره‌ی بیداری، در شعر و نثر فارسی دگرگونی‌های بنیادی ایجاد شد. اما آن همه درگیری، پرخاش و ستیزی كه از سوی سنت‌گرایان علیه نیما صورت پذیرفت هرگز علیه كسانی چون جمال‌زاده و هدایت صورت نگرفت. این خود نشان می‌دهد كه شعر گذشته‌ی ما تا چه اندازه‌ در جامعه‌ی ادبی معاصر نفوذ داشته و تأثیر نهاده است.
هنگامی‌كه نیما، با پی‌گیری مداوم خود، طرحی تازه در شعر فارسی درافكند و پیشنهادهای جدیدی را برای شعر ایران مطر ح كرد، برخی از ادیبان و شاعران سنت‌گرای ایرانی به خشم آمدند،‌برآشفتند و در انجمن‌های كهنه‌گرای خود برای خاموش كردن صدای او محفل‌ها گرفتند و توطئه‌ها چیدند. اما از آن‌جا كه حق با نیما بود، صدای او آرام آرام گسترش یافت و روز به روز بر پذیرندگان نظرات او افزوده شد.
فریاد بلند نیما آن‌قدر مؤثر بود كه پرده‌های گوش برخی از همان شاعران سنت‌گرا را لرزاند و اندكی از جذمیت‌های آن‌ها را در هم شكست. اگر شاعرانی چون وحید دستگردی، حبیب یغمایی، رعدی آذرخشی، لطفعلی صورت‌گر، جلال‌الدین همایی و . . . هیچ تغییری را در روش‌های سنتی بر نتافتند، شاعرانی دیگر همچون: پرویز ناتل‌خانلری، محمدحسین شهریار، مهرداد اوستا، مشفق كاشانی، حسین منزوی، سیمین بهبهانی و . . . با تأثیرپذیری از جریان‌های نوگرای شعر معاصر، هر كس به اندازه‌ای، در قالب‌های سنتی شعر فارسی نوآوری كردند و فضاهای تازه‌ای تجربه شد. اشتیاق به نوگرایی و نوآوری همچنان تا به امروز ادامه یافته و شیوه‌های گوناگونی تجربه شده است.
از میان قالب‌های گذشته‌ی شعر فارسی، غزل، در دوره‌ی معاصر بیش از دیگر قالب‌ها، پذیرش یافته و بسیاری از مضمون‌های اجتماعی و انقلابی در این قالب ریخته شده است.
برخی از صاحب‌نظران معاصر، هیچ كدام از قالب‌های شعری گذشته و از آن جمله غزل را شایسته‌ی شعر امروز نمی‌دانند؛ براهنی می‌گوید:
"غزل ساختمانی ایستا دارد. به دلیل این ‌كه از عمر روابط متحول خاصی كه منجر به پیرایش غزل شده، قرن‌ها می‌گذرد. به همین دلیل پس از گذشت پنجاه سال از عمر شعر نیمایی، بازگشت به شكل غزل، و یا شناختن آن به صورت یكی از اشكال زنده، فكری است ارتجاعی. می‌گویید نه. یك غزل نشان بدهید كه جامعه را تصویر كند، خواهید گفت: غزل با درون انسان سر و كار دارد. من می‌گویم درون ما آن‌چنان عوض شده كه غزل عوض نشده نمی‌تواند از عهده‌ی ارایه‌ی آن برآید.
? صرف‌نظر از این‌كه ردیف و قافیه و تساوی طولی مصرع‌های غزل با دوران معاصر ما و درون پویای هستی اجتماعی و تاریخی عصر حاضر تطبیق نمی‌كند، در آن، با در نظر گرفتن خشونت و ستم حاكم بر روابط تولیدی جامعه‌ی ما،‌صفایی هست كه فقط می‌توان به آن پناه برد، و چون آن صفا از آنِ زیربنای ما نیست و مربوط به بقایای روبنای فرهنگی سابق است، سراینده‌ی غزل با پناه بردن به غزل، همان كاری را می‌كند كه حمیدی و امثال او با قصیده می‌كنند. یعنی او از طریق خطای باصره‌ی درونش خیانت می‌كند. یعنی پناه بردن به یكی از جلوه‌های روبنای فرهنگی كه زیربنایش با زیربنای معاصر فرق می‌كند."
یكی از كسانی كه در برابر این موضع‌گیری ایستاده، سیمین بهبهانی است، او كه از نامدارترین غزل‌سرایان نوگرای معاصر است، در پیوند با كاركرد غزل امروز می‌گوید:
"اعتقاد من این است كه غزل نوعی از شعر است كه هرگز نخواهد مرد. البته باید بگویم كه در این دوران دیگر سرودن غزل به سبك و شیوه‌ی گذشتگان بیهوده و بی‌حاصل است. بر روی هم غزل شاید بیشتر از انواع شعر كلاسیك بتواند با روزگار ما سازگار باشد.
می‌توانم بگویم كه الآن دوره‌ی تجدید حیات غزل است. غزلی كه شاعران نوآور عرضه می‌كنند، مفاهیم گسترده‌تر از حدود معاشقه و مغازله دارد. در غزل‌های بسیاری از گذشتگان تمام اشارات به اوضاع زمان و شكایاتی از وضع محیط، در مه غلیظی از معاشقات و مغازلات پنهان شده است. چنین است كه به نظر می‌رسد غزل گذشتگان، وظیفه‌ای غیر از پرداختن به مسایل عرفانی و عشقی نداشته است."
ورود پدیده‌های تازه‌ی مربوط به زندگی معاصر، در قالب‌های سنتی شعر فارسی از دوره‌ی قاجار آغاز شد، اما تفاوتی كه سروده‌های كسانی چون سیمین بهبهانی با اشعار دوره‌ی قاجار و مشروطه دارد، این است كه این اصطلاحات و واژه‌های جهان معاصر در شعر دوره‌ی مشروطه، آن قدر غیر هنری به كار رفته بود كه شعر را بیشتر به یك شوخی و طنز بازاری تبدیل می‌كرد. در حالی كه در بیشتر شعرهای كسانی چون سیمین بهبهانی،‌ این واژه‌ها محكم و هماهنگ با دیگر اجزا و عناصر شعر،‌ به گونه‌ای منطقی و اغلب تلخ و گزنده به كار رفته‌اند؛ برای نمونه، هنگامی كه ناصرالدین شاه قاجار، برای نخستین بار تلگراف خانه را در ایران تأسیس می‌كند، سروش اصفهانی (وفات 1285 قمری) با همان زبان، صور خیال و بیان كهنه، در وصف تلگراف كه پدیده‌ای نو بوده است، می‌گوید:
زین همایون كارگه كاندر جهان شد آشكار
با نگارین در میان فرسنگ اگر سی‌صد هزار
جاودان از من بدو این نام بادا یادگار
عاشق ار در قیروان معشوق اگر در قندهار
تا كه آگاهی مرا آرد زیار و از دیار
لحظه‌ای از هفت منزل بی‌عنای انتظار
چاكر این كارگاهم، شاكر پروردگار
نافرستاده رسول و نادوانیده سوار
شادمان گشتم دعا كردم به جــان شهریــار منت ایزد را كه آسان كرد بر عشاق كار
عاشقان بی‌پیك و نامه در سؤال و در جواب
كارگاه وصل خواهم كرد از این پس نام او
در یكی لحظه برد پیغام و پاسخ آورد
بامدادان آمدم گریان برِ این كارگاه
من بدو پیغام دادم زو به من آمد جواب
راست گفتی پیش اویم با هم اندر گفت و گو‌ی
او زحال من خبر شد من خبر از حال او
چون زشهریار من آمد بدیـــن زودی خــــبر
همان گونه كه دیده می‌شود، جز موضوعِ تلگراف خانه، هیچ عنصر تازه‌ای در این شعر وجود ندارد. این شیوه‌ی بیان در دوره‌های بعد - بویژه دوره‌ی رضاخان- نیز رواج داشت. گروهی از شاعرانِ دوره‌ی رضاخان به "شاعران صنایع جدیده" لقب یافته بودند و پدیده‌های تازه‌ای چون هواپیما، اتومبیل، دوچرخه، كارخانه، قطار، راه آهن و ? را با همان زبانِ كهنه وصف می‌كردند همچنان كه بهار در یكی از اشعارش مسافرت خود را با ماشین (رخش آهنین پی) چنین به نظم كشیده است:
نشستیم و برون جستیم از ری
نخوابیدیم و می‌راندیم مركب
به تنها میزبان از عدد بیش(؟)
فـــــرو مــــاندیم یك ســــاعت زرفتـار من و یاران به رخش آهنین پی
میان شهر تهران و قم آن شب
اُتُل سنگین و بار ما زحد بیش
میـــــان راه پـــــنچر گشـــــت رهـــوار
برخی از شاعران اندكی معاصرند، برخی تقریباً معاصرند و برخی بسیار معاصرند. آنان كه در همه‌ی حوزه‌ها و عرصه‌ها آشنایی‌زدایی و نوآوری می‌كنند از دیگران معاصرترند.
آن دسته از شاعران معاصر كه خواسته‌اند در قالب‌های سنتی نوآوری كنند، هرگز همانند هم نیستند. برخی از آنان تنها در حد بیان مضامین و مفاهیم جدید نوگرایی كرده‌اند، و در حوزه‌های دیگر كاملاً سنتی مانده‌اند. برخی از آنان،‌ به تصویرسازی‌های تازه روی آورده‌اند و در حد آفرینش صورت‌های تازه‌ی خیال از شعر گذشته‌ فاصله گرفته‌اند. برخی دیگر با فاصله گرفتن از مفهوم‌های كلی و روی آوردن به عینیت‌های جهان پیرامون خود، كوشیده‌اند تا سروده‌هایشان چونان آینه‌ای روشن، تصویرهای زندگی امروز را بازتاب دهد. بیشتر این سروده‌ها بدون رخ‌داد حادثه‌ای در زبان پدید آمده‌اند. اما برخی دیگر از سروده‌های معاصر تنها همانندی كه با شعر گذشته دارند، در وزنِ عروضی آن‌هاست و بجز عنصر وزن، هیچ همسانی با شعر سنتی ندارند. در این مجال اندك فرصت پرداختن به همه‌ی این‌‌گونه‌ها و امكان بررسی جریان‌های موجود در قالب‌های سنتی شعر معاصر وجود ندارد. اما برای آشنایی اندك با این‌گونه از نوآوری‌ها‌،‌ برخی از آن‌ها را باز می‌نماییم.
شعر دوره‌ی مشروطه تنها در به كارگیری زبان مردمی و بیان مفاهیم تازه‌ای همچون آزادی، قانون، مجلس و ? با شعر گذشته‌ی خود تفاوت كرد. اما از آن‌جا كه گلویِ فریاد مردم شده بود، تپنده و انگیزنده بود. از دیدگاه ادبی ضعیف و از دیدگاه اجتماعی پویا و پُربار بود. این شعر بیش از این‌كه "شعورانگیز" باشد "شورانگیز" بود، اما نمی‌توانست سمت و سویی فرازمانی و فرامكانی بیابد. شعر این دوره تنها، وسیله‌ای برای بیان مضامین جدید اجتماعی شده بود. در هیچ دوره‌ای از دوره‌های شعر فارسی به شدت دوره‌ی مشروطه، زبان به ابزار و وسیله‌ی صِرف تبدیل نشده بود. در این دوره، مفاهیم انتزاعی و ذهنی پیشین و مضامینی چون مدح پادشاهان، وصف فصل‌ها و ? جای خود را به مضامینی عینی و اجتماعی داد.
رابطه‌ی جامعه و ادبیات، رابطه‌ای دوسویه است. همان گونه كه تحولات اجتماعی بر ادبیات تأثیر می‌گذارد، ادبیات نیز در روند تحولات اجتماعی می‌تواند نقشی بسزا داشته باشد. تأثیر این رابطه‌ی دوسویه در دوره‌ی مشروطه به خوبی هویداست. جریانات انقلاب مشروطه، زبان ادبی، بویژه شعر را از سلطه‌ی دربار و تكلفات ادبی ناشی از آن رهانید و با خروج شعر و نثر از انحصار خواص، موجب رواج آن ها در میان عامه‌ی مردم شد. این رهایی نیز به نوبه‌ی خود بر روند انقلاب مشروطه و پیروزی آن اثر گذاشت. ادبیات برای نخستین بار آینه‌ی انعكاس دردها و رنج‌های مردم به زبان آنان شد و این امر از سوی دیگر موجب نشر حقایق در میان مردم، بالا رفتن آگاهی سیاسی و در نتیجه ترغیب آنان به انقلاب شد.
بعد از آن كه شور و التهاب جریانات دوره‌ی مشروطه فرو نشست و شعر نیمایی در جامعه‌ی ادبی ایران راه باز كرد، در شیوه‌ی بیان و زبان بخشی از شعر سنتی نیز تغییراتی پدید آمد:
خانلری كه از خویشان نزدیك نیما بود، در دوره‌ی دوم زندگی خود روابط مناسبی با نیما و اندیشه‌های او نداشت، اما تا حدودی به نوعی تازگی و نوجویی و تحول ادبی اعتقاد داشت. او اوزان و بحور فارسی را آن قدر متعدد و فراوان می‌دانست كه لازم نمی‌دید،‌ شاعر برای گفتن هر نوع شعر، اوزان را بشكند و یا شعر آزاد بگوید.
از شاعرانِ دیگری كه در این دوره، به برخی از نوگرایی‌ها، روی خوش نشان دادند، توللی است. فریدون توللی كه در آغاز شاعری از شیفتگانِ نیماست، آثار نیما را كه پس از افسانه سروده شده نمی‌پسندد، و آن را "كلاف سردرپیچ" و نوعی انحراف در شعر فارسی گمان می‌كند. توللی نوگرایی را در حدِ ساخت صور تازه‌ی خیال، زبانِ ساده‌ی امروزی و بیان احساسات فردی و شخصی می‌پذیرد. او در مقدمه‌ی نخستین مجموعه شعر خود (رها) كه در سال 1329 منتشر می‌شود، شیوه‌ی بیانی سنت گرایانِ دوره‌ی خود را محكوم می‌كند و با بیانی طنزآمیز می‌نویسد:
"برای كهن سرایان مقلد امروز، یك بسته شمع، چند بوته گل، چند شاخه عود، چند مثقال زعفران، چند سیر بادام، یك قرابه شراب، یك ظرف نقل، یك دسته سنبل، چند قبضه كمان، چند دانه لعل،‌ چند اصل سرو و سه چهار بلبل و پروانه كافی‌ست تا آن‌ها را با كلماتی از قبیل كنعان و مصر و خسرو و شیرین و یوسف و زلیخا در هم ریخته، پس از پركردن فواصل وسیع الفاظ با ساروج‌های ادبی "همی" و "همیدون" و "مرمرا" و استخدام عناصر اربعه و اصطلاحات شطرنج و احیاناً آوردن چند لغت مصدوم و عجیب الخلقه از قبیل "نوز"، "نك"، "هگرز" و "افرشته" كه به عقیده‌ی ایشان باعث استحكام كلام خواهد شد، چند منظومه ساخته و پرداخته تحویل شما دهند و شگفت این كه این گروه با افروختن صد "شمع" در یك چكامه نیز - كه گاه منظره‌ی شب هنگام زیارتگاهی مرادبخش بدان می‌بخشد - نخواهند توانست تابش دلپذیر یك شمع حافظ را در اشعار تقلیدی خویش منعكس نمایند."
خانلری، توللی، ابتهاج، مشفق كاشانی و شاعران دیگری كه در این دوره در قالب‌های سنتی شعر فارسی به نوآوری روی آورده بودند، بیش از همین مقدار، پیش نیامدند. شكل ذهنی غزل‌های اینان همانند غزل‌های سنتی بود و پیوند طولی ابیات این غزل‌ها همچنان ضعیف مانده بود. مضمون اشعار این شاعران اغلب در سوز و گدازها و آه و ناله‌های عاشقانه و رمانتیك باقی مانده بود و در برخی از این سروده‌ها هنوز صورت‌های كهنه‌ی برخی از واژگان به چشم می‌خورد: گهی (به جای گاهی)، نگه (به جای نگاه)، اوفتادم (به جای افتادم)، اِستاده‌ای (به جای ایستاده‌ای) و ?
تفاوت این سروده‌ها با سروده‌های كاملاً سنتی در شیوه‌ی ساده‌ی بیانی، نزدیك شدن به زبانِ مردم، صور تازه‌ی خیال و فرو نهادن برخی از سنت‌های كهنه‌ی ادبی بود. و شاعرانی همچون مهدی حمیدی، معینی كرمانشاهی و شهریار اشعاری سرودند كه كاملاً شخصی، فردگرا و جزیی‌نگر بود و این ویژگی‌ها از همان ویژگی‌هایی بود كه در شعر نیما و پیروان او برجسته شده بود.
محمدحسین شهریار، از شاعران صمیمی و ارجمند معاصر نیز در این دوره نامی بلند برآورده بود، اما با همه‌ی ارادتی كه به نیما پیدا كرد، كوشش‌های او برای نو شدنِ شعرش، چندان به كامیابی نرسید و در همان سطح شعر باقی ماند. ذهنیت شهریار یك ذهنیتِ سنتی بود و بیشترین نمودِ نوگرایی‌های او به استفاده از واژگان و تعبیرات عامیانه محدود ماند و سروده‌های او از نظر یكدستی و سلامت زبانی حتی به اشعار كسانی چون رهی معیری هم نمی‌رسد. اما یادآوری این نكته نیز ضروری به نظر می‌رسد كه نیما در پیوند با شهریار و شعرِ "هذیانِ دل" او گفته است: "شهریار، تنها شاعری است كه من در ایران دیدم. دیگران، كم و بیش، دست به وزن و قافیه دارند. از نظر آهنگ به دنبال شعر رفته‌اند و از نظر جور و سفت كردن بعضی حرف‌ها، كه قافیه‌ی شعر از آن جمله است. اما برای شهریار، همه چیزی علی‌حده است ... ." 9
شعر "دو مرغ بهشتی" شهریار كه در سال 1323 سروده شده، اشاره به پیوند نیما و شهریار دارد. و این بجز غزل "شاعر افسانه" است كه شهریار در وصف نیما سروده است. نگاهی گذرا به چند بیت اول این غزل ، نشان می‌دهد كه شهریار صادقانه و صمیمانه نیما را دوست دارد ولی بافت و زبان شعرش هم‌چنان سنتی مانده است:
نیـما غـم دل گـو كـه غریبانـه بـگرییـم سـر پیش هـم آریـم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله‌ی آن قـاف از دل بـه هـم افتیـم و بـه جانانه بگرییم
دودی‌ست در این خانه كه كوریم ز دیدن چشمی به‌كف آریم و به این خانه بگرییم
آخـر نـه چراغیـم كـه خندیـم بـه ایـوان شمعیـم كـه در گوشـه‌ی كاشانه بگرییم
این شانه پریشان‌كن كاشانـه‌ی دل‌هاسـت یك شب به پریشانی از این شانه بگرییم
من نیـز چو تو شاعـر "افسانه"‌ی خویشم بازآ بـه هم ای "شاعـر افسانـه" بـگرییم
پیمانِ خط جـام یكـی جرعـه بـه مـا داد كز دور حریفان دو سـه پیمانـه بـگرییم
برگشتـن از آییـن خرابـات نه مَردی‌سـت می مُرده، بیـا در صـف میخانـه بـگرییم
ازجوش وخروش‌خُم وخمخانه‌خبر نیست با جوش وخروش خم و خمخانه بگرییم
بـا وحشـت دیـوانـه بـخندیـم و نـهانـی در فـاجعـه‌ی حكمت فرزانه بگرییم...10
منوچهر نیستانی، سیمین بهبهانی و حسین منزوی از دیگر شاعرانی هستند كه در ادامه‌ی نوگرایی‌های شاعران معاصر در قالب‌های سنتی، گاهی بیشتر از پیشینیان خود به نوآوری روی آوردند.
"منوچهر نیستانی از مبتكرترین غزل‌پردازان نئوكلاسیك زمانِ‌ خود است. در غزل‌های نو او تلاش فراگیر در مسیر رسیدن به فرم تازه‌ای در غزل و گسترش امكانات و ظرفیت‌های صوری و محتوایی این قالب چشم‌گیر است? از ویژگی‌های بارز زبان نیستانی در دو مجموعه شعرش (دیروز، خط فاصله) و (دو با مانع) علاوه بر سكته‌های تعمدی، نوعی شكل نحوی متفاوت است كه در قالب عبارات و جملات معترضه (غالباً) بی‌فعل با كاركردهای تأكیدی، تفسیری و ? حضوری فراگیر دارد." 11
اینك به غزلی از نیستانی، برای نمونه‌ی شاهد، توجه كنید:
شب با همان ردای سیاه همیشگی
چشمت چراغ سبز و سه راه همیشگی
ماییم و ثقل بار گناه همیشگی
یك آسمان ستاره گواه همیشگی
خرگوش دیگری زكلاه همیشگی
در چشم من، جهان، پَركاهِ‌ همیشگی
با سكه‌ی قدیمی ماه همیشگی
سوغات روز، روز تباه همیشگی
با اشك گـرم و ســـردی آه همیشـــــــگی شب می‌رسد زراه، زراه همیشگی
تردید در برابر، بد، خوب، نیستی
عاشق شدن گناه بزرگی‌ست گفته‌اند
با بی‌ستاره‌های جهان گریه كرده‌ام
خرگوشكم به شعبده می‌آورم برون
موی تو خرمنی‌ست طلایی به دست باد
آرامش شبانه مگر می‌توان خرید
یك باغ، بی‌ترنم مرغان در قفس
حیف از غزل - كه تنگ بلور است- پر شـود
نیستانی، منوچهر، دوبا مانع12
حسین منزوی از دیگر شاعرانی است كه بسیاری اوقات از كهنه سرایی پرهیز كرده است. هنگامی كه كتاب "با سیاوش، از آتش" منزوی را كه برگزیده‌ی غزل‌های اوست، برگ می‌زنیم نمونه‌های متفاوتی از غزل می‌بینیم: نخستین غزل او با مطلعِ زیر آغاز می‌شود:
دریـــای شورانگیز چشمانت چــــه زیباست آن جا كه باید دل به دریا زد همین جاست
منزوی، با سیاوش از آتش، ص 21
این غزل، زبانی ساده و صمیمی دارد و "بیت الغزل" آن هم در همین مطلع رخ نموده است. در این شعر، واژه‌های كهنه و شكسته و صورت‌های تكراری و قدیمی خیال وجود ندارد، اما حادثه‌ای تازه و شگفت نیز در غزل روی نداده است.
همین ویژگی در غزل چهارم با مطلع زیر نیز دیده می‌شود:
لبت صریح‌ترین آیه‌ی شكوفایی‌ست و چشم‌هایت، شعرِ سیاهِ گویایی‌ست
همان، ص 23
در این غزل بیت زیر برجسته‌ می‌نماید:
تو از معــــابد مشـــرق زمیـن عظیم‌تـــری كـــنون شكوه‌ تو و بُهت من تماشایی‌ست
اما همچنان كه دیده می‌شود واژه‌ی "كنون" (به جای اكنون) نشانه‌ای از كهنگی‌های به جای مانده در زبان منزوی است. از این نشانه‌ها، نمونه‌های بسیار می‌توان نشان داد؛ تركیبِ "خِیام ظلمتیان" در بیت زیر یكی از آن‌هاست:
خیـــامِ ظلمتیان را فضــــای نوركــنــی به ذهــن ظلمت اگر لحظـــه‌ای خطور كنی
همان، ص 28
توصیفات عاشقانه و رمانتیك بر همه‌ی سروده‌های منزوی سایه‌ انداخته است و عناصر زندگی امروز كمتر در آن دیده می‌شود. اما عشقی كه در این غزل‌ها توصیف می‌شود عشقِ آسمانی، ذهنی، اسطوره‌ای و عرفانی گذشته نیست. عشقی همین زمانی و همین جایی است كه اغلب با زبانی ساده و صمیمی بیان می‌شود؛ نمونه‌ای را ببینید:
كه بر صحیفه‌ی تقدیر من مسوّد بود
به حُسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
اگرچه خود به زمان و مكان مقید بود
رهایی نفس از حبس‌های ممتد بود
كه از جوانی من، رخصت مجدد بود
خلوص منتزع و خلسه‌ی مجرد بود
كه بر دو راهی "دریا چمن" مردّد بود
زنی كه آمدنش خوب و رفتنش بـــــد بــود زن جوان غزلی با ردیف "آمد" بود
زنی كه مثل غزل‌های عاشقانه‌ی من
مرا زقید زمان و مكان رها می‌كرد
زنی كه آمدنش مثل "آ"ی آمدنش
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
میان جامه‌ی عریانی از تكلف خود
دو چشم داشت ? دو "سبز آبیِ" بلاتكلیف
به خنده گفت: ولی، هیچ خوب، مطلق نیست
* * * *
سیمین بهبهانی، از نخستین مجموعه شعر خود (سه تار شكسته - 1330 شمسی) - كه به شیوه‌ی سنت گرایان سروده شده - تا به امروز، همواره در حال دگرگونی، نوگرایی و تكامل بوده است.
شعرهای دوره‌ی اول سیمین بهبهانی پر از تركیب‌های كهنه است، تركیب‌هایی چون:
شرار حرص، جام تن، آتش شوق، باده‌ی لذت، غنچه‌ی عشق، شعله‌ی خشم و كین، معبد عشق، امواج خیال، شرنگ غم، همای عشق، تیر نگاه، جام زهر، خنجر ملامت، دوزخ هجر، خامه‌ی تقدیر و ?
بهبهانی در مجموعه‌های نخستین اشعارش همچون "مرمر" و "جای پا"، در دایره‌ی تنگ صورت‌های خیالی كهنه گرفتار است و هنوز نتوانسته، آن چنان كه باید، خود را از آن‌ها رها كند. اما پس از مجموعه‌ی "رستاخیز" كم‌كم از آن دایره‌ی بسته بیرون رفته و در مجموعه‌هایی كه از دهه‌ی 60 به این طرف منتشر كرده است یعنی خطی زسرعت و از آتش (1360)، دشت ارژن (1362)، یك دریچه آزادی (1374)،‌ جای پا تا آزادی (1377) و یكی مثل این كه? (1379)، بسیاری از نوگرایی‌ها را تجربه كرده است.
                                                         * * * *
با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 رویكرد به قالب‌های سنتی بیشتر شد.
یكی از شعارهای بنیادین انقلاب اسلامی، بازگشت به دامن دین و سنت‌های دینی بود. بازگشت به سنت‌های دینی، توجه به سنت‌های ادبی را هم در پی داشت. شاعران مفهوم‌گرای انقلاب اسلامی، به ویژه در شرایط اجتماعی سال‌های انقلاب و جنگ، به مخاطبانی روی آوردند كه خواستار شعری موزون، ساده و زودیاب بودند. در نتیجه، روی‌آوری به قالب‌های سنتی شعر فارسی، در این دوره، افزایش یافت.
حماسی شدن زبان غزل و اشاره‌های آشكار اجتماعی در برخی از این سروده‌ها، آن‌ها را با شعر غنایی و ذهنی گذشته متفاوت كرد. در سروده‌هایی كه در پیوند با انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله‌ی ایران و عراق سروده شده، مضامینی چون: شهید و شهادت، جهاد و مبارزه، وطن، مدح و منقبت ائمه، پرداختن به قیام سرخ عاشورا، توجه به نهضت‌های، آزادی بخش و مبارزات ملت‌های مسلمان (فلسطین، افغانستان، بوسنی و ?)، ستایش دلاوری‌ها و جان‌نثاری‌های رزمندگان، بیزاری از تجمل‌گرایی،‌ عافیت‌طلبی و زندگی شهری و ? بیشتر خودنمایی می‌كنند.
شرایط ویژه‌ی انقلاب و جنگ همان گونه كه در مقدمه‌ی این كتاب گفته شد، بسیاری از واژه‌ها و تعبیرات تازه را وارد شعر كرد، واژه‌هایی كه از جنس آتش و خون و شهادت بودند و در شعر همه‌ی شاعران انقلاب اسلامی به فراوانی به كار رفتند. بر اساس آماری كه آقای قیصر امین‌پور از كتاب "خون نامه‌ی خاك" نصرالله مردانی ارائه داده‌اند، در این كتاب 201 بار واژه‌ی خون تكرار شده است. پس از واژه‌ی "خون" واژه‌ی "شب" با 79 بار تكرار در ردیف دوم قرار دارد.13
آثار شاعرانی مانند سیمین بهبهانی نیز از این تأثیرپذیری بر كنار نماندند. برای نمونه، در مجموعه‌ی خطی زسرعت و از آتش 32 بار واژه‌ی خون و 24 بار واژه‌ی آتش یا در مجموعه‌ی دشت ارژن 33 بار واژه‌ی خون و 20 بار واژه‌ی آتش و ? به كار رفته است.14
برخی اوقات نیز این مفاهیم، با تعبیراتی تازه، زبانی ساده و بیانی عاطفی سروده شده‌اند؛ چنان كه در غزل "مسافر" از محمدكاظم كاظمی ـ در وصف شهید ـ دیده می‌شود:
كه حتی ندیدیم خاكسترت را
دلم گشت هر گوشه‌ی سنگرت را
بجز آخرین صفحه‌ی دفترت را
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را
به آن، زخم بازوی هم سنگرت را
و پوشید اسرار چشم ترت را?
به پیشانی‌ام بوسه‌ی آخرت را
مرا، آخرین پاره‌ی پیكرت را
كه تشییع كردم تنِ بی‌سرت را
ببــــر بـــا خـــودت پـــاره‌ی دیگرت را
 
 
                                                        ***

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
به دنبال دفترچه‌ی خاطراتت
و پیدا نكردم در آن كنج غربت را
همان دستمالی كه پیچیده بودی
همان دستمالی كه یك روز بستی
همان دستمالی كه پولك نشان شد
سحرگاه رفتن زدی با لطافت
و با غربتی كهنه تنها نهادی
و تا حال می‌سوزم از یاد روزی
كجــــا مــــی‌روی؟ ای مســـافر درنـگی
كاظمی، محمدكاظم، پیاده آمده بودم، ص 100
روزبه برجسته‌ترین ویژگی‌های سبكی شعر شاعران انقلاب ـ به ویژه در دو دهه‌ی نخست ـ را به شرح زیر برشمرده است:
"ـ غلبه‌ی بیان شعاری، روایی، گزارش‌گونگی؛ كمبود تأملات عمیق شاعرانه؛ روح امید، حماسه و معنویت در آثار؛ مردم‌باوری؛ وفور واژگان، تعابیر، اشارات و اساطیر ملی، دینی و عرفانی؛ بافت و بیان نومعتدل؛ پرهیز از زبان ادبی و اشرافی شعر كهن و گرایش به زبانی مردم‌گرا؛ گسترش روح معترض یأس‌آمیز در شعرها (از دوران پس از جنگ)."15
در فضای پس از جنگ، شعر فارسی دو گرایش عمده یافت:
1- شعر آرمان‌گرا، كه در تلفیق فرم و محتوا می‌كوشید.
2- شعر آرمان‌گریز، كه بیشتر به فرم و ساختار می‌اندیشید.
شاخه‌ی آرمان‌گرا، در وجه غالب، شامل شاعران انقلاب بود كه اكنون با مسایل تازه‌ای مواجه شده بودند: گرایش جامعه به مدرنیسم و مصرف‌گرایی، كمرنگ شدن ارزش‌ها و اصالت‌های دوران پیشین، مفاسد اجتماعی و اقتصادی نظیر ارتشا، اختلاس، اشرافی‌گری، خاندان سالاری، بی‌بندوباری، افت اخلاقی،‌ جنگ بین فقر و غنا، تخاصمات سیاسی و ?، این چالش‌ها، غالب شاعران این طیف را به واكنش‌های متفاوتی كشاند:‌ عده‌ای همچنان به دفاع از هنجارها پرداختند، برخی در عین نگرش تلخ اجتماعی، به بینشی انسان‌گرایانه و شبه‌فلسفی روی آوردند، عده‌ای نیز از سرِ نومیدی به تغزل و تغنی عاشقانه مشغول شدند، و پاره‌ای از شاعران منفرد و منفعل نیز كه خلع انگیزه شده بودند، عرصه را ترك كردند ? ."16
در دهه‌ی هفتاد شاعران جوان، با تأثیرپذیری از جریان‌های تازه در شعر آزاد، غزل‌هایی سرودند كه بیشتر به فرم و ساختار می‌اندیشید و از امكانات مطرح شده در شعر پیشرو ایران بهره می‌جست.
حال چنان‌چه بخواهیم به طور كلی برخی از گونه‌های نوآوری در انواع قالب‌های سنتی شعر معاصر را به كوتاهی بشماریم، موارد زیرگفتنی می‌نماید:
ـ فراموش كردن برخی از سنت‌های مرسوم ادبی گذشته، از قبیل تضمین، استقبال، ترصیع ردالصدر علی‌العجز و ? .
ـ رها شدن از تنگنای صورت‌های كهنه‌ی خیال كه به گونه‌ای تكراری آزاردهنده شده بود و تركیب‌هایی چون موی میان، قد سرو، كمان ابرو و . . . از نمونه‌های آشكار آن است.
ـ بیرون آمدن از دایره‌ی بسته‌ی جهان‌نگری سنتی و رها شدن در اندیشه‌های آزاد.
ـ شریك كردن خواننده در كشف شاعرانه و خوانش شعر.
ـ بهره‌گیری از واژه‌های تازه (بومی، محاوره‌ای، اصطلاحی، خارجی و ?)
ـ ساخت تركیب‌های نو.
ـ پرداختن به موضوعات روز و پدیده‌های تازه‌ی جهان معاصر.
ـ فاصله گرفتن از ذهنیت‌های قدیمی و نزدیك شدن به عینیت جهان پیرامون.
ـ به كارگیری وزن‌های تازه.
ـ روی آوردن به تصویرها و نمادهای جدید.
ـ تأثیرپذیری از برخی رفتارهای تازه و تصرفات زبانی در شعر آزاد.
ـ شكستن شیوه‌های نوشتاری در برخی از سروده‌ها،‌ تصرف در برخی از قالب‌های ثابت سنتی و آمیختن آن‌ها با هم.
ـ اجازه دادن به كاركرد جریان سیال ذهن.
ـ هنجارگریزی، نحوشكنی و حذف‌های مكرر در شعر.
ـ بهره‌گیری از امكانات بیانی هنرهای دیگر به ویژه سینما، تئاتر و ? .
                                                          * * * *
اینك برای روشن‌تر شدنِ گفته‌های پیشین، نمونه‌هایی از گونه‌های مختلف نوگرایی را در قالب‌های سنتی باز می‌بینیم:
در سروده‌ی زیر از اخوان‌ثالث، تنها تصویر تازه از طلوع آفتاب است كه به شعر تازگی داده است؛ اما تركیباتی چون: "آینه‌ی آه"، "زرّین دود" و واژه‌هایی چون "آفاق"، "پرّید"، "فلاخن" و "ردا" نشانه هایی روشنی از كهنگی‌های برجای مانده در زبان اخوان است:
یك بار دگــر ز خوشه‌ی سیگــار در آیـــنه آه و دود خــرمــن كرد
مشرق چـــیق طـــلایی خـود را برداشت به لب گذاشت روشن كرد
زریــــن دودی گـرفت عــالم را آفــــاق ردای روز بـــر تــن كرد
پـــرّید از آشـــیان پرستــو جلد كـــی سنگ پرنده در فلاخن كرد؟
الـــبرز كــلاه سرخ بر سر داشت بـــرداشت قـــبای زرد بر تن كرد?
اخوان‌ثالث،‌ تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم، ص 123
و در سروده‌ی زیر از محمدعلی بهمنی - از غزل سرایان نامدار امروز- علاوه بر تصویر تازه‌ای كه از نشستن ملخ‌های شك به برگ یقین حاصل شده، مضمون "زرد جویدن" و "سبزترینم" و "ابر كردن" نیز بر تازگی آن افزوده است. ضمناً تركیب‌ها و واژه‌هایی چون "زرین‌دود"، "ردا"، "فلاخن" و . . . كه در شعر اخوان بوی كهنگی می‌دادند، در این‌جا نیستند:
نشسته‌اند ملخ‌های شك به برگ یقینم ببین چــه زرد مــرا می‌جوند سبزترینم
ببین چــگونه مرا ابر كرد خاطره‌هایی كه در یـكایـكشان مــی‌شد آفتاب ببینم
شكستنی شده‌ام اعتـــراف می‌كنم اما ز جنس شیشه‌ی عمر توام مزن به زمینم ?
بهمنی، گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، ص 135
در این سروده تصویر، مضمون و بیان تازه دیده می‌شود، اما هنوز برخی از همانندی‌های خود را با شعر گذشته حفظ كرده است و حضور عناصر زندگی امروز در آن دیده نمی‌شود.
در سروده‌ی زیر، به ویژه مضمون بیت سوم - كه به نیما اشاره دارد- فضای شعر را امروزی‌تر كرده است:
ناودان‌ها شرشر باران بـــی‌صبری‌ست آسمان بــی‌حوصله حجم هوا ابری‌ست
پشت شیشه می‌تپد پیشانی یك مـــرد در تب دردی كه مثل زندگی جبری‌ست
و سرانگشتی به روی شیشه‌های مـات بار دیگــر می‌نویسد: "خانه‌ام ابری‌ست"
امین‌پور، قیصر
اما در سروده‌ی زیر، حضور عناصر زندگی امروز، فضای شعر را نوتر كرده است:
شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری
سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
باد خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
در ستون تسلیت‌ها، نامی از مـا یــادگـــاری خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های روبه پایین
صندلی‌های خمیده، میزهای صف كشیده
عاقبت پروند‌ه‌ام را با غبار آرزوها
روی میز خالی من صفحـه‌ی بــاز حـــوادث
امین‌پور، قیصر، روزنامه اطلاعات، سوم اسفند، 1372، ص 11
                                                  * * * *
پیوند عمودی غزل در شعر شاعران نوگرای دو دهه‌ی اخیر، بیشتر از طریق بیان روایی و داستانی ایجاد شده است؛ برای نمونه چنان‌چه مجموعه غزل "مردِ بی‌مورد" محمدسعید میرزایی را ورق بزنیم به كمتر غزلی بر می‌خوریم كه روایت داستانی در آن نباشد. از میان همه‌ی این سروده‌ها، تنها چند بیت از یك غزل را برای نمونه باز می‌نگریم:
قطار ریخت بـه شهـر و رسیـد دریـا، رود زنی پیاده شـد و رفـت: مـرد، غمگیـن بـود
نـگـاه كــرد، و لبـخـنــد زد: سـلام آقـا! و بـعـد، فـاصلــه‌ی سنگفـرش را پیمود ...
و مـرد، بـا چمدانـی پـر از ستـاره، صدف كـنـار پـنـجــره‌ی زن رسـیــد، ابــرآلــود
ـ سـلام، مـاه بـرای شمـا، صدف‌هـا هـم چـه خـوب بـود كـه می‌آمدید، با من، زود!
ـ نه من نمی‌آیم، چـون كه خوب می‌دانم، دوباره می‌كشدت سوی خویش، ماهِ حسود!
ولـی تـو بایـد ...، دریای مضطرب غریـد؛ و بعـد، زن را با دست‌هـای خویـش، ربـود
سپیده، یك زن و یك مرد، خفته بر ساحل زنـی كـه مثـل پـری بـود: مرد، عاشـق بود
میرزایی، محمدسعید، مردِ بی‌مورد، ص 94
همچنین زبانِ ویژه‌ی بهرامیان، در غزل زیر، مضمونی عاشقانه را كه عمری به درازای عمر آدمی دارد، با فاصله گرفتن از كلی‌گویی و ذهنیت‌گرایی، به شیوه‌ی روایی این‌گونه شیرین و تازه بازآفریده است:
در بین آن جماعت مغرور شب‌پرست
حالا درست پشت سر من نشسته است
این سومین ردیف نمازی خیالی است (؟)
الله‌اكبر و اَنا فی كل واد ... مست
الا هوالذی اخذ العهد فی الست
او فكر می‌كنیم در این پرده مانده است
آمد درست زیر شبستان گل نشست
یك تكه آفتاب نه یك تكه از بهشت...
این بیت مطلع غزلی عاشقانه است
گلدسته‌ی اذان و من و های های های
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
(یك پرده باز پشت همین بیت می‌كشیم)
با چشم‌های سرمه‌ای ... ان لااله ... مست
هر جا كه هست پرتو روی حبیب هست
آن شب مگر فرشته‌ای از آسمان نبست
مهرت‌همان‌شب ...اشهد ان... در دلم نشست
نم‌نم نما (نما) نماز تو در بغضِ من شكست
الا هوالذی اخذ العهد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست
سبحان ربی الـ ... من و سارا دلش شكست
سبحان تا به‌كی من و او دست روی دست؟
تا اهدنا الـ ... سرای تو راهی نمانده است
افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست
سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو
دل می‌بری كه ... حی علی... های های های
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
باران جل جل شب خرداد توی پارك
آن شب كبو...(كبو)... كبوتری از بامتان پرید
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان ربی الـ ... من و سارا ... بحمده
سبحان ربی الـ ... من و سارا به هم رسیـ ...
زخمم دوباره وا شد و ایاك نستعین
مغضوب این جماعت پُر های و هو شدم
                                                    * * * *
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
یك پرده باز بین من و او كشیده‌اند
بهرامیان، محمدحسین17
گونه‌های نوآوری
پیش‌تر از این گفته شد در سروده‌هایی كه امروزه در قالب‌های شعر گذشته‌ی فارسی پدید آمده‌اند از ساده‌ترین گونه‌های نوآوری كه به‌كارگیری واژه‌های تازه است تا پیچیده‌ترین آن‌ها كه شكستن نحو جمله‌هاست، دیده می شود و اینك نمونه‌هایی از این گونه‌ها را بازمی‌نگریم:
واژه‌ها
همان گونه كه واژه‌های گوناگون در شعر آزادِ امروز، اجازه‌ی ورود یافته‌اند، در بسیاری از قالب‌های سنتی نوگرای امروز، نیز همین حضور دیده می‌شود. در این گونه از سروده‌ها،‌ هیچ واژه‌ای، خود به خود، غیرشاعرانه نیست و هر واژه، اصطلاح یا تركیب می‌تواند، با تغییر جنسیت خود و ورود به شعر، به جنس شاعرانه تبدیل شود. این واژه‌ها از گونه‌های بومی، محلی و محاوره‌ای گرفته تا واژگان ادبی، اصطلاحی و خارجی را شامل می‌‌شوند.
نمونه‌ها:
- رگ‌های زمانه گویی ازگردش خون خالی‌ست
دل از تـپـش افــتـاده در ساعـت دیــواری
بهبهانی، سیمین، رستاخیز، ص 74
- سارا چه شادمان بـودی بـا بقچه‌های رنگینت
شال و حریر ابریشم كالای چین و ما چینت?
بهبهانی، سیمین، گهواره‌ی سبزافرا، ص 540
ـ سرد و تیره، بینی دلش خرده شیشه دارد گلش
وین سرشت بر باطلش بـا كه سازگـاری كنـد
بهبهانی، خطی ز سرعت و از آتش، ص 62
وز دنـگ دنگ ساعت دیــوار خستــه‌ام ـ بیــــزارم از خموشی تقویم روی میــز
بهمنی، محمد علی، گزینه شعر، ص 30
شـــهـر قتـــل هـــوش در پــای حشیش ـ شهــــر رهن آب و شهــــر پـول پیش
عزیزی، احمد، كفش‌های مكاشفه، ص 37
ـ خــطـر، رمـل، تــوفــان شـن ‌مــاسه‌هــا زمــیــن، مــین، كـمـیــن، رد قناسّه‌هــا
گــرا، مـنطـقــه، دوربــیــن، زاویـــه شهـیــــدان گــمـنــام دهــلاویــــــه
بـرافـراز رایــت كـــه گــاه تــك اسـت در این سینـه صـد مشـت نارنـجك اسـت
بیگی حبیب آبادی، پرویز، آن همیشه سبز، كنگره‌ی سرداران تهران، ص 15
ـ صد كلاغ و یك شاهین، رعد رعد خون یاسین
یـك فرشتـه بفرستیـد مـاه رفتـه روی میـن
قزوه، علی‌رضا، شقایق‌های اروند، ص 325
ـ ای درختان بی‌ثمر چونتان باد و چندتان باد را تكه تكه كرد، شاخه‌های بلندتان
آفت باغ‌های ماست زردی پوزخندتان نیش دارید مثل مار! بدتر از سیم خاردار
كاكایی، عبدالجبار، آوازهای واپسین، ص 42
و اینك یك غزل با واژه‌ها و اصطلاحات گوناگون در علوم پزشكی امروز:
من مرده‌‌ام نشان كه زمان ایستاده است
و قلب من كه از ضربان ایستاده است
مانیتور كنار جسد را نگاه كن
یك خط سبز از نوسان ایستاده است
چون لخته‌ای حقیر نشان غمی بزرگ
در پیچ و تاب یك شریان ایستاده است
من روی تخت نیست. من اینجاست زیر سقف
چیزی شبیه روح و روان ایستاده است
شاید هنوز من بشود زندگی كنم
روحم هنوز دل نگران ایستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ایستاده است
اصلاً نیامدند ببینند مرده‌‌ام
شوك الكتریكیشان ایستاده است
فریاد می‌زنم و به جایی نمی‌رسد
فریادهام توی دهان ایستاده است
اشك كسی به خاطر من درنیامده
جز این سِرُم كه چكه كنان ایستاده است
شاید برای زل زدنم گریه می‌كند
چون چشم‌هام در هیجان ایستاده است
ای وای دیر شد، بدنم سرد روی تخت
تا سردخانه یك دو خزان ایستاده است
آقای روح! رسمی شده دادگاهتان (وزن؟)
حالا نكیر و منكرتان ایستاده است
آقای روح! وقت خداحافظی رسید
دست جسد به جای تكان ایستاده است
مرگم به رنگ دفتر شعرم غریب بود
راوی قلم به دستِ رمان ایستاده است:
یك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
یادش همیشه در دلمان ایستاده است
یك اتفاق ساده و معمولی است این
یك قلب خسته از ضربان ایستاده است
تركیب‌ها
یكی از شگردهای همیشگی شعر فارسی برای تشخص دادن به زبان، تركیب‌سازی بوده است.
پس از انقلاب اسلامی برخی از شاعرانِ سنت گرا بیشترِ تلاشِ خود را برای نوگرایی، بر تركیب سازی متمركز كردند و با آمیزش تازه‌ی برخی از واژه‌ها یا اضافه كردنِ واژه‌های تازه به هم‌دیگر، تركیب‌های تازه‌ای را در زبانِ شعر پدید آوردند؛ نصرالله مردانی یكی از برجسته‌ترین شاعران تركیب‌ساز است. كه در كتابِ "خون نامه‌ی خاك" او بسیاری از این تركیب‌ها را می‌توان بازیافت. برای نمونه - بدون این كه از میان سروده‌های او نمونه‌ای ویژه را برگزینیم. - تركیب‌های چند سطر اول نخستین سروده‌ی كتاب "خون نامه‌ی خاك" را بازمی‌نگریم:
روح خورشید در آیینه‌ی میعاد شكفت
غنچه‌ی بسته‌ی دل در دم میلاد شكفت
بر لب خشك زمان چشمه‌ی فریاد شكفت
تا در اندیشه‌ی ما شور تو افتاد شكفت
آفتابی شد و در ظلمت بی‌داد شكفت
نقش زخمی‌ست كه از تیشه‌ی فرهاد شكفت
نام نورانی تو در افق یاد شكفت
آب و آتش به هم آمیخت در آغاز حیات
سینه‌ی سرد زمین صاعقه‌ی عشق شكافت
باده‌ی سبز دعا در خم جوشنده‌ی دل
ریخت هر قطره‌ی خون تا ز گلوگاه فلق
بر لب كوه جنون خنده‌ی شیرین بهار
مردانی، نصرالله، خون نامه‌ی خاك، ص 1
مثنوی‌های احمد عزیزی نیز پر از این گونه تركیب‌هاست:
كــوچــزاد دیــگرستـان‌هــا مــنم ساكـــنِ آن سـوتــرستــان‌هـا مــنـــم
عزیزی، احمد، كفش‌های مكاشفه، ص 8
نقــره پــاشِ دشتِ خوابستان مـنــم آبـــشار آفــتــابــستـان مـــنــــم?.
همان، ص 143
برای تركیب‌های تازه در سروده‌های معاصر، مثال‌های فراوان وجود دارد كه برای پرهیز از درازی سخن، از یادكرد آن‌ها درمی‌گذریم؛ اما یادآوری این نكته بایسته می‌نماید كه اشتیاقِ شاعرانِ معاصر به تركیب‌های حس‌آمیزی شده و تركیب‌های پارادوكسی بسیار بیشتر از دوره‌های پیشین شده است. اگر بخواهیم تنها در سروده‌های احمد عزیزی، این تركیب‌ها را نشان بدهیم، كتابی فراهم خواهد آمد. برخی از تركیب‌های عزیزی از گونه‌ی تركیب‌های سبك هندی هستند.
تصرف زبانی
پیش از این - در بخش زبان- درباره‌ی انواع تصرفات زبانی در شعر آزاد امروز سخن گفتیم، در این جا تنها نمونه‌هایی از این تصرفات زبانی كه در قالب‌های سنتی شعر معاصر صورت پذیرفته نشان داده می‌شود:
بنویس قنداق نوزاد بر ریسمان تـاب می‌خـورد بــا روز با هفته با ماه بر بــام بی‌انتظاری
بنویس كز تن جدا بود آن ترد آن شاخه‌ی عاج بـا دستبندش طلایی، با ناخنانش نگـاری
بهبهانی، سیمین، خطی زسرعت و از آتش، ص 130
در مـن نشسته به نــرمی تخدیر سـبز بهاری تكـرار آبــی بـاران، تسلیــم زردِ قنــاری
بهبهانی، سیمین، مجموعه‌ی اشعار، ص 569
ای خالی شگفت صدف چون واژه‌گاه آه واسف تاوان زود باوری‌ام دیری شد كه با تو شد سپری
همان، ص 532
ای كـــبود شب وادی یــله در خون بــی‌تو خــفته در آغــل گرگان گـــله در خون بـی‌تو
معلم، علی18
تــو از سخــاوت سیـال بـــاغ مــی‌آیـی تــو از وسیــعِ گــلستــان داغ مــی‌آیــی
هراتی، سلمان19
بــا ایــن غــروب از غـم سبز چمن بگو انــدوه سبــزه‌هــای پــریشان بـه من بگو
ابتهاج، هوشنگ، آینه در آینه، ص 213
باغی كه طراوت را از جـاری خـون دارد باغـــی‌ست كه گلبرگش پاییز نمـــی‌داند
بهمنی، محمدعلی، گاهی دلم ?، ص 57
خـــوشا هــر بــاغ را بارانـی از سبــز خـــوشا هـــر دشت را دامـــانـی از سبز
بـــرای هـــر دریــچه سهــمی از نـور لــب هـــر پــنجـــره بـــارانـــی از سبز
امین پور، گزینه‌ی اشعار، ص 134
بانـوی "بی‌چـه اسـم"! چـرا؟ بایـدم چه كرد؟ بـا اشـتیـاقِ "بـی‌چـه كنـم"، عـشـقِ "بـی‌چـرا"!
تـقـویـمِ "بـی‌چـه روز" ورق زد مـرا و رفـت بـا یــادِ "بـی‌كـدام جـهـت" راهِ "بــی‌كـجـا"
میرزایی، محمدسعید، مردِ بی‌مورد، ص 98
و این لوكیشن نحس آخرش فقط مرگ است بكش (نمی‌نفسد) هــا! نمــی‌كــشد انـگار
ابوالحسنی، محسن20
                                                       * * * *
تغییر و تنوع لحن
یكی ازشگردهای نوآوری در شعر معاصر تغییر لحن در متن شعر به تناسب‌های گوناگون است. این شگرد در برخی از سروده‌هایی كه امروزه در قالب‌های سنتی سروده شده‌اند نیز راه یافته است؛ بویژه در غزل‌های معاصر، این تنوع و تغییر لحن بیشتر دیده می‌شود، كه می‌توان نمونه‌های فراوانی را برشمرد. اما در این جا تنها به یكی دو نمونه بسنده می‌شود:
- مــیان جـالیز مـی‌دوم كـنار بزغاله‌ای سیاه به متن تصویر كودكی نشسته ابهامِ سال و ماه
میان جالیز می‌دوم بُزَك به دنبالِ مـن دوان فكنده پاهای جَلدمان كدوبنان را به خاك راه
"بزی، بدو! هی، بُزی بدو! بخور، بیفشان، بكن، بریز
نمی‌برد كس به ده خبر از آن چه كـردی چـنین تـباه
بهبهانی، گهواره‌ی سبز افرا، ص 555
? كودك شدیم انگار هر دو، (شش سال من كوچك‌تر از او)
باز آن حیاط و حوض و ماهی، باز آن قنات و وحشت و چاه
"قایم نشو پیدات كردم!، بی‌خود ندو می‌گیرمت ها!"
افتادم و پایم خراشید، شد رنگ او از بیم چون كاه
بهبهانی، یكی مثلاً این كه، ص 106
? در را گشود و زد به خیابان و مـحو شد در عــابــرانِ آن هـمه، شـد نـاپـدید زن
"آقا، سلام! قرص"? لبش طعم گریه داشت شورابــه‌هــای روی لـبش را مــكید زن?
علی‌اكبری، رضا، زنی به افق انارها، ص 65
                                                       * * * *
پایان ناتمام و آغاز ناگهان
یكی دیگر از این شگردها، پایان ناتمام و یا آغاز نابهنگام برخی از سروده‌هاست. شاعر گاهی شعر خود را به گونه‌ای ناتمام رها می‌كند تا خواننده هرگونه كه بخواهد، پایان آن را بازسازی كند و گاهی نیز شعرش را به گونه‌ای آغاز می‌كند كه گویی بخشی از گفته‌هایش را پیش از آن گفته است تا خواننده بتواند نانوشته‌های شاعر را، بنابر سلیقه‌ی خود هر طور كه خواست بخواند؛ برای نمونه دو بیت آغازین غزل "ردپا" چنین است:
... و رفت، مثـل هـمان‌ها كــه ناپــدید شدند و ردپـای كـسی كــه نـمی‌رسیـد شـدنـد ...
و خــیـره مـاند، دو چـشم سپیــد در مهتاب ـ چــقدر چـشم، هـمان مـاه، نـاامیـد شدنـد!
میرزایی، محمدسعید، مردِ بی‌مورد، ص 87
غزل "ترانه‌ی میلاد" این‌گونه آغاز می‌شود:
و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شـب میـلاد بـود و تـا سحـرگـاه آسمـان رقصیـد
به زیر دست و پای اختران، آن شب زمان گم شد
قزوه، علی‌رضا، شبلی و آتش، ص 29
ردیف "از" در غزل "باد تو را می‌برد" شاعر را ناگزیر كرده است تا پایان شعر، به گونه‌ای ناتمام با این بیت به پایان برسد:
نگــاهِ دخـــتركی سال ســوم انــگــور و حـــال و روز دلــم باز می‌دهد خبر از ?
خوانساری، هادی، كلاویای ش ك س ت ه، ص 85
همچنین است ردیف "و" در بیت پایانی غزل "تیرباران" از میرزایی، كه پایانی خوش و درنگ‌آمیز دارد:
و مردِ مُرده به حرف آمد و پریشان گفت:
دو حاكمند بر این شهر شوم، شیطان و ...
میرزایی، محمدسعید، مردِ بی‌مورد، ص 77
و ردیف "كه" در این بیت پایانی از غزل "مردِ بی‌مورد":
و مردِ بی‌مورد، می‌رود و می‌میرد و پیش از مردن، می‌خورد تأسف كه ...
همان، ص 15
از دیگر ویژگی‌های بسیاری از غزل‌های معاصر انسجام روابط طولی غزل است، بیان روایی و داستانی و نمایشنامه‌ای بسیاری از غزل‌های معاصر عامل اصلی انسجام در طولِ سروده شده است، برای نمونه می‌توان صدها سروده را مثال آورد كه تنها به یك نمونه بسنده می‌شود:
فرقی نداشت ساعت و روز و دقیقه‌اش
این بار، هیچ حرف ندارد سلیقه‌اش
دستی كشید روی تفنگ عتیقه‌اش
خود را ولی نه - مثل زنِ بدسلیقه‌اش?
آدم چه فرق دارد قلب و شقیقه‌اش؟
بر دكمه‌های تنبل روی جلیقه‌اش
لبخند زد به ساعت روی جلیقه‌اش
مو شانه كرد، ریش تراشید و عطر زد
بر صندلی نشست، و كبریت زد به پیپ
- همراه‌ این، چقدر پدر قوچ و میش كشت!
در لوله‌ی تفنگ، گلوله گذاشت، گفت:
شلّیك! گُمپ!? بعد گلی مخملی شكفت
میرزایی، محمدسعید، مردِ بی‌مورد، ص 131
البته غزل‌های فراوانی هم در دوره‌ی معاصر سروده شده است كه در آن‌ها، همانند اغلب غزل‌های گذشته‌ی فارسی قافیه و ردیف شاعر را به هر سو كشیده و موجب آشفتگی فرم درونی شعر شده است و اگر برخی از این گونه سروده‌ها وحدت مضمون دارند، بیشتر یك مضمون ثابت را به گونه‌های مختلف و با تشبیهات و تصویرسازی‌های رنگارنگ گسترش داده و در همه‌ی غزل پهن كرده‌اند. به عبارت دیگر هر بیت از سروده، همان بیت قبلی است كه به زبانی دیگر توصیف شده است.
وزن
یكی دیگر از شگردهای هنجارگریزی در شعر معاصر، به‌كارگیری وزن‌هایی است كه پیش از آن، در شعر فارسی پیشینه نداشته‌ و یا از وزن‌های كم كاربرد بوده‌ا‌ند.21 البته این شیوه از دوره‌ی قاجار كم‌كم آغاز شد. "در آثار دوره‌ی بازگشت برخی از اوزان جدید رواج یافتند. اوزان جدید در زمان‌های متأخر در آثار صفای اصفهانی و الهی قمشه‌ای نیز به چشم می‌خورد. در زمانِ ما نیز كسانی مانند سایه، سمین بهبهانی، حسین منزوی و چند تن دیگر، غزلیاتی به اوزان تازه دارند.22 در حوزه‌ی نوآوری‌های وزنی، نیز سیمین بهبهانی از شاعران دیگر شاخص‌تر عمل كرده است:23
بهبهانی در پیوند با هماهنگی اوزان شعرش با پدیده‌های زندگی امروز گفته است:
"به خاطر دارم كه صاحب المعجم می‌گوید: بنای مصاریع بر اوتاد مفرده یا اسباب مفرده یا فواصل مفرده ناخوشایند است. مثلاً اگر مصرعی بر وتدهای مفرد بنا شود مثل فع فع فع فع فع فع به نظر شمس قیس ناخوشایند است. من شعری دارم كه گویا در "دشت ارژن" چاپ شده، به نام " - هی ها، هی ها، ره بگشا" كه می‌شود فع فع فع فع فع فع. من الهام آن را از زنگ و چراغ چرخان آمبولانس‌های زمان جنگ گرفته‌ام. محتوای شعر نیز بر تفكر هذیان آلوده‌ی یك زخمی كه در آمبولانس به بیمارستان می‌رود، نهاده شده است. اگر چه زنگ آمبولانس و چشمك چراغ خطر و گردش چرخ‌های گردان با این وزن هماهنگی دارد، اما از یكنواختی آن نمی‌توان منصرف شد. من برای وزن كاری نمی‌كنم. جز آن كه با محتوا متولد می‌كنم. مثل آدمی كه خصایلش باید با وضع جسمی‌اش همخوان باشد. 24
? به این ترتیب من وزن‌های تازه‌ای به دست می‌آورم كه هیچ گونه آشنایی با واژگان خاص ندارند. و می‌توانند پذیرای فكر تازه‌ باشند چون وزن‌های قدیم بخصوص وزن‌های خاص غزل با واژگان و تصویرهای خاص خود چنان ذهن‌ها را آموخته كرده كه تخطی از آن واژگان و تصویرها تقریباً غیرممكن می‌شود."25
برخی از شاعران معاصر در قالب‌های غزل و مثنوی از وزن‌های بلندی استفاده كرده‌اند كه پیش از آن مرسوم نبوده است. مانند بیت زیر از مطلع یكی از غزل‌های علیرضا قزوه كه از دوازده ركن رمل تشكیل شده است:
آن سه تكه ابر را پیچیده برخود روی دوش چـارزندان بـان مـی‌آید
در غروبی سخت محزون سخت ابری آخرین سردار از میدان می‌آید
قزوه، علیرضا، دستی بر آتش، ص 186
و غزلی با مطلع زیر از حسین منزوی كه هر بیت از 12 ركن تشكیل شده است:
در چشم‌های شعله‌ورت آن روز چیزی فرو نشسته و سركش بود
چیزی هم از قبیله‌ی خاكستر، چیزی هم از سلاله‌ی آتش بود
در نی‌نی دو چشم درخشانت هم خنده برق می‌زد و هم خنجر
در آتش نگاه پریشانت مـــابین مهـر و كیـــنه كشاكش بــــود
منزوی، حسین، با سیاوش از آتش، ص 139
همچنین است بیت زیر از مطلع غزلی‌كه هربیت آن از دوازده ركن رجزتشكیل شده است:
خورشید خم شد بر زمین افتاد خاك از اهورایی‌ترین پر شد
از عطــر خــون تــازه گـرم گرم دستان پرمهر زمین پر شد
رسول زاده، جعفر، شقایق‌های اروند، ص 126
شكل و ساختار
از نمونه‌هایی كه پیش از این برشمرده شد، به سادگی می‌توان دریافت كه میزان نوگرایی در سروده‌های مختلف، متفاوت است. برخی از این سروده‌ها در صور خیال، برخی دیگر در اندیشه، برخی در بهره‌گیری از وزن‌های جدید، برخی در زبان، برخی در نگاه نو و ? نوآوری كرده‌اند. سروده‌هایی هم هستند كه بیشتر این عناصر همراه با هم، در آن‌ها رخ نموده است. برای نمونه به غزل زیر - كه چند بیت از آن را پیش از این خواندید- بنگرید:
 
"در حجمی از بی‌انتظاری"
در حجمی از بی‌انتظاری زنگ بلند و سوت كوتاه:
- "سیمین، تویی؟"
آوای گرمش
آمد به گوشم از آن سوی راه
یك شیشه‌ی می، پرنشئه و گرم غل‌غل كنان در سینه شارید
راه از میـان انـگار بـرخـاست بوسیدمش گـــویی بناگاه
- "آری، منم" خاموش ماندم?
- "خوبی؟ خوشی؟ قلبت چطور است؟"
(چیزی نگفتم، راه دور است.)
- "خوبم، خوشم، الحمدالله!"
(شش سال من كوچك تر از او)
باز آن قنات و وحشت و چاه:
بی‌خود نَدو، می‌گیرمت‌ها!"
شد رنگ او از بیم چون كاه
بوسید، یعنی: خوب شد، خوب
بر پله‌ای نزدیك درگاه?
وآن مـــــیوه نـــارس چــــیده آمــــــد كودك شدیم انگار هر دو
باز آن حیاط و حوض و ماهی
"قایم نشو، پیدات كردم!
افتادم و پایم خراشید؛
زخم مرا با مهربانی
بنشست و من با او نشستم
(آن دوستـــــی نشكـــفته پــــــژمـــــــرد
آن كــــودكـــی‌هــا، حیــف و صــد حیــف! ویــــن دیـــرســـالــی، آن و صـــد آه!")
- "حرفی بزن! قطع است؟"
- "نه، نه!
من رفته بودم سال‌ها دور
تا باغ‌های سبز پرگل تا سیب‌های سرخ دلخواه"
- "حالا بگو قلبت چطور است؟"
- "قلبم؟ نمی‌دانم، ولی پام
روزی خراشیده‌ست و یادش یك عمر با من مانده همراه?"
بهبهانی، سیمین، یكی مثلاً این‌كه، ص 107- 105
در این غزل، همان گونه كه دیده می‌‌شود، بسیاری از عناصر شعرِ آزاد معاصر حضور دارد؛ شیوه‌ی بیانِ‌ روایی، تركیبِ لحنِ محاوره‌ای و رسمی، شكل نوشتاری نمایشنامه‌ای، شكستن شكلِ مرسومِ مصراع‌ها، حضور پدیده‌های زندگی امروز(مكالمه‌ی تلفنی)،ساختار منسجم در روابط طولی شعر و? همه از مواردی هستند كه تازگی و نوگرایی را در این سروده به نمایش می‌گذارند.
براهنی ـ بی‌توجه به این‌گونه از سروده‌ها ـ در تفاوتِ زبان اشعاری كه امروزه در قالب‌های سنتی سروده می‌شود، در جایی گفته است:
"بزرگترین فرقی كه شاعران به اصطلاح "كلاسیك" امروز ایران، با شاعران طرفدار نیما یوشیج دارند این است كه آن‌ها اغلب ذهنی ادبی دارند و یا زبان و بیان و شكل كارشان بكلی از ادبیات سرچشمه می‌گیرد؛ و اینان - یعنی شاعرانی كه به حق لقب "معاصر" می‌توانند گرفت- با زبانی سر و كار دارند كه با زندگی معاصر،‌هم عصر و هم وزن است؛ و منظور از زبان معاصر، زبانی است كه هم اكنون ایرانی امروز بدان تكلم می‌كند؛ زبانی كه ظرفیت شاعرانه‌ی لبالب دارد و می‌تواند در دست شاعری باقدرت كمال‌یابد و تلطیف گردد و به‌صورت طلای ناب شعر درآید."26
اگر این چنین باشد كه براهنی گفته است، برخی از سروده‌های بهبهانی از بسیاری از سروده‌های آزادِ شاعرانِ نامدار، زبانی ساده‌تر و امروزی‌تر دارد. برای مثال: بسیاری از شعرهای شاملو زبانی كهن‌گرا و ادبی دارد و بسیاری از سروده‌های بهبهانی زبانی امروزی و این جایی.
در بخش‌های پیشینِ این كتاب گفته شد كه شاعرانِ امروز در سروده‌های خود از امكانات هنرهای دیگر از جمله نمایش و سینما نیز بهره‌ گرفته‌‌اند. این بهره‌گیری در قالب‌های سنتی شعر معاصر هم دیده می‌شود؛ برای نمونه:
- بكش! - نمی‌كشم آقا! (نمی‌كشد انگار)
مدیر صحنه! گُلت را از این جلو بردار!
تمام زخم خودش را شمرد، سی‌صد بار!
نشست، خون خودش را كشید رو دیوار
زنش نوشت برایش "ببین علی این كار
شبیه عكس تو بی‌قاب می‌شوم. بیدار
علی تو گیج، علی گنگ، یا علی بیمار!
تنت تمام تنم را تكانده در گیتار?"
شكست. شایعه شد "مرد می‌كشد سیگار"
- بكش! (نمی‌نفسد)ها! نمی‌كشد انگار
بزن به سینه، به سر، (جیغ می‌كشد سیگار)
گلوله جای قشنگی نشسته? اما? كات
و باز منشی صحنه كه صورتش زخمی‌ست
پلان هفصد و هفتاد و هشت، مردی كه
و بعد رفت، همین طور رفت، تا این كه
تو را شكسته، قسم می خورم كه من هر شب
نشسته‌ام كه تو از راه? فیلم‌هایت كو؟
تمام بوی تنت مرگ، زخم، بی‌عرق است
? و سكته كرد در این قسمتی كه خودكارش
و این لوكیشن نحس آخرش فقط مرگ است
ابوالحسنی، محسن27
گونه‌های مختلف نوگرایی و هنجارگریزی، بیان نمایشنامه‌ای، تغییر لحن، حضور عناصر و پدیده‌های زندگی امروز در شعر، شیوه‌ی گسسته نویسی مصراع‌های غزل و ? در شعر بسیاری دیگر از شاعران امروز به چشم می‌خورد. برخی از شاعران غزل‌سرای امروز، بویژه در دو دهه‌ی اخیر كاملاً به این شیوه‌ها روی آورده‌اند؛ غزل زیر از جمله‌ی آن‌هاست:
من/ شیشه‌های الكل و / زن آخرین سلام
بی‌حرف، بی‌مقدمه، بی‌واژه، بی‌كلام
- آقا شما چقدر?
سكوتی سیاه و بعد
كلمات گم شدند در آن شور و ازدحام
- خانم شما شبیه منی یا شبیه (تو)
یا شكل من در آینه‌ی روبه‌رو، كدام؟!
خانم سی و دو حرف ف
ر
و
ریخت از لبت
شد رود گنگ و رفت فراسوی هر كلام
- خانم شما چقدر
سكوت سیاه من
گم گشت در تباهی آن روز ناتمام
من/ شیشه‌های الكل و/ زن/ چند نقطه چین
كرونی‌، هاشم، كلوزآپ از باب اول كتاب مقدس، ص 35 و 36
                                                     * * * *
در پایان شایسته‌ی یادآوری است كه غزل معاصر تنها در زبان و شكل و صورت از سروده‌های آزاد پیروی نكرده است، بلكه همه‌ی سمبول‌ها و نمادهای تازه‌ای كه در شعر آزاد معاصر به كار رفته‌اند در غزل معاصر نیز راه یافته‌اند و نمادهایی مانند موارد زیر، به دلیل شرایط ویژه‌ی اجتماعی، حضور آشكارتری دارند: خورشید، فلق، سپیده، سحر، روز، شب، كبوتر، چلچله، سینه سرخ، پرستو، ققنوس، چكاوك، شقایق، لاله، دریچه، پنجره، دیوار و ?
از دیدگاه موضوعی و محتوایی نیز، همه‌ی آن چه كه در شعر آزاد معاصر راه یافته، در غزل معاصر نیز وجود دارد.


یادداشت‌ها:
1- براهنی، طلا در مس، ج 3، صص 1431 و 1432.
2- بهبهانی، سیمین، دگرگونی مفاهیم قالب‌ها را شكست، هفته‌نامه هنر، دی 1355، ص 600.
3- بهبهانی، سیمین،‌ عصر ما دوران تجدید حیات غزل، كیهان، آذر 1355، ص 59.
4- سروش اصفهانی، دیوان، به كوشش دكتر محمدجعفر محجوب، امیركبیر، 1340، به نقل از سیر غزل در شعر فارسی، ص 201
5- به نقل از تاریخ تحلیلی شعر نو،‌ ج ا، ص 115. نمونه‌های دیگر را نیز در همین كتاب بخوانید.
6- رك. سیر تحول در غزل فارسی، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، محمدرضا روزبه، روزنه، 1379، ص 34.
7- رك. چشم انداز شعر نو فارسی، ص 86.
8- توللی، فریدون، رها، 1346 (چاپ سوم)، صص 9-10.
9- برای آگاهی بیشتر رك. یادمان نیما یوشیج، زیر نظر محمدرضا لاهوتی، صص 131- 99.
10- یادمان نیما یوشیج، همان، ص 77.
11- روزبه، محمدرضا، سیر تحول غزل فارسی، ص 207.
12- به نقل از سیر تحول غزل فارسی، ص 208
13- امین‌پور، قیصر، نقدی بر كتاب "قیام نور" نصرالله مردانی، سوره، جنگ هفتم، ص 85 تا 177.
14- این آمار، از پایان نامه‌ی كارشناسی ارشد خانم مریم حیدری (دانشگاه شیراز، 1383) برگرفته شده است.
15- ادبیات معاصر، شعر، دكتر محمدرضا روزبه، ص 309.
16- همان، ص 320.
17- این شعر را شاعر خوب شیرازی، خانم طیبه نیكو از وبلاگ آقای بهرامیان گرفتند و به من دادند. از ایشان سپاسگزام.
18- به نقل از ساختار زبان شعر امروز، مصطفی علی‌پور، ص 119
19- همان
20- به نقل از ادبیات معاصر، شعر، ص 316
21- برای آگاهی از وزن‌های تازه در غزل رك. سیر تحول در غزل فارسی، ص 172 تا 176
22- شمیسا، سیروس، سیر غزل در شعر فارسی، ص 209.
23- برای آگاهی بیشتر رك. گهواره‌ی سبز افرا، زندگی و شعر سیمین بهبهانی، دكتر احمد ابومحبوب، ثالث، 1382، صص 105 تا 170.
24- الهی، صدرالدین، "ابداع اوزان تازه در شعر فارسی"، ایران شناسی، شماره‌ی 1، بهار 1376، ص 85.
25- بهبهانی، سیمین، یك دریچه آزادی، گردون، 50 (1374)، ص 46
26- طلا در مس، ج 2، ص 1224
27- به نقل از ادبیات معاصر، شعر، ص 316
فهرست منابع
الف) كتاب‌ها:
1ـ ادبیات معاصر ایران (شعر)، محمدرضا روزبه، روزگار، 1381.
2ـ تاریخ تحلیلی شعر نو، (3 جلد)، شمس‌لنگرودی، مركز، چاپ دوم، 1378.
3ـ چشم‌انداز شعر نو فارسی، دكتر حمید زرین‌كوب، توس، 1358.
4ـ دیوان، سروش اصفهانی، به كوشش دكتر محمدجعفر محجوب، به نقل از سیر غزل در شعر فارسی، امیركبیر، 1340.
5ـ رها، فریدون توللی، چاپ سوم، 1346.
6ـ ساختار زبان شعر امروز، مصطفی علی‌پور، فردوس، 1378.
7ـ سیر تحول غزل فارسی، محمدرضا روزبه، روزنه، 1379.
8ـ سیر غزل در شعر فارسی، سیروس شمیسا، فردوس، 1369.
9ـ طلا در مس، (3 جلد)، رضا براهنی، ناشر: مؤلف، 1371.
10ـ گهواره‌ی سبز افرا ـ زندگی و شعر سیمین بهبهانی، دكتر احمد ابومحبوب، ثالث، 1382.
11ـ یادمان نیما یوشیج، زیر نظر محمدرضا لاهوتی، مؤسسه‌ی فرهنگی گسترش هنر، 1368.
12ـ یك دریچه آزادی، سیمین بهبهانی، گردون، شماره‌ی 50، 1374.
ب) نشریات:
13ـ ابداع اوزان تازه در شعر فارسی، صدرالدین الهی، ایران‌شناسی، شماره‌ی 1، بهار 1376.
14ـ دگرگونی مفاهیم قالب‌ها را شكست، سیمین بهبهانی، هفته‌نامه‌ی هنر، دی 1355.
15ـ عصر ما دوران تجدید حیات غزل، سیمین بهبهانی، كیهان، آذر 1355.
16ـ نقدی بر كتاب "قیام نور" نصرالله مردانی، قیصر امین‌پور، سوره، جنگ هفتم، آبان 1363.

 

  دكتر كاووس حسن‌لی
دانشگاه شیراز

مصاحبه با ایرج زبردست

 

خیام جهانی تر از حافظ است

 گفتگو با رباعی سرای معاصر ایرج زبر دست

 

تنظیم برای وب سایت"درخلوت اورنگی ها:م.الف.صوفی 

ایرج زبر دست را همه با رباعی های نو و بدیعش می شناسند . کسی که از دهه هفتاد کار خودش را  روی این قالب شعری یک تنه آغاز کرد و اتفاقاً نه از هیچ سختی فرار کرد و نه مایوس شد . بالاخره  این که توانست خودش را به عنوان یک شاعر رباعی سرا و  صاحب سبک به جامعه ادبی معرفی کند و جایگاه مطلوبش را استحکام بخشد . دفتر شعر باران که بیاید همه عاشق هستند از او تاکنون پنج بار به چاپ رسیده است و  کتاب خیامی دیگر به چاپ دوم رسیده و همچنین حیات دوباره دیروز به کوشش بهاالدین خرمشاهی و محمد اجاقی از دیگر کتابهای منتشر شده اوست . ایرج زبر دست متولد ۱۲دی ماه 1353 و اهل شیراز است .

 

 .......................................................................

 

▫آقای زبر دست ! کار جدیدی در دست اقدام ندارید ؟

- تعدادی از رباعیهای من در حال ترجمه است تا در اروپا منتشر  شود و همین طور دکلمه تعدادی  از رباعی ها و نامه های عاشقانه ام  با صدای یکی از هنرمندان مطرح سینما در حال آماده سازی است که در آینده سی دی این دو اثر  منتشر خواهد شد .

 

▫ رباعی جدیدی نسروده اید ؟

- از سرودن که سرود ه ام. دارم روی آنها کار می کنم .

 

▫ فکر می کنید قالب رباعی آنقدر جا دارد که شما باز هم شعرهایتان را در این قالب بسراید ؟

- رباعی ظرفیت بی نهایتی دارد و می توان در این قالب هنوز حرفهای ناگفته ای را

 زد.

 

▫ خوب خودتان یک روز خسته نمی شوید ؟

- شما اگر تعداد رباعی هایی که از من منتشر شده را بشمارید متوجه می شوید که 120 الی 130 تا رباعی بیشتر نسروده ام . این یعنی اینکه از سال 74 که رو به رباعی سرایی آورده ام تا الان که نزدیک به 13 سال می گذرد میانگین هر سال تعدادی اندکی بوده است .بیشتر آنها را در کتاب هایم چاپ کرده ام.تعدادی رباعی هم دارم که مجوز چاپ به آنها نمی دهند. گاهی روی هر رباعی بیش از چند ماه

کار می کنم  .

 شعر من جوششی و کوششی است.  یعنی  روی کارم بسیار سختگیر هستم و دلم نمی خواهد به تکرار بیفتم .

 

▫ درست مثل خواجه حافظ ! حالا چه شد که به رباعی روی آوردید ؟

- آن زمانی که من تصمیم گرفتم روی این قالب کار کنم رباعی یک قالب مرده بود . دلم می خواست این قالب را احیا کنم و فکر کنم اینگونه  هم شد .

 

▫ با این حساب شهرت جهانی خیام را چه می گویید !

- خیام زمانی که رباعی می گفت آن هم با مضامین عمیق فلسفی چندان معروف نبود . حتی گاهی مورد لعن و نفرین هم قرار می گرفت . تا 800 سال بعد  ادوارد فیتز جرالد آمد و شعر خیام را به انگلیسی ترجمه کرد و از آن موقع رباعی خیام مورد  تحسین و اقبال قرار گرفت .

 

▫ فکر می کنید چه چیزی در رباعی خیام بود که باعث شهرت جهانی آثارش شد ؟

- ایجاز و سرعت . این دو فاکتور خیلی به شاعر کمک می کند تا در این زمینه که گفتید موفق باشد و رباعی هم هر دو فاکتور را دارد و البته مفاهیم عمیقی مثل غنیمت شمردن دم ، خوش بودن در همان لحظه ای که زنده هستیم و فریاد نیستی جهان مادی . اینها مفاهیمی بودند که باعث شدند خیام ماندگار  شود .

 

▫ شما هم به این فاکتور توجه هم می کنید ؟

- بله . الان ما خیلی شاعر داریم که بعد از من رو آوردند به رباعی سرایی . اما مضامین شان تکراری بود یا فقط وزن را رعایت می کردند برای همین نتوانستند

چندان رشد کنند .

 

▫ می شود این موضوع را کمی بشکافید ؟

- بله . مثلاً شاعران آمدند با مضامین دهه ی 60 یعنی انقلاب رباعی سرودند در حالی که آن دهه گذشته بود . یا مضامین فلسفی را که قبلاً بهتر و زیبا تر گفته شده بود را دوباره در این قالب بیان کردند  . و عده ای هم تازگی ها دارند از شعر های من کپی برداری می کنند . مبارک است

 

▫ با این جور شاعران موافق هستید یا مخالف ؟

- مخالفم . شاعر باید کار خودش بکند زمان مشخص می کند که کارش خوب بوده یا نه . من زمانی که شروع کردم به رباعی سرودن چندان  اقبالی روی این کار نبود .همه غزل و شعر نو می گفتندبا گذشت زمان آنها که نو گرا بودند و می دانستم نظر خوبی هم روی این فالب کلاسیک ندارند تغییر عقیده دادند وحتی گفتند زبان در این قالب رشد کرده است و این برای من توفیق بزرگی است .

 

▫ فکر می کنید این قالب هنوز این قابلیت را هم دارد که جهانی باشد ؟

- بله ،بی تردید

 

▫ حافظ در دنیا معروفتر است یا خیام ؟

- خیام . حافظ وجه ملی اش بیشتر است . اما خیام جهانی تر است .

 

▫ سعدی کجا قرار دارد ؟

- سعدی تاج سر شاعران پارسی زبان است . بدون سعدی شعر فارسی رنگ و بویی ندارد . حافظ شاگرد مسلم سعدی است و با همه ابهتی که دارد گاهی اوقات جلوی سعدی سر خم می کند .

 

▫ زمانی مرحوم عمران صلاحی از رباعی  شما به عنوان یک کار بدیع در حوزه شعر کلاسیک تمجید کرد و گفت  منتظریم ببینیم در آینده چه اتفاقی می افتد ، فکر می کنی چه اتفاقی افتاده ؟

-  اتفاقات خوب . حتماً چیزی در رباعیات من بوده که عمران صلاحی یا مفتون امینی یا منوچهر آتشی و بزرگان دیگر  از آن تعریف کرده اند . امیدوارم همین روند ادامه پیدا کند . همه چیز بستگی به اراده و همت آدم ها دارد.

 

▫ فکر نمی کنید توی کارتان به تکرار بیفتید ؟

- نه هیچ وقت . آنقدر تلاش می کنم تا به  کشفهای جدیدی برسم من کاشف عجیبی هستم.

 

 

گفتگو با ایرج زبر دست – روزنامه ی افسانه *مصاحبه: لاله زارع-

                                                                              چهارشنبه 28 / 1 / 1387

 

رباعیاتی از"ایرج زبردست"

رباعیات ایرج زبردست

 رباعی1

( به او که تا انتهای وقت رویا نویس چشمهایش هستم ) 

 

در ساعت من ،حکایتی ناپیداست

در ساعت من، قطره هزاران دریاست

این عقربه ها که گرد هم می چرخند

انگار یکی شمس، یکی مولاناست

کشتند چراغ عالم افروزی را

دادند به ما  غم جگرسوزی را

صد بوسه به دست  ابن ملجم  می زد

می دید اگر علی چنین روزی را

 

تقدیم به ایران . و همه ی ایرانیان پاک سرشت

 تا در گل تقدیر دمید آن دم را

بی واژه نوشت قصه ی عالم را

ایران وطنم ، روز ازل بی تردید

از خاک تو می ساخت خدا آدم را

در سوگ بامداد جاودان شعر احمد شاملو

 آیدا در آتش 

رویینه تنی در نوشت سرنوشت را. شایسته آفرینه ای که نعشش را آسمان نماز گزارد در سپید صبحی جاری . مرگ شاملو یعنی آیدا در آتش. این رباعی تلخواره سرودیست در سوگ اتفاق دانا ، شاعر  آیینه و بوسه بامداد بي غروب شعر احمد شاملو . ما که سپید نزیستیم دریا گریستیم ،حالا آیدا چه میکشد با این همه  او بودن ،  او نبودن:

شب بود ، شبی فراتر از باور بود

در سینه تنگ من دلی دیگر بود

آنشب که ازل قدم به چشم تو گذاشت

یک جام شراب دست پیغمبر بود

 

 این رباعی ، برای این روزها ، این روزهای عجیب و کبود .......

و  مردمی که در چشمهایشان ابرهای خاکستری تجمع  کرده اند

 

شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد

شک ، آن لغت غریب را معنا کرد

شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم

بین همه ی  دروغ ها ، پیدا کرد

رباعيات ايرج زبردست

 

يكباره جهان سر به گريبان گم شد

هر ثانيه در هجوم عصيان گم شد

يكباره دهان آفرينش وا ماند

ابليس اناالحق زد و انسان گم شد

                             

 

آمیخت شبی سپید با لبخندش

آتش به سجود آمد و شد پابندش

عصیانی ایمانم و می گویم فاش :

زرتشت پدر بود و علی فرزندش

                             

 

ای کــــــاش حدیث کوچ باور می شد

دیواره هر قفس پــــر از در می شد

من مانده ام و خـــیال پروازی سبز

ای کـــاش دلم شبی کبوتر می شد

                                              رباعيات ايرج زبردست

 

بر دوش نگاه ، نعش دیدار شدم

سر تا به قدم ، زخمی آوار شدم

تا خواست نفس نقش عدم را بکشد

من خواب تو را دیدم و بیدار شدم

 

در خانه صدای دیگری خواهد بود

من با خبر از هر خبری خواهد بود

من رو به در ایستاده ، من مي داند

در باز شود باز دری خواهد بود

زیباترین شاخه برای پرنده

 سيامك بهرام پرور 
  
برای کشیدن یک پرنده1

 

باید اول قفسی کشید
با دری باز
و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید
و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه‌ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد
چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد...
گاه پرنده زود می‌آید
و گاه سال‌ها به درازا می‌کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سال‌ها صبر باید کرد
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید
و زمانی که پرنده می‌رسد
ـ اگر برسد ـ
ژرف‌ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم‌مو در را بست
و سپس
میله‌ها را یکی‌یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ‌یک از پرهای پرنده دست نخورد
آن‌گاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم
و طراوت آفتاب را باید کشید
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی‌ست
نشانه آنکه تابلو بد است
اما اگر بخواند نشانه خوبی‌ست
نشانه آنکه می‌توانید تابلو را امضا کنید
آن‌گاه آرام پری از پرنده می‌کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می‌نویسید.

 

 

 

o
بی‌شک شعر نمادگرا و اصولاً هر پدیدة هنری نمادین قابلیت تأویل‌های بسیار دارد. بارها گفته شده است که اثر نمادین به آینه‌ای می‌ماند که هرکس تصویر خویش را در آن می‌بیند و لاجرم به تعداد خوانندگان، خوانش وجود خواهد داشت. این مسأله همان تأویل‌پذیری متن است که در هنر نمادگرا به بهترین وجه نمودار می‌شود.
بدیهی‌ست که شعر «برای کشیدن یک پرنده» یک اثر نمادین است. در خوانشی که از این شعر دارم به هیچ‌وجه مدعی این نیستم که تمام آنچه می‌گویم درست همان است که شاعر می‌خواسته بگوید و اصولاً چنین ادعایی به همان اندازه که بی‌مبناست، بی‌فایده هم هست! در این نوشته قصد دارم خوانشی از این شعر ارائه کنم که اولاً توانایی تعمیم به کلیت واژگان شعر را داشته باشد و از سوی دیگر با آنچه از رویکردهای شاعرانه پره‌ور می‌شناسیم، در تضاد نباشد. به گفته دیگر بر این گمانم که خوانش ارائه‌شده، وحدت ارگانیک اثر را حفظ می‌کند و از سوی دیگر با کلیت آثار پره‌ور نیز همخوانی دارد.

 

به گمان نگارنده، شعر «برای کشیدن یک پرنده» شرح ساخت یک اثر هنری و، اختصاصاً، شعر است. شاعر با استفاده از نمادهای کاملاً مرتبط و با خلق تصویر اولیه‌ای ساده که در ادامه آن را بسط می‌دهد، به شعری یکپارچه می‌رسد که علاوه بر زیبایی‌های بسیار، نگاه او را به مقوله هنر و اختصاصاً شعر آشکار می‌کند.
بیایید شعر را دوباره و این بار سطربه‌سطر بخوانیم، با این توضیح که تأکید تحلیل من بر «شعر» خواهد بود درحالی‌که می‌شود این اثر را به تمامی هنرها، از ادبیات داستانی و موسیقی گرفته تا نقاشی و سینما، تعمیم داد.

 

نخست اینکه به جای «پرنده» از این پس می‌گذاریم «شاعرانگی»؛ یا به عبارت آشناتر همان «آن» که حافظ نیز می‌گوید؛ و در نتیجه عنوان شعر این‌چنین قابل بازخوانی‌ست:
شیوه سرایش یک شعر خوب یا فراچنگ آوری شعری که دارای «آن» شاعرانه باشد.

 


o
باید اول قفسی کشید
با دری باز

 

قدم اول برای کسی که می‌خواهد شعر بگوید این است که تکلیفش را با قالب شعرش مشخص کند و آن را کاملاً بشناسد. بی‌شک قالب تنها این نیست که وزن داریم یا نداریم، غزل می‌گوییم یا مثنوی، سپید می‌گوییم یا نیمایی و...!
اینجا مقصود همه آن چیزی‌ست که در زیر عنوان «فرم» یا «ساختار» قابل بررسی‌اند؛ اعم از ساختار درونی و بیرونی.
نکته جالب اینجاست که این ساختار هرچند برای فراچنگ آوردن پرنده ناگزیر است اما قفس است!... محدودکننده است... و اصولاً خیلی چیز دلچسبی نیست... اما ناگزیر است!
از طرف دیگر در قفس باید باز باشد تا پرنده توان داخل شدن را داشته باشد!... یعنی اینکه ساختار باید امکان ورود شاعرانگی مورد نظر را داشته باشد. هر لحظه شاعرانه‌ای، قفس و نیز دری درخور خود را می‌طلبد و آن‌کس که با قفس دربسته‌ای که اجازه ورود به پرنده نمی‌دهد به شکار بنشیند، لاجرم دست خالی باز خواهد گشت!
و بعد:

 

...و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید...

 

نکته دوم بعد از دام، دانه است!... باید چیزی باشد که این پرنده را هوایی ِ قفس کند!... چیزی که خوراک شاعرانگی باشد!... و این یعنی «مضمون» مناسب، «درون‌مایه درخور»، «کشفی هدفمند و اندیشمند» و... خلاصه حرفی، سخنی، چیزی، که به گفتنش بیرزد!!... یعنی اگر حرفی نداری، بی‌خیال شکار شو!... پرنده‌ها هیچ‌گاه به سمت تورهای خالی از خوراک، گیرم زیباترین و خوش‌بافت‌ترین و ابریشمین‌ترین تورهای جهان، نخواهند آمد!
و جالب اینجاست که این خوراک هم، باید به درد پرنده بخورد نه کس دیگر!... مضمون هم باید به خلق شعر کمک کند نه اینکه «اصل» باشد!.... مضمون باید کمک کند تا به شکار شاعرانگی برویم نه اینکه چاله‌ای بشود تا شاعر در چاه بیفتد و پرنده را از یاد ببرد!...
و سپس:

 

....و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه‌ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد...

 

این بند در حقیقت قدم سوم را در خود مستتر دارد. بوم، که عرصه خلق شاعرانگی‌ست و می‌شود آن را معادل ذوق و قریحه یا ذهن شاعر و چیزهایی از این دست گرفت، تکیه به درخت دارد و باغ و جنگل... یعنی طبیعت!... طبیعت تکیه‌گاه ذوق شاعر است و جایی که می‌توان در آن به شکار پرنده رفت!

 

... چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد...
گاه پرنده زود می‌آید
و گاه سال‌ها به درازا می‌کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد ...

 

این بند آشکارا تأکید بر جوششی بودن هنر است و نه کوششی بودن آن، لااقل در زمینه الهام شاعرانه.... «اگر بخواهی چیزی بگویی» یا «حرکتی کنی» همه‌چیز خراب می‌شود و پرنده بی‌پرنده!... تلاش و جنب‌وجوش اینجا کاری از پیش نمی‌برد که اینجا صبر تنها راه چاره است... صبری که تا پایان شعر بسیار به آن اشاره می شود... صبری که بی‌پشتوانه نیست... ذوق هست، محتوا و درون‌مایه و اندیشه مناسب هست، توان ساختن ساختار درست هست، اما صبر هم باید باشد!... آمدن پرنده دست خودش است!... لحظه الهام شاعرانه را هیچ‌کس نمی‌داند!... ممکن است روزی پنج بار بیاید و گاه ممکن است پنج سال پیدایش نشود!!... صبر باید کرد!

 

نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سال‌ها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید.

 

چون همه پیش‌زمینه‌ها چنان‌که گفتیم درست است، نومیدی معنایی ندارد... جالب‌تر اینکه دیر و زود آمدن پرنده، ربطی به اعتبارش ندارد... می‌شود سال‌ها شعر نگفت و ناگهان با شکار سیمرغی، به شاهکار رسید!... و بدیهی‌ست که شکار یک سیمرغ به شکار هزار پرنده کاغذی بی‌آواز می‌ارزد!

 

... و زمانی که پرنده می‌رسد
ـ اگر برسد ـ
ژرف‌ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم‌مو در را بست...

 

و این بند چقدر ظریف و زیباست! «اگر برسد» چقدر هوشیارانه است!... یعنی اینکه آمدن این پرنده، شاعرانگی، دیر و زود دارد و البته سوخت و سوز هم!... یعنی اینکه حضور همه اسباب شاعری هم، اگرچه لازم است، اما، برای شکار شاعرانگی کافی نیست!...
و حال که پرنده رسید «ژرف‌ترین سکوت» لازم است... تا حالا هم باید، ساکت می‌بودی و بی‌حرکت!... از اینجا به بعد هم! ... اگر دامت مناسب باشد و دانه‌ات، پرنده زیباترین و درست‌ترین ترانه‌ها را خواهد خواند!... هرگونه تلاش تو برای گفتن چیزی، سبب خواهد شد که پرنده را از دست بدهی و تمام!...
و وقتی پرنده فراچنگ آمد تنها باید در قفس را بست... همین!... یعنی اینکه ساختارت را بر اندام شاعرانگی‌ات تراز باید کنی!... و این اولین حرکت پس از آن‌همه سکوت و سکون و صبر است!... از زمانی که پرنده به چنگ آمد فرایند کوششی شعر آغاز می‌شود و اولین قدم نیز ایجاد ساختار مناسب، یا حتی تغییرات ساختاری مناسب، برای حفظ پرنده، شاعرانگی‌ست.

 

و سپس
میله‌ها را یکی‌یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ‌یک از پرهای پرنده دست نخورد.

 

این بند هم خیلی زیبا و در عین حال کاربردی‌ست... شاعر تأکید دارد که اینجا اصالت با پرنده است نه با قفس! ... میله‌ها، اجزای سازنده فرم، نباید دیده شوند!... فرم تنها باید پرنده را حفظ کند نه آنکه تصویر اسیری از آن ارائه دهد!... این پیرایش ساختار، تلاشی جدی‌ست برای اینکه نمود پرنده، شاعرانگی، افزون شود و در این راستا باید اکیداً مراقب بود که این تعدیل و تغییر و ایجاز و پیرایش، به ماهیت پرنده و پرهایش آسیبی نرساند.... تصحیح هرگز نباید شاعرانگی را دچار چالش کند.

 

آن‌گاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان.

 

قدم سوم در کوشش‌های پس از جوشش شعر، تصویرپردازی، رنگ‌آمیزی، خیال بخشی و زیباسازی‌ست!... جالب اینجاست که باز هم این تصاویر تکیه کامل به طبیعت دارد و به دنیایی که پرنده متعلق به آنجاست!... برای پرنده باید محیطی فراهم آورد که قفس برایش مثل بیرون از آن باشد تا بتواند به نغمه درآید...

 

و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی‌ست
نشانه آنکه تابلو بد است

 

و باز هم صبر!... و این بار چه صبری! که بار شکست کامل و پیروزی بی‌گفت‌وگو را به دوش می‌کشد!... پرنده باید بخواند و خواندنش این بار، لااقل فقط، به تصمیم خودش بستگی ندارد!... به این بستگی دارد که شما تصویرسازی مناسب کرده‌اید؟... ساختار خوب طراحی کرده‌اید؟!... آیا فضا را برای ظهور شاعرانگی مناسب کرده‌اید؟!... این تأکیدی مجدد بر این نکته است که اصالت با «شاعرانگی»ست نه هیچ‌چیز دیگر!... اگر دنیادنیا تصویر زیبا بسازی، اگر زیباترین و نامریی‌ترین قفس دنیا را خلق کنی، و هزارهزار اگر دیگر، و پرنده لالمانی بگیرد و جیک هم نزند یعنی کارت اشکال دارد!... نغمه‌خوانی پرنده را هم، مثل بسیاری از مدعیان، نمی‌شود بگویی فقط خودم شنیدم و همین بس است!!... نمی‌شود لاپوشانی کنی که: «ببین عجب قفسی ساختم! عجب دانه‌ای گذاشتم!...»، چون پرنده با نخواندنش تو را رسوا خواهد کرد!... و تازه همه این‌ها مال زمانی‌ست که پرنده اصولاً آمده باشد!... كه اگر نیامده باشد که... هیچ!!

 

اما اگر بخواند نشانه خوبی‌ست
نشانه آنکه می‌توانید تابلو را امضا کنید
آن‌گاه آرام پری از پرنده می‌کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می‌نویسید.

 


و این یعنی تمام لذت سرایش برای یک شاعر!... آوازهای پرنده کوچک خوشبختی، به دنیای او هزار رنگ می‌زند و این یعنی موفقیت کامل!... و باز نکته‌ای اساسی و جالب!... فقط زحمت امضای کاری را به خود بدهید که همه این شرایط را دارد!... قفسی خوب، غذایی خوب، رنگ‌آمیزی خوب و مهم‌تر از همه پرنده‌ای که هست و، باز مهم‌تر از آن، می‌خواند!
شیوه این امضای شاعرانه نیز حکایت جالبی دارد!... با پری از پرنده می‌توانید نامتان را بنویسید بر حاشیه اثر!... یعنی تنها و تنها به یمن حضور پرنده است که نام شما جاودانه خواهد شد!
در پایان این تحلیل، یک نکته کلی دیگر نیز شایان ذکر است. هیچ پرنده‌ای، هیچ‌گاه و در هیچ قفسی و با هیچ آب و دانه‌ای، به زیبایی و زیباخوانی ِ پرندة آزاد نیست!... اما شنیدن صدای پرندة آزاد نه برای همه ممکن است، که گوش شکارچی/شاعری تیزگوش و تیزهوش را می‌خواهد، و نه همیشه امکان‌پذیر است.... لاجرم پرنده‌های قفسی محبوب‌اند... و این یعنی همان سخن هایدگر که می‌گوید: هر شاعری یک شعر ناسروده دارد که تمام زندگی‌اش وقف سرودن آن شعر ناسروده می‌شود و هر شعرش تلاشی‌ست برای رسیدن به آن شعر که همیشه ناسروده خواهد ماند... هر شعری که به شعر ناسروده نزدیک‌تر باشد اثری موفق‌تر خواهد بود.
لذا این پرنده نیز در قفس شاعران کارآزموده‌تر و تواناتر و شاعرتر، به نغمه‌خوانی طبیعی خود نزدیک‌تر است هرچند هیچ‌گاه کاملاً منطبق با کمال نیست! که شعر مطلق، همیشه ناسروده خواهد ماند!

تهیه شده برای وب سایت :"درخلوت اورنگی ها’م.الف.صوفی

مصاحبه با سعید بیابانکی

  مصاحبه با « سعید بیابانکی »  از شاعران کشور

- لطفا خودتان را برای ما و مخاطبان گفتگو معرفی کنید؟ از آثار و افتخارات ادبی تان نیز بگویید؟

سعید بیابانکی، متولدشهرستان خمینی شهر اصفهان به سال 1347، تحصیلات مهندسی کامپیوتر از دانشگاه تهران، آثار: ردپایی بر برف، کیفی از خورشید، نه ترنجی نه اناری، باغ دوردست و سنگچین که تماما به صورت مجموعه شعر هستند. رتبه ها: برگزیده اولین جشنواره نور ضوی، برنده سرو بلورین سومین جشنواره شعر فجر، برگزیده کنگره شعر عاشورا و... انتشار شعر ((زنده رود)) در کتاب فارسی سوم راهنمایی.

 

2- به نظر شما غزل معاصر باید از لحاظ فرم و محتوایی چگونه باشد که ماندگار بماند و مخاطبان خود را راضی کند؟

  غزل بر اساس بیت شکل می گیرد. من در غزل به استقلال بیت ها معتقدم و این طبیعی است که غزل را قالب مناسبی برای روایت نمی دانم. در روایت شما مجبورید بیت ها را موقوف المعانی کنید که این استقلال بیت ها را نفی می کند و نقش قافیه را به عنوان رنگ مطلب کم رنگ

3- شما به غزل پست مدرن علاقه دارید، منظور؛ نظرتان چیست؟!

به هرحال به روز بودن و به زبان امروز شعر گفتن و امروزی به اطراف نگاه کردن از ملزومات شعر است. غزل هایی که موسوم به پست مدرن شده اند بیشتر در دنیای مجازی اتفاق افتاده  و حاصل توهمات نویسندگان آنهاست، این گونه غزل ها بیشتر  ((نظم های شاعرانه)) هستند تا شعر. آنها غالبا یا گزارش اند یا فیلمنامه یا داستان کوتاه که منظوم شده اند ولی  ((غزل)) نیستند. و به اعتقاد من عمر اینگونه غزل ها به اندازه همان چند روز ماندن در یک وبلاگ است.

  انتظار

بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است

به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "  "شعر: سعید بیابانکی"

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

 

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

 

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

 

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

 

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

 

سينه بی عشق مباد!!

 

 

با گذشت روزگار تصوير هم پاينده نيست

 

خرم آن كو با ادب در روزگار خويش زيست

 

پاكبازي معرفت  مهر و وفا آزادگي

 

تا ابد بر لوح دلها يادگار آدميست

 

 
 
 

عروض و وزن شعر فارسی

تدوین : آریا ادیب

 ( منبع : http://aryaadib.blogfa.com )

 

شعر را سخنی موزون و با قافیه خوانده اند و منطقیان نیز اگر چه معتقدند كه شعر سخنی خیال انگیز است، اما وجود وزن یا وزن و قافیه را برای شعر ضروری دانسته اند. حتا خواجه نصیرالدین توسی وزن را به دلیل خیال انگیز بودن، از فصل های ذاتی شعر دانسته است. اصولن شعر همیشه نزد مردم موزون بوده و تنها در سده ی اخیر، شعرهای بی وزن نیز سروده شده است. شعرهای بی وزن گرچه خیال انگیز هم باشند، اما شور و فسون اشعار موزون را ندارند.
مراد از خیال انگیز بودن یك شعر چیست؟ این پرسشی است كه همواره در برابر شاعران مطرح می شود. اگر بگویید : "خورشید طلوع كرد" تنها خبر از طلوع خورشید داده اید، اما اگر بگویید: "گل خورشید شكفت"، افزون بر دادن خبر طلوع خورشید و آغاز روز، سخن شما خیال انگیز و موزون و زیبا نیز هست. چرا خیال انگیز است؟ زیرا شما پیوند نهانی زیبایی میان خورشید و گل را یافته اید و خورشید را به گل، و طلوعش را به شكفتن تشبیه كرده اید. این سخن شما موزون نیز هست، زیرا بخش هجاهای آن با نظمی زیبا كنار هم نشسته اند و اگر می گفتید: " گل خورشید شكفته شد"، این سخن شما تنها خیال انگیز بود، اما از نعمت وزن بهره ای نداشت.
وزن به شعر زیبایی سحرآمیزی می بخشد و آن را شورانگیز می سازد. اگر وزن شعری را برهم بزنیم خواهیم دید كه تا چه میزان از زیبایی و تاثیر آن در خواننده كاسته می شود. به عنوان مثال اگر شعر:
دانه چو طفلی است در آغوش خاك / روز و شب این طفل به نشو نماست
به صورت بی وزن درآید، در می یابیم كه چقدر زیبایی و شورانگیزی اش را از دست داده است.
دانه چو طفلی در آغوش خاك است، روز و شب این طفل به نشو نما است
پس وجود وزن در شعر از فصل های ذاتی آن است. از این رو كسانی كه با شعر و شاعری سر و كار دارند، به ویژه با شعر فارسی، باید شناختی  از وزن و قواعد ان داشته باشند، زیرا وزن های شعر فارسی از نظر خوش آهنگی و زیبایی و كثرت و تنوع و نظم در جهان بی نظیر است.
پیش از آغاز آشنایی با علم عروض، نخست باید با چند اصطلاح آشنا شویم:

حرف:
شاعر با واژه به سرودن شعر می پردازد و واژه خود از واحدهای كوچك تری به نام حرف تشكیل شده است، بنابراین برای شناختن وزن شعر به ناچار از حرف آغاز می كنیم. باید توجه داشت كه در وزن شعر، صورت ملفوظ حروف مد نظر است نه شكل نوشته شده ی آن ها. مثلن واژه ی "خواهر"  به صورت "خاهر" تلفظ می شود و پنج حرف دارد : ( خ ا ه ----َ ر ) و واژه ی "نامه" به صورت "نام ِِ " تلفظ می شود و چهار حرف دارد( ن ا م ----ِ ).
حرف بر دو گونه است : صدادار و بی صدا

مصوت ها :حرف های صدادار (حرکات):

زبان فارسی دارای سه حرف صدادار كوتاه و سه حرف صدادار بلند است.

حرف های صدادار كوتاه یا "حركات" عبارتند از : --َ--، ---ِ--، ---ُ--  مثلن در كلمات سَر، دِل، پُل.

هر یك از حركات، که در خط فارسی به صورت اِعراب، در بالا یا زیر حرف قرار می گیرند و بعد از آن حرف تلفظ می شوند. یك حرف به شمار می آید.
حرف های صدادار بلند عبارتند از : "و"، "ا"، "ی" مثلن در آخر واژه های "كو"، "پا"، "سی".
نكات مهم:

١- هر حرف صدادار بلند تقریبن دو برابر حرف صدادار كوتاه است، از این رو حرف صدادار بلند در وزن شعر فارسی دو حرف به شمار می آید.
٢- "و"، "ا"، "ی"  زمانی حرف صدادار بلند و دو حرف به شمار می آید كه دومین حرف هجا باشند. مثلن در كلمات "كار"، "سو" و "دید" حرف های صدادار، بلند و دو حرف به شمار می آیند، اما حرف "و" در كلمه ی "وام" و "قول" و حرف "ی" در كلمات "یاد" و "سیل" بی صدا هستند، زیرا به ترتیب نخستین و سومین حرف هجا هستند.
صامت ها :حرف های بی صدا
زبان فارسی دارای ٢۳حرف بی صدا است :
ء(=ع) ، ب ، پ ، ت (=ط) ، ج ، چ ، خ ، د ، ر ، ز (=ذ ، ظ ، ض )، ژ، غ،  س ( =ث ، ص ) ، ش ، غ (=ق ) ، ف ، ك ، گ ، ل ، م ، ن ، و (در آغاز كلمه ی وجد) ، ه (= ح ) ، ی( در آغاز كلمه ی یاد ).


هجا:
هجا یا بخش، یك واحد گفتار است كه با هر ضربه ی هوای ریه به بیرون رانده می شود. در زبان فارسی هر هجا دارای یك حرف صدادار است كه دومین حرف هجاست. از این رو در هر گفته به تعداد حرف های صدادار هجا وجود دارد. مثلن كلمه ی (پر) یك هجایی و كلمه ی (پر-- وا) دو هجایی و كلمه ی (پر -- وا -- نه) سه هجایی و كلمه ی ( آ ? زا ? دِ -- گی) چهار هجایی است.
انواع هجا:
در وزن شعر فارسی انواع هجا سه دسته هستند: كوتاه، بلند و كشیده.

١)- هجای كوتاه:
دارای دو حرف است و با علامت U نشان داده می شود. مانند كلمات: نه (نَ ) و تو (تُ )

٢)- هجای بلند:
دارای سه حرف است و با علامت __  نشان داده می شود. مانند كلمات: نر، پا.

۳)- هجای كشیده:
دارای چهار یا پنج حرف است و با علامت __ U نشان داده می شود. مانند كلمات: نرم، پارس.

متوجه باشید كه یك یا دو حرف آخر هر هجای كشیده، هجای كوتاه نیست بلكه از نظر امتداد هجاها، در حكم یك هجای كوتاه است، زیرا هر هجای فارسی باید دارای یك حرف صدادار باشد.

نكات بسیار مهم:
١- گفتیم كه امتداد هر حرف صدادار بلند دو برابر حرف صدادار كوتاه است از این رو در وزن شعر فارسی هر حرف صدادار بلند دو حرفی به شمار می آید. مثلن كلمه ی (سی) سه حرفی است. هر یك از حرف های دیگر؛ چه صدادار كوتاه و چه بی صدا، یك حرف به شمار می آیند.
٢- در وزن شعر، حرف "ن" پس از یک حرف صدادار بلند در یك هجا (یعنی نون ساكن)، به شمار نمی آید. مانند: برین = بری، خون = خو.
ولی اگر حرف "ن" به هجای بعد منتقل گردد، آن گاه در این هجای جدید، پس از حرف صدادار بلند قرار نمی گیرد و از این رو به شمار می آید. مثلن اگر  "دوان آمد" را به صورت "دوانامد" تلفظ كنیم، یعنی حرف "ن" به صورت "نا" در هجای جدید قرار بگیرد، پس دیگر پس از حرف صدادار بلند نیست، لذا به شمار آمده و تلفظ می شود.
۳-  " آ " در خط برابر است با همزه ی صدادار و حرف صدادار بلند " ا "، از این رو  سه حرف به شمار می آید. مثل: "آباد" كه نخستین هجایش سه حرفی است و هجای دومش چهار حرفی.


وزن شعر فارسی:
وزن شعر عبارت است از نظمی در اصوات گفتار، مثل وزن شعر فارسی كه بر پایه ی كمیت هجاها و نظم میان هجاهای كوتاه و بلند قرار دارد.
عروض:
علمی است كه قواعد تعیین وزن های شعر (تقطیع) و طبقه بندی وزن ها را از جنبه ی نظری و عملی به دست می دهد.
واحد وزن:
واحد وزن در شعر فارسی و بسیاری از زبان های دیگر، مصراع است. از این رو وزن هر مصراع از یك شعر، نمودار وزن مصراع های دیگر است. هنگامی که شاعر مصراع نخست شعر را سرود به ناچار باید دیگر مصراع ها را هم در همان وزن بسراید.
واحد وزن در شعر عرب بیت است. در نام گذاری وزن های شعر فارسی نیز، بر پایه ی سنت دیرینه، واحد وزن را بیت می گیرند.
قواعد تعیین وزن:
برای تعیین وزن یک شعر سه قاعده ی زیر را به دقت باید به کار برد:
قاعده ی یک - درست خواندن و درست نوشتن شعر (خط عروضی)
برای یافتن وزن یک شعر، نخست باید آن را درست و روان و فصیح خواند. در خواندن نباید خط فارسی ما را دچار اشتباه کند. به عنوان مثال در شعر:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
وقتی این شعر را درست می خوانیم  "طاعت آن" به صورت "طاعتان" و "پیش آر" به صورت "پیشار" تلفظ می شود. پس از این که شعر را درست و فصیح خواندیم، باید عین تلفظ را واضح بنویسیم. به عبارت دیگر در تعیین وزن شعر باید خط را تا حد امکان به صورت ملفوظ شعر نزدیک کرد. این خط را "خط عروضی" می نامند.
در نوشتن شعر به خط عروضی رعایت چند نکته لازم است:
١- اگر در فصیح خوانی شعر، همزه ی آغاز هجا (وقتی پیش از آن حرف بی صدایی باشد) تلفظ نشود، در خط عروضی نیز همزه را باید حذف کرد، مثلن در شعر بالا "طاعت آن" با حذف همزه به صورت "طاعتان" تلفظ می شود. همچنین مصراع "بنی آدم اعضای یک پیکرند" با حذف همزه ی "اعضا" به صورت "بنی آدمعضای" خوانده می شود.
٢- در خط عروضی باید حرکت حروف صداردار کوتاه را گذاشت و لازم به یادآوری است که حرکت ها مانند حروف صدادار بلند همیشه دومین حرف هجا هستند.
اِی چَشمُ چِراغِ اَهلِ بینش / مَقصودِ وُجودِ آفَرینِش
روشن است کلماتی مانند "تو" ، "دو"  و "و" ربط (عطف) و به صورتی که تلفظ می شوند باید نوشته شوند. یعنی به صورت "تُ " ، "دُ " و  " ?ُ- ". معمولن واو عطف در شعر به صورت ضمه تلفظ می شود، مانند" من و او "  که به صورت " منُ او " تلفظ می شود.
۳- حروفی که در خط فارسی هست اما تلفظ نمی شود، در خط عروضی حذف می شود. مثلن کلمات "خویش"،  "خواهر" ، "نامه" ، و "چه" به صورت "خیش"، "خاهر"، "نام  ِِ" و "چِ ِ " در خط عروضی نوشته می شوند.
هرچ ِِ بر نفس خیش نَپسَندی / نیز بَر نَفس دیگَری نَپَسَند
٤-  پیش از این گفتیم که حرف صدادار بلند دومین حرف هجاست، لذا حرف های "و" ، "ا" و "ی" فقط هنگامی که دومین حرف هجا باشند، صدادار هستند و دو حرف به شمار می آیند. مثلن در کلمات "کو" ، "سار" ، "ریخت". ولی در کلمه ای مانند "نُو" که دومین حرفش ضمه (حرف صدادار کوتاه) است، حرف "واو" بی صدا است چون دیگر حرف دوم هجا نیست.
قاعده ی دو - تقطیع:
تقطیع یعنی تجزیه ی شعر به هجاها و ارکان عروضی.

منظور از تقطیع هجایی و تقطیع ارکانی مشخص کردن هجاهای شعر اعم از کوتاه، بلند و کشیده، سپس جدا کردن هجاها و نوشتن شعر به خط عروضی و سرانجام مشخص کردن مرز دسته هجاهای تکرار شونده با  / است.

دقت کنید که به تعداد حرف های صدادار هجا وجود دارد. هجای کشیده را نیز به یک هجای بلند (سه حرف نخست) و یک هجای کوتاه (یک یا دو حرف بعد) تقسیم می کنیم.
تقطیع هجایی و ارکانی:
علامت هجای دو حرفی (کوتاه) "  U" است.
علامت هجای سه حرفی (بلند)  " __ "است.
علامت هجاهای چهار یا پنج حرفی (کشیده) "  __ U" است.
نخست شعر را به خط عروضی می نویسیم. به عنوان مثال شعر :
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
در خط عروضی به این شکل در می آید:
اِی سا رِ با آ هِس تِ را کا را مِ جا نَم می رَ وَد

ای (__) سا (__) رِ (U) با (__) آ (__) هِس (__) تِ (U) را (__) کا (__) را (__) مِ (U) جا (__) نَم (__) می (__) رَ (U) وَد (__)
که مرتب آن می شود:

__ __ U __  / __ __ U __ /  __ __ U __ /  __ __ U __
هجاهای مصراع شعر بالا را اگر سه تا سه تا از هم جدا کنید، خواهید دید که هیچ نظمی نخواهد داشت، ولی اگر چهار تا چهار تا جدا کنید می بینید که دارای نظم می شود، که از تکرار  __ __ U __  تشکیل شده است.
ارکان عروضی:
وقتی هجای شعری را به اجزای چهار تا چهار تا یا سه تا سه تا و یا غیره جدا کردیم به شکلی که نشان دهنده ی نظمی در آن ها باشد. ساده تر ان است که به جای آن که بگوییم وزن فلان شعر از دو هجای بلند و یک هجای کوتاه در چهار بار تکرار تشکیل شده است، نام ارکانی ان را بگوییم.
به عنوان مثال در شعر بالا که تقطیع کردیم و از چار بار تکرار __ __ U __ تشکیل گردید، به جای آن که بگوییم این شعر دارای دو هجای بلند در آغاز و یک هجای کوتاه و در پایان یک هجای بلند دیگر  است که چهار بار تکرار می شود، بگوییم از رکن "فاعلاتن" است.

ارکانٍٍٍ عروضی، مدل "افاعیل" را به وجود می آورند و تمام این ارکان بر مبنای ۳ حرف ف و ع و ل ساخته می شوند.

مهم ترین ارکان عروضی بر حسب تعداد هجا به قرار زیرند:

نوع

نوع هجا

رکن عروضی

یک هجایی

_

فَع

دو هجایی

U  _

_  _

فَعَل

فَع لَن

سه

هجایی

_  _

_  U  _

U  _  _

_  _  _

U _  _

فعلُن

فاعَلَن

فعولن

مفعولن

مفعولُ

چهار هجایی

_    U   _   _

_  U  _   U

U  U  _  _

U  _  U  U

U  _  _  _

U  _  _  U

U  _  U  _

_  _  U  _

_  _  U  U

_  U  U  _

فاعلاتن

فاعلاتُ

فعلاتن

فعلاتُ

مفاعیلن

مفاعیلُ

مفاعلن

مستفعلن

مستفعِلُ

مفتعلن

پنج

هجایی

_  _  U  _  _

U  U  _  U  _

مستفعلاتن

متفاعلن

 

تقسیم بندی ارکان عروضی بر حسب جای آن ها در مصراع:

الف - ارکانی، که در آغاز، میان و پایان مصراع می آیند:

١-  فاعلاتن     __ U __ __
٢-  فاعلن        __ U __
۳-  مفاعیلن  U __ __ __ 
٤- فعولن         U __ __  
۵- مستفعلن    __ __ U __  
٦- مفعولن      __ __ __
۷- فَعَلاتن      U U __ __ 
٨-  فَعَلن       U U __ 
٩- مَفاعلن       U __ U __
١٠- مفتعلن     __ U U __

ب - ارکان غیر پایانی که در پایان مصراع قرار نمی گیرند:

١- فاعلاتُ      __ U __ U
٢- فَعَلاتُ         U __ U U
۳- مَفاعیلُ       U __ __ U  
٤-  مُستفعِلُ  __ __ U U
۵- مَفعولُ       __ __ U
٦- مَفاعِلُ        U U __ U
ج - ارکان پایانی که فقط در پایان مصراع می آیند:
١- فَعَل     U __
٢-  فَع     __
آرایش ارکان عروضی گوناگون در کنار یکدیگر،  "وزن ها" یا "بحرهای عروضی" را ایجاد می کند (که در دنباله ی این بحث به تفصیل  معرفی خواهند شد). مثلن این مصراع شعر حافظ :" که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" دارای وزن  "مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن" است که از تکرار رکن  "مفاعیلن" ایجاد شده است.
مثال های زیر از جمله وزن های پرکاربرد شعر کلاسیک فارسی هستند:
? فـَعـولـُن فـَعـولـُن فـَعـولـُن فَعَل (وزن حماسی شاهنامه ) :
کنون گر به دریا چو ماهی شوی / و یا همچو شب در سیاهی شوی
? مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن :
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
? مـَفاعیلـُن‏ مـَفاعیلـُن ‏فـَعولُن (وزن دوبیتی و فرهاد و شیرین از نظامی):
بگفتا جان‏فروشی از ادب نیست / بگفت از عشق‏بازان این عجب نیست
? فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلـُن :
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز / بر امید جام لعلت دردی ‏آشامم هنوز

قاعده ی سه - اختیارهای شاعری:
وزن شعر فارسی بسیار منظم و دقیق است و نظم و تساوی هجاها در مصراع های شعر فارسی به دقت رعایت می شود و از این نظر تقطیع شعر فارسی بسیار ساده است. البته شاعر در سرودن شعر اختیارهایی دارد كه به ضرورت از آن ها بهره می برد.

تبصره:
برای تعیین وزن یك شعر، تقطیع یك مصراع از آن كافی است اما چون در شعرهای فارسی اغلب از اختیارهای شاعری بهره گرفته می شود، با مقایسه ی دو مصراع یعنی از روی اختلاف هجاها، اختیارهای شاعری را به تر درمی یابیم. لذا در تقطیع، هجاهای مصراع های دوم را به ترتیب زیر هجاهای مصراع اول می نویسیم.

اختیارهای شاعری بر دو گونه است: زبانی و وزنی.


- اختیارهای زبانی شاعر:
در هر زبانی برخی از كلمات دارای دو یا گاه چند تلفظ هستند و گوینده اختیار دارد هر كدام از آن ها را كه می خواهد به كار ببرد. اختیارهای زبانی بر دو  گونه است:
١-  امكان حذف همزه:
در فارسی اگر قبل از همزه ی آغاز هجا حرف بی صدایی بیاید، همزه را می توان حذف كرد. مثلن كلمه ی" آب" كه با همزه شروع شده است، اگر پیش از آن حرف بی صدایی مانند "ر" بیاوریم، همزه را می شود حذف كرد. مثلن " در آب " را بگوییم "دراب" یا "از این" را بگوییم "ازین" یا "در آن " را بگوییم "دران".
٢- تغییر كمیت حرف های صدادار:
شاعر در موارد ویژه ای می تواند به ضرورت وزن شعر، حرف صدادار كوتاه را بلند و یا حرف صدادار بلند را كوتاه تلفظ كند.
الف- بلند تلفظ كردن حرف های صدادار كوتاه:
حرف صدادار كوتاه پایان كلمه را به ضرورت وزن می توان كشیده تلفظ كرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید. همچنین كسره ی اضافه و ضمه ی عطف را می توان كشیده تلفظ كرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید.
ب- كوتاه تلفظ كردن حرف های صدادار بلند:
هرگاه پس از كلمات پایان یافته به حرف های صدادار بلند "و" و "ی" صوتی بیاید، شاعر اختیار دارد كه این حرف های صدادار بلند را كوتاه تلفظ كند تا كوتاه به شمار آید. در ضمن میان دو حرف صدادار، حرف بی صدای " ی"  قرار می گیرد كه آن را "ی"  وقایه می نامند.


- اختیارهای وزنی شاعر:
اختیارهای زبانی تنها تسهیلاتی در تلفظ برای شاعر فراهم می آورد تا به ضرورت وزن از آن بهره بگیرد.بی آن كه موجب تغییری در وزن شود. اما اختیارهای وزنی امكان تغییرات كوچكی در وزن را به شاعر می دهد. تغییراتی كه گوش فارسی زبانان آن را عیب نمی شمارد.
اختیارهای وزنی بر چهار گونه است:
١-  بلند بودن هجای پایان مصراع. آخرین هجای هر مصراعی بلند است اما شاعر می تواند به جای آن هجای كشیده یا كوتاه بیاورد. هجای پایان مصراع را همیشه با علامت هجای بلند نشان می دهیم.
سرو را مانی و لیكن سرو را رفتار نه / ماه را مانی و لیكن ماه را گفتار نیست
گر دلم از شوق تو دیوانه شد عیبش مكن / بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست


در این جا آخرین هجا در مصراع نخست كوتاه است و در مصراع های دوم و چهارم كشیده است بی آن كه موجب كم ترین اختلالی در وزن شده باشد. پس باید به خاطر بسپاریم كه در پایان مصراع فرقی میان هجای كشیده و كوتاه یا بلند نیست و همه بلند به شمار می آیند. امروزه هیچ یك از شاعران فرقی میان این سه نوع هجا نمی گذارد و همه را بلند به شمار می آورند، اما در عروض سنتی به غلط میان هجای كشیده و بلند در پایان مصراع فرق گذاشته اند.
٢- بعضی از اوزان با "فاعلاتُ" آغاز می شوند. شاعر هجای اول را در آغاز مصراع می تواند بلند به شمار آورد. یعنی به جای "فاعلاتُ " با بلند تبدیل كردن هجای آغاز مصراع آن را به "فاعلاتن" تبدیل نماید.
۳- شاعر می تواند به جای دو هجای كوتاه میان مصراع، یك هجای بلند بیاورد. این عمل بیش تر در دو هجای كوتاه ماقبل آخر مصراع صورت می گیرد. یعنی شاعر به جای "فَعَلن" با تبدیل دو هجای كوتاه اول به یک هجای بلند، آن را به "فع لن" تبدیل می نماید.
٤- قلب : شاعر به ضرورت وزن می تواند یك هجای بلند و یك هجای كوتاه كنار هم را جا به جا كند. این اختیار شاعری به ندرت اتفاق می افتد و آن هم در "مُفتَعِلُن" و "مفاعِلُن" رخ می دهد.

 

مرور و یادآوری :
تقطیع شعر و اختیارهای شاعری
برای تقطیع شعر با اختیارهای شاعری یك راه، استفاده ی دقیق از گوش است. مثلن اگر "دل من" را عادی تلفظ كنیم، تقطیع هجایی آن "  UU _ " اما تلفظ "دل من" در مصراع: دل من همی داد گفتی گواهی به صورت " U _ _ " است زیرا در هجای دوم " لِ " كشیده تلفظ می شود. یعنی "لِ " به اندازه ی یك هجای بلند ممتد می گردد و لذا آن را یك هجای بلند به شمار می آوریم و وزن را به دست می آوریم.
راه دیگر درست کردن وزن، روش مقایسه هجاهای دو مصراع یك شعر است. می دانیم كه ترتیب و تعداد هجاهای كوتاه و بلند یك مصراع شعر در تمام مصراع های دیگر رعایت می شود. حال اگر یك یا چند هجای یک مصراع با معادل هایشان در مصراع دیگر مطابقت نداشته باشد، نقص را باید بتوان با اختیارهای شاعری رفع كرد و گرنه وزن مختل می ماند. مثلن:
دل من داد همی گفتی گواهی / كه باشد مرا روزی از تو جدایی
اگر شعر را درست تقطیع كنید خواهید دید كه هجاهای ٢ و ۷ و ٩ در دو مصراع بر خلاف وزن شعر فارسی با معادل هایشان در مصراع دیگر یكسان نیستند. یعنی در مصراع نخست هجای ٢ كوتاه است و در مصراع دوم معادل همین هجا بلند است. در مصراع دوم همچنین هجای ۷ بلند است و در مصراع نخست كوتاه. در مصراع دوم نیز هجای ٩ بر خلاف معادلش در مصراع نخست كوتاه است. این اختلال در وزن را بر مبنای قواعد زیر می توان تصحیح کرد:
در هجای ٢ در مصراع نخست حرف "لِ " كوتاه است و معادل آن در مصراع دوم " با " بلند است. "با " را نمی شود طبق هیچ قاعده ای كوتاه كرد، اما " لِ " را می توان با اضافه كردن كسره كشیده تلفظ كرد و آن را هجای بلند به شمار آورد.
در هجای ۷ در مصراع دوم با یك هجای بلند روبرو هستیم كه معادل آن در مصراع نخست كوتاه است.در این جا نیز هجای ۷ مصراع اول را نمی شود بلند به شمار آورد، ولی هجای هفتم مصراع دوم را طبق قاعده ی كوتاه تلفظ كردن مصوت بلند "ی" می توان كوتاه به شمار آورد.
هجای ٩ در مصراع دوم " تُ "  نیز برخلاف معادلش در مصراع نخست" تی " كوتاه است، اما طبق قاعده ی كشیده تلفظ كردن ضمه (حرف صدادار) در پایان كلمه می توان آن را یک هجای بلند به شمار آورد و بدین ترتیب و با این عملیات عروضی، هجاهای هر دو مصراع، با یكدیگر برابر و همسان می شوند.


بَحر

بحر در لغت "شكافی است فراخ در زمین، دارای آب بسیار" و در اصطلاح عروض عبارت است از كیفیّت وزنی یا آهنگی ویژه، برآمده از تكرار یا تركیب یك یا چند رکن عروضی و به گفته ی خواجه نصیر "تكرار اركان" که افاعیل هم خوانده شده است.

بحر از نظر خلیل بن احمد عروضی، بنیادگذار عروض عرب (در گذشته در سال ١۷٠ق) و پیروان او، هشت رکن اصلی دارد. این ارکان که به زبان سنت، افاعیل نامیده می شوند، عبارت اند از: مفاعیلن، مستفعلن، فاعلاتن، مفاعَلَتن، متفاعلن، فعولن، فاعلن و مفعولات. خلیل بن احمد عروضی وزن های اصلی شعر عرب را در پنج دایره و پانزده بحر محدود ساخته، و پس از او شاگردش، اخفش نحوی (سده ی سوم ق)، بحر متدارك را نیز بدان‌ها افزوده است. بدین ترتیب وزن های شعری در دایره های عروضی عبارتند از:

? دایره ی نخست مختلفه، دارای بحرهای طویل و مدید و بسیط،؛

? دایره ی دوم مؤتلفه، دارای بحرهای وافر و كامل؛

? دایره ی سوم مجتلبه، دارای بحرهای هزج و رجز و رمل؛

? دایره ی چهارم مشتبهه، دارای بحرهای منسرح و خفیف و مضارع و مقتضب و سریع و مجتث؛

? دایره ی پنجم متّفقه، دارای بحرهای متقارب و متدارك.

بعدها عروضیان ایرانی دایره های دیگری برای بحرهای ویژه ی فارسی یا بحرهای مشترکی که به گونه ای ویژه و متفاوت با گونه های عربی سروده شده، وضع کردند.
 اگر افاعیل گفته شده بدون تغییر، تکرار یا ترکیب شوند، بحرهای به دست آمده را سالم ، و اگر تغییراتی بیایند آن بحرها را مُزاحَف می نامند. هر تغییری، نامی دارد و هر رکنی بنا به تغییراتی که می یابد، لقبی پیدا می کند.
  

اقسام بحر

       ١)  متّفق‌الاركان: كه از تكرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

       هزج، رجز، رمل، وافر، كامل، متقارب، متدارك.

       ٢)  مختلف الاركان: كه از تركیب یا از تركیب و تكرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

       طویل، مدید، بسیط، غریب، قریب، مشاكل، مضارع، مقتضب، مجتثّ سریع، و خفیف.


گونه های شعری ایرانیان با گونه های شعر عرب، تفاوت دارد. برخی بحر ها، مانند قریب و مشاکل و غریب ویژه ی شعر فارسی است و در عربی کاربردی ندارد، برخی دیگر میان شعر فارسی و عربی مشترک است همچون هزج و رجز و رمل و مُنْسَرح و مضارع و خفیف و مُقْتَضَب و مُجْتَث و سریع و متقارب و متدارک، و برخی ویژه ی شعر عرب است مانند طویل و مدید و بسیط.

این اختلاف، ناشی از ویژگی های زبانی، شعری و احساسی دو زبان فارسی و  عربی است.

 

آشنایی با بحرهای عروضی

 

? بحر متقارب

متقارب در لغت به معنی نزدیك به هم است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار جزء "فعولن" به دست می آید.

زحافات (تغییرات) مشهور بحر متقارب:

١- حذف: برداشتن یك هجای بلند از آخر "فعولن" است و " فعو" را كه باقی می ماند، به فعل تبدیل می كند که به آن محذوف می گویند.

٢- ثلم: اگر از "فعولن" تنها دو هجای بلند باقی بماند آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن اثلم می گویند.

وزن های مشهور بحر متقارب

١بحر متقارب مثمن سالم: فعولن فعولن فعولن فعولن

جهانا همانا فسوسی و بازی / كه بر كس نپایی و با كس نسازی         ابوطیب مصعبی

دو عیدست ما را از روی دو معنا /  هم از روی دین و هم از روی دنیا      المعجم

نكوهش مكن چرخ نیلوفری را  /  برون كن ز سر باد خیره سری را          ناصرخسرو

٢بحر متقارب مثمن محذوف: فعولن فعولن فعولن فعل

چو از زلف شب باز شد تاب ها  /  فرو مرد قندیل محراب ها                  منوچهری

به نام خداوند جان و خرد /  كزین برتر اندیشه بر نگذرد                        فردوسی

بر آمد ز كوه ابر مازندران  /  چو مار شكنجی و ماز اندر آن                      منوچهری

۳بحر متقارب مثمن اثلم: فع لن فعولن فع لن فعولن

آیین تقوی ما نیز دانیم /  لیكن چه چاره با بخت گمراه                         حافظ

چندان كه گفتم غم با طبیبان / درمان نكردند مسكین غریبان                

ما درد پنهان با یار گفتیم /  نتوان نهفت درد از طبیبان                          حافظ

 

? بحر رجز

رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار ركن "مستفعلن"‌به دست می آید.

زحافات مشهور بحر رجز:

١- طی : حذف حرف ساكن چهارم (ف) از ركن "مستفعلن" است و سپس مستعلن را كه می ماند به " مفتعلن " تبدیل  می كنند که به آن " مطوی " می گویند.

٢- خبن: حذف حرف ساكن دوم (س) از "مستفعلن" است و سپس متفعلن را كه می ماند، به "مفاعلن" تبدیل می كنند و به آن " مخبون" می گویند.

۳- ترفیل: اگر یك هجای بلند به آخر جزء  "مستفعلن" افزوده شود آن را با  "مستفعلاتن" نشان می دهند و به آن "مرفل" می گویند.

وزن های مشهور بحر رجز

١- بحر رجز مثمن سالم: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن     

من خاك پای آن كسم كو خون ساغر می خورد /  تا راز دل ساغر چرا هر دم به لب می آورد    سلمان ساوجی

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم / دست شفاعت هر زمان در نیكنامی می زنم  حافظ

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم كرده ام / زان می كه در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام   مولوی

٢- بحر رجز مثمن مطوی مخبون: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

سرو چمان من چرا میل چمن نمی كند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی كند                 حافظ

تاب بنفشه می دهد طره ی مشكسای تو / پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو          حافظ

ای كه ز دیده غایی در دل ما نشسته ای / حسن تو جلوه می كند وین همه پرده بسته ای     سعدی

۳- بحر رجز مثمن مطوی: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم / تا كه رسیدم بر تو از همه بیزار شدم                 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم              مولوی

منفعلم بر كه برم حاجت خویش از بر تو / ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو         بیدل دهلوی

? بحر رمل

رمل در لغت به معنی بافتن حصیر است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار جزء "فاعلاتن" ‌پدید می آید.

زحافات مشهور بحر رمل:

١-  كف: انداختن حرف هفتم ساكن را "كف" و "فاعلات" را كه پس از حذف "ن" از فاعلاتن می ماند، "مكفوف" می گویند.

٢-  حذف: انداختن هجای بلند آخر "فاعلاتن" است كه از آن "فاعلا" می ماند و آن را به "فاعلن" تبدیل  می كنند كه به آن "محذوف" می گویند.

۳-  خبن : انداختن حرف ساكن دوم "فاعلاتن" را "خبن" و "فعلاتن" را كه می ماند "مخبون" می گویند.

٤-  خبن و كف: پس از انجام دو زحاف خبن و كف از جزء فاعلاتن "فعلات" می ماند كه به آن "مخبون مكفوف" یا "مشكول" می گویند.

۵-  خبن و حذف: پس از انجام دو زحاف خبن و حذف از جزء "فاعلاتن" "فعلا" می ماند كه آن را به"فعلن" تبدیل می كنند، كه به آن "مخبون محذوف " می گویند.

٦-  صلم: اگر از "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند، آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن "اصلم" می گویند.

۷-  طمس: اگر از جزء "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند ، آن را با "دفع" نشان می دهندكه در این صورت به آن "مطموس" می گویند.

وزن های مشهور بحر رمل

١بحر رمل مثمن سالم: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

هر كه چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد / هر كه محرابش تو باشی سر زخلوت بر نیارد سعدی

روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است / ای شب هجران تو پندارم برون از روزگاری      وصال شیرازی                                                  

٢بحر رمل مثمن محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

یاد می داری كه با من جنگ در سر داشتی / رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی   سعدی

ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری / وز نفاق تیر و قصد ماه و کید مشتری                        انوری

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش / بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش                       حافظ

۳-  بحر رمل مسدس محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشق هایی كز پی رنگی بود  /  عشق نبود عاقبت ننگی بود         مولوی

هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش   مولوی

٤-  بحر رمل مثمن مخبون محذوف : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

تاخبر دارم ازو بی خبر از خویشتنم /  با وجودش ز من آواز نیابد كه منم        سعدی

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / وین اشارت ز جهان گذران ما را بس      حافظ

گر مرا خار زند آن گل خندان بكشم / ور لبش جور كند از بن دندان بكشم      مولوی

۵ -  بحر رمل مسدس مخبون محذوف: فاعلاتن فعلاتن فعلن

بی رخت چون به چمن راه كنم  / سوی گل بنگرم و آه كنم      جامی

علی آن شیر خدا شاه عرب / الفتی داشته با آن دل شب        شهریار

روی بنمای كه دیوانه شدم / رحمتی كز غمت افسانه شدم     كمال الدین اصفهانی

٦-  بحر رمل مثمن مخبون: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی / نروم جز به همان ره كه توام راهنمایی    سنایی

۷- بحر رمل مثمن مخبون مطموس: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع

كار و كردار تو ای گنبد زنگاری  / نه همی بینم جز مكر و ستمكاری                    ناصر خسرو

پانزده سال بر آمد كه به یمگانم / چون و از بهر چه زیرا كه به زندانم                   ناصرخسرو

٨-  بحر رمل مثمن مخبون اصلم: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

از تو با مصلحت خویش نمی پردازم  / همچو پروانه كه می سوزم و در پروازم        سعدی

٩-  بحر رمل مثمن مخبون مكفوف(مكشوف): فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

اگرم حیات بخشی و گرم هلاك خواهی / سر بندگی به حكمت بنهم كه پادشاهی  سعدی

همه شب در این امیدم كه نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایی بنوازد آشنا را         حافظ

 

منابع:

١- دكتر عباس ماهیار: "عروض فارسی شیوه ای نو برای آموزش عروض و قافیه"،انتشارات نشر قطره،تهران، چاب چهارم، سال ١۳۷٨                                                                                             

٢- دكتر جلیل مسگرنژاد: "مختصری در شناخت علم عروض و قافیه"، انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، تهران، چاپ نخست، سال ١۳۷٠                                                                                                  

۳- دكتر كامل احمد نژاد: "جزوه ی درس عروض" انتشارات دانشگاه شهید بهشتی تهران، سال ١۳٦٨                  

٤- دكتر محمد معین:"فرهنگ فارسی" انتشارات مؤسسه ی امیر كبیر، تهران، چاپ یازدهم، سال ١۳۷٦                  

۵- علی اكبر دهخدا: "لوح فشرده لغت نامه" انتشارات دانشگاه تهران  

٦- دكترجلیل تجلیل: "عروض" انتشارات نشر همراه، تهران، چاپ اول، سال ١۳٦٨

۷-  دكتر ابولحسن نجفی: "در باره ی طبقه بندی وزن های شعر فارسی" مجله ی آشنایی با دانش، فروردین ١۳۵٩

٨- دكتر محمد رضا شفیعی كدكنی: "موسیقی شعر" انتشارات آگاه، تهران، چاپ سوم، سال ١۳۷٠.

      

دنباله دارد . . .

 


 پیوست :

 

وزن شعر فارسی

 

منبع : هفتاد سخن، جلد اول (شعر و هنر)، بهار ١۳٦۷

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

 

وزن شعر در زبان فارسی، مانند زبان های عربی، سانسکریت، یونانی و لاتین بر پایه ی کمیت صداهای ادا شده قرار دارد.

خلیل بن احمد در سده ی دوم هجری برای شناختن وزن های شعر عربی قواعدی وضع کرد و مجموعه ی آن را "عروض" نامید که هنوز هم معمول است. در فارسی نیز که بنای وزن شعرش با عربی یکی است، همان قواعد را پذیرفتند و به جز تصرفاتی جزیی که بر حسب اقتضای زبان فارسی لازم بود، در اصول آن تغییری ندادند.

قواعد عروض دو عیب دارد:

- یکی آن که بسیار پیچیده و آموختنش دشوار است.

- دیگر آن که چون بسیار کهنه است بر اصول علمی استوار نیست و به فرض آموختن از روی آن باز هم نمی توان به حقیقت وزن و رابطه و نسبت وزن های گوناگون با یکدیگر پی برد.

از این رو ما برای آشنا شدن با وزن شعر فارسی از مبانی، اصول و روش دیگری بهره می گیریم.

برای این کار در آغاز باید با چند مفهوم آشنا شویم :

 

● حرف

هر گاه سلسله ی صوت های گفتار را تجزیه کنیم، به واحدهایی می رسیم که دیگر قابل تجزیه نیستند. این واحدهای تجزیه ناپذیر را "حرف" می خوانیم.

حرف ها را بر حسب صدا به دو دسته تقسیم می کنند: صامت (بی صدا) و مصوت (صدادار)

 

-  حرف های بی صدا (consonant) آن هایی هستند که از بسته شدن راه نفس در یکی از سه عضو گفتار (حلق، دهان، لب) و باز شدن ناگهانی آن یا بر اثر تنگ شدن گذرگاه نفس در یکی از این اعضا پدید می آید.

در حالت نخست آوازی چون بانگ ترکیدن شنیده می شود. مانند صدای "ب" ، "پ" ، "گ" و "همزه" در فارسی.

در حالت دوم آواز سایشی به گوش می زسد و آن حاصل ساییده شدن هوا به کناره های گذرگاهی است که تنگ شده است. مانند صدای "ف"، "و"، "س"، "ز" و "خ" و مانند آن ها در گفتار فارسی.

 

-  حرف های صدادار (vowel) آن هایی هستند که در ادای آن ها گذرگاه نفس بسته یا تنگ نمی شود، بلکه کم و بیش گشاده می ماند و هوا از میان اعضای گفتار به آزادی می گذزد.

در فارسی و عربی برخی از حرف های صدادار را "حرکت" می خوانند و در نوشتن آن ها را در شمار حروف نمی آورند، بلکه به صورت نشانه هایی در بالا یا پایین حروف می گذارند (فتحه، کسره، ضمه).

برخی دیگر از حروف صدادار را "حروف مد" می نامند و آن ها را به صورت های ا ? و ? ی می نویسند.

دقیق تر بگوییم :

حروف صدادار فارسی 

در فارسی شش حرف صدادار ساده و دو حرف صدادار مرکب هست.

سه حرف از شش حرف صدادار ساده، کوتاه و سه حرف دیگر آن بلند هستند:

- حروف صدادار ساده ی کوتاه عبارتند از فتحه، کسره و ضمه

- حروف صدادار ساده ی بلند نیز عبارت است از آ (A)، ای (I)، او (U)

 

دو حرف صدادار مرکب هم عبارت است از:

-  حرف صداداری که در کلمه هایی مانند نو و دو (امر از دویدن) وجود دارد.

-  حرف صداداری که در کلمه هایی مانند می (شراب) و ری (شهری است) وجود دارد.

 

● هجا (Syllabe)

همان گونه که گفتیم کوچک ترین جزیی که از تجزیه ی صوت های گفتار به دست می توان آورد "حرف" است. اما حرف واحد صوت های گفتار نیست، زیرا بیش تر حرف ها به تنهایی ادا شدنی نیستند و اگر برخی از آن ها را تنها می توان ادا کرد، در صورت های گفتار تنها نمی مانند و از یک حرف تنها کلمه، یعنی لفظ معنی دار ساخته نمی شود.

واحد صوت های گفتار هجا است و آن ترکیبی از چند حرف است که به یک دم زدن، بی فاصله و بدون قطع، شنیده می شود.

کلمه از نظر اجزای آن به "حرف" تقسیم می شود و هر یک از این اجزاء یعنی حرف ها را می توان با حرف دیگری ترکیب کرد و از آن یک هجا به دست آورد. یعنی هجا که واحد صوت های گفتار است، همیشه از چند حرف ترکیب یافته است که ناگزیر یکی از آن ها صدادار است.

هجا گاه خود به تنهایی کلمه است، یعنی معنی مستقلی دارد. مانند:  پا، مو، می، که و دل. ولی کلمه اغلب از ترکیب چند هجا به دست می آید. مانند: پیدا، پایان، عدد و کتاب.

هجا از نظر کمیت، یعنی امتداد زمانی آن بر دو نوع است: هجای کوتاه و هجای بلند

هجای کوتاه از ترکیب یک حرف بی صدا با یک حرف صدادار ساده ی کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) درست می شود. مانند: که ( از "ک" و کسره) و  هجای اول کلمه ی قلم ( از "ق" و فتحه)

هجای بلند نیز خود بر دو نوع است:

- هجایی که از ترکیب یک خرف بی صدا با یک حرف صدادار بلند درست می شود. مانند: "ما"، "بی" و "او"

- هجایی که از ترکیب  دو حرف بی صدا که یک حرف صدادار در میان خود داشته باشند درست می شود. مانند: "تن"، "بُز" و "کش" که دو حرف اول و سوم در آن ها بی صدا و حرف وسط صدادار (حرکت) است.

 

● تجزیه ی کلمه ( تقطیع)

کلمه، دارای یک هجا یا مجموعه ی چند هجا است که به قصد دلالت بر معنی خاصی ادا می شود. هر کلمه را از نظر شنیدن می توان به هجاهای کوتاه یا بلند تجزیه کرد. مثلن:

 کلمه ی "من" شامل یک هجا است و بر حسب تعریفی که کردیم هجای بلند است.

کلمه ی "مادر" شامل دو هجا است: یکی "ما" و دیگر "در" که هر دو هجای بلند است.

کلمه ی "بنفشه" از سه هجا ترکیب شده است که یکی "بَ" ( ب و حرکت فتحه) که بر حسب تعریف هجای کوتاه است، دوم "نَف" که هجای بلند است و سوم "ش ِ" ( ش و حرکت کسره) که هجای کوتاه است.

 

● نشاته گذاری برای هجاها

اکنون برای بررسی وزن شعر فارسی فقط لازم است که برای انواع هجاها نشانه ای قرار بدهیم و سپس به موضوع اصلی بپردازیم.

این نشانه ها را به قرار زیر می پذیریم:

هجای کوتاه = ں

هجای بلند =  ?

حال با این نشانه های قراردادی می توان  مثال های بالا را به صورت های زیر نشان داد:

من = ?

مادر = ? ?

بنفشه = ں ? ں

 

وزن شعر فارسی

 

هرگاه کلمه های عبارتی را آن گونه ترکیب کنیم که هجاهای کوتاه و بلند آن ها بر حسب نظم و ترتیب خاص و معینی در پی یکدیگر قرار بگیرند، آن گاه شنونده ی فارسی زبان از شنیدن آن عبارت وزنی ادراک می کند.

بعنی در زبان فارسی فرق موزون و ناموزون در این است که در عبارت موزون هجاهای کوتاه و بلند نسبت به هم نظم و ترتیبی دارند، ولی در عبارت ناموزون و ساده این نظم میان هجاها وجود ندارد.

اکنون برای مثال یک عبارت موزون (منظوم) و یک عبارت ناموزون (منثور) را تجزیه ( تقطیع ) می کنیم، یعنی آن ها را همان گونه که پیش از این آموختیم به هجاها تجزیه می کنیم و نوع هر هجا ( کوتاه یا بلند ) را با نشانه هایی که قرارداد گذاشتیم مشخص می سازیم.

توجه : در این کار باید دانست که منظور صورت شنفتنی کلمات است، نه صورت نوشتنی آن ها. پس حرفی که نوشته می شود اما تلفظ نمی شود به شمار نمی آید ( مانند حرف " ﻪ " در کلمه ی " که " و حرف " و " در کلمه ی " خواه " ) و به عکس حرف هایی که نوشته نمی شود ولی تلفظ می شود در تقطیع به شمار می آید ( مانند حرف مشدد که دو حرف شمرده می شود و حرف صدادار " آ " در کلمه ی " الله " )

و اکنون مثال ها :

عبارت موزون (منظوم):

جهانا چه بد مهر و بد خو جهانی

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

ﺟ ﮭا نا ﭼ بد ﻣﮭ رو بد خو ﺟ ﮭا نی

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = ? ) این است:

ں ? ?  ں ? ?  ں ? ?  ں ? ?

همان گونه که می بینید میان هجاهای کوتاه و بلند نظمی هست، یعنی در پی یک هجای کوتاه دو هجای بلند قرار دارد و این ترتیب چهار بار تکرار شده است. از شنیدن این عبارت گوش شنونده نیز وزنی ادراک می کند که نتیجه ی همان نظم میان صوت های گفتار یعنی هجاهای آن است.

عبارت ناموزون (منثوز):

اکنون این جمله را از گلستان سعدی تجزیه می کنیم:

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

 ی کی از ش ع را پی ش ا می ر دز دان رفت

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = ? ) این است:

ں ? ? ں ں ? ? ں ں ? ں ? ? ?   

در این جا می بینید که هجاهای کوتاه و بلند نسبت به یکدیگر نظم و ترتیب معینی ندارند. به این علت از شنیدن این عبارت وزنی هم ادراک نمی شود. پس این جمله نظم نیست، بلکه نثر است.

 


فــاضـل نــظـری

بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست

ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت

آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است




مهدی فرجی

نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم

قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم

زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی

ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم

اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی

در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم

طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت

هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم

نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را

نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم

سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود

جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم

در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست

بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم

بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید

دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم



مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم

بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم

شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده

اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم






مـحمد علی بهمنی
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب 

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب 

می جویم اما نيستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم 

بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما 

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب 

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف 

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز 

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه 

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب 

گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب 

طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من 

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب





حـمید مـصدق
تـو مـپندار که خـاموشی ِ مـن،

هـست بـرهان ِ فـرامـوشی ِ مـن ....





عــلی صالحی

سحـر در فـصل گـل

          بوی تـو آمـد،

خـیال بـال و پـر سوی تـو آمـد

در ایـن جمـع مـبارک جـان ِ مـدهـوش

به رقـص

   در آب خواب

           روی تـو آمد.

مـه ِ نـو بـسته گیـسو ، سوی دریـا

هـزاران مـوج شب

مـوی تـو آمد.

در ایـن بـن بـست ِ بـاد و بـیم ِ دیـریـن

جهـان هـر سو کـه دیـد

               روی تـو آمـد ...





 
تـا شب زلـف تـو سرفـصل غـزل خوانی‌هـاست

زنـدگـینـامه ی مـن شـرح پـریـشانی‌هـــــاست


 بــــا تــــو مــن  پـنـجـــره‌ای روبــه طـراوت دارم

كــه بـهـار نـفـسش گـرم گـل افـشانـی‌هـاست


طـعـم تـصنـیـف تــو در  بـــــاور بـلـبـل  پـیـچـیـد

كـه سـحر تـا بـه سـحر محو غزل خوانی‌هاست


از تــو روزی خــبـــــری  داد نــسیـمی و هــنــوز

كـــوچــه نــورانـی انــبــوه چـراغــانی‌هـــــاست


زورق شـعر مـن از چـشم تــو بــیـرون نــــــــرود

رام دریــا نــشدن مـنــطق طــوفــانــی‌هــاست


 مـن بـه كــفـری كــه تـو پــیغـمـبر آنـی شـادم

گـرچـه دنــیا پـر انــواع مـسلـمانــیهـــــــــاست


 آی مــجــنون خــیــابـــان ســلامــت بـــــــرگرد

عشق حسی است كه مخصوص بیابانی‌هاست


 مــن در آغــوش سلامت گــل بـاغـی نــشدم

ایــن غـزل‌هــا هــمه پــرورده ی ویـرانی‌هاست




حـمید مـصدق
 

آن روز بـا تـو بـودم

امـروز بـی تــوام

آن روز کـه بـا تـو بـودم

                         - بـی تـو بـودم

امـروز کــه بـی تــوام

                       - بـا تــوام




ایـرج دهـقان
دکتر ایرج دهقان به سال 1304 ه . ش ، در ملایر چشم به جهان گشود . دوره ی ابتدایی را نیز در همان شهر به پایان رسانید و برای گذراندن دوره ی دبیرستان به همدان رفت و پس از اخذ دیپلم به استخدام فرهنگ درآمد و به آموزگاری پرداخت و در زمان تدریس جهت ادامه تحصیل به دانشگاه رفت و دکترای خود را در زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد .
او تا سال 1334 دبیر دبیرستان ها از جمله دارالفنون بود و در همان سال بنا به دعوت دولت آمریکا برای تدریس زبان و ادبیات فارسی بدان سرزمین رفت و هم اکنون هم در آمریکاست . آثار دهقان بدین قرار است:
- پلهای شکسته " مجموعه شعر " .
- دستور زبان فارسی .
- انشاء و نگارش برای دبیرستان ها .
- شعر فارسی در قرن نهم .
آوازه ی شاعری دهقان با غزلی شروع شد که مطلعش این است :
" شکست عهد من گفت هرچه بود گذشت"



وصیت نامه زیـبای حسیـن پنـاهی
 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.


به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.


 




نــوشین عـقـیـقی
 

گونـه ي تـر مرداب

مرثـيه انـزوا نـيست

شوق لطيـف دوست داشتـن

 شفافـي بـاران است

پـيام آوران آمـدند تا بگـويـند 

                           دوست بـداريـم


و ما بـر دوست داشتن خـط بـطلان گـناه کـشيـديم

هـواي مـرطوب دل

رايـحه نـرگس هاي وحشي را بـاور نـکرد

و دل، سرگردان در کـويـر خـالي تـن

به دنـبال خويـش مي گـشت

تا شقـايـق از راه رسيد

و نـابـاوري دشت

مبـهوت بـاورهـا شد.

 




این بود اولین هدیه ما به شما ادب دوستان عزیز/منتظر ما باشید-بدرود

سلام میکنیم به آنانی که عشق را میشناسند .این"درود"اورنگی هاست به آنهایی دوستدار ادب و شعر وفرهنگ غنی ایران زمین همیشه جاوید اند/سخن کوتاه کنیم!پس بقول صوفی شعر معاصر ایرانمان"مهدی اخوان ثالث":لحظه دیدار نزدیک است/منتظرمان باشید                                   بدرود